
هفت صبح، مهدی خاکیفیروز| کار سادهای است که اگر قرار بر اجرای آن باشد، با حدود 40-30 میلیون تومان جمع میشود. با یک دستگاه فرز، جرثقیلی کوچک و همراهی یک برقکار، تابلوی ساختمان به زیر کشیده خواهد شد. اما پشت این برنامه ساده، بیش از ۲ میلیارد دلار فعالیت نافرجام اقتصادی نهفته است. تابلویی که احتمالا بهزودی از سردر ساختمانی کم رفتوآمد در یکی از خیابانهای فرعی میدان آرژانتین پایین کشیده میشود، عصارهای از یک دوره سیاستگذاری است.
دورهای که در آن، دیپلماسی اقتصادی ایران سودای گسترش جغرافیای خود تا آمریکای لاتین را در سر داشت. بانک مشترک ایران و ونزوئلا (تنها نام باقیمانده از بانک مشترک خارجی در سایت بانک مرکزی ایران) یادگار همان سالهاست. سالهایی که نام ونزوئلا محور بود و در کنار آن از بولیوی، نیکاراگوئه و اکوادور نیز بهعنوان حلقههای بعدی این زنجیره سخن گفته میشد. حالا از آن همه شور و هیجان، کتابی سرشار از روایتهای عجیب و با هفت فصل برای ایرانیان بهجامانده است.
فصل اول: نفت، زبان مشترک
پیشزمینه این روایت به سالهایی بازمیگردد که تهران و کاراکاس در چارچوب اوپک به فهمی مشترک از منافع خود رسیدند. نفت برای هر دو کشور ابزار قدرت بود و تجربه فشار شرکتهای بزرگ نفتی، زبان مشترکی ایجاد کرده بود. با ظهور هوگو چاوز در کاراکاس و همزمانی آن با دولت محمود احمدینژاد در تهران، این همگرایی ۴۰ساله از سطح فنی به پروژهای سیاسی ارتقا یافت. ادبیات رسمی از محور جنوب-جنوب سخن میگفت و وعده میداد که نفت، بانک و پیمانکاری به هم گره خواهند خورد. اینها به هم گره خوردند؛ اما گرهای کور!
فصل دوم: تولد بانک بهعنوان گذرگاه
ایده بانک مشترک در فضایی شکل گرفت که دسترسی به شبکه بانکی جهانی برای هر دو کشور دشوار شده بود و بانکهای کلیدی اروپا بویژه انگلستان، خدمات خود را به شروط سیاسی منوط کردند. بانک مشترک قرار بود گذرگاهی برای پرداخت پروژهها، تضمین مالی پیمانکاران و تسهیل مبادلات باشد. ثبت بانک در کاراکاس و استقرار شعبه تهران در حوالی میدان آرژانتین، انتخابی نمادین بود. نشانی از پیوند دو سوی جهان. در آیین گشایش، محمدرضا رحیمی معاون اول رئیسجمهور وقت، از دیپلماسی اقتصادی سخن میگفت و رافائل رامیرس وزیر نفت ونزوئلا، بانک را مکمل اتحاد نفتی معرفی میکرد.
فصل سوم: پیمانکاران و آزمون میدان
با فعالشدن بانک، پیمانکاران ایرانی راهی آمریکای لاتین شدند. شرکتهایی باسابقه داخلی، از جمله شرکت کیسون، پروژههای بزرگ مسکن و زیرساخت را در ونزوئلا پذیرفتند. قراردادها پرحجم بود و انتظار میرفت بانک مشترک، پشتوانه مالی این حضور باشد. تجربه میدانی مسیر پیچیدهتری را نشان داد. پرداختها با وقفه انجام میشد، ضمانتها قدرت لازم را نداشت و تهاتر نفت و کالا به راهحل رایج تبدیل شد. بانک بیش از آنکه بازیگر فعال بانکی باشد، به حلقهای اداری میان دولتها بدل شد.
فصل چهارم: سیاست جلوتر از حسابوکتاب
در این مرحله، فاصله میان منطق اقتصادی و ملاحظات سیاسی آشکار شد. پروژهها حامل پیام سیاسی بودند و توقف آنها هزینه دیپلماتیک داشت. بار مالی، بر دوش پیمانکاران سنگینی میکرد و بانک توان جبران این فشار را نداشت. برای بخشی از شرکتها، این وضعیت به فرسایش سرمایه، افزایش بدهی و ازدسترفتن اعتبار انجامید. تجربه کیسون در ونزوئلا، نماد همین شکاف شد. شکافی که از قراردادهای پرابهام آغاز شد و با انسداد مالی عمیقتر گشت. سرنوشت این بازی، به احتضار افتادن چند شرکت بزرگ ایرانی بود که کیسون، نماد اصلی آن است.
فصل پنجم: تحریم و خاموشی تدریجی
آغاز دهه ۲۰۱۰ میلادی با تشدید تحریمها همراه شد. بانک مشترک از شبکههای کارگزاری جهانی کنار رفت و دسترسی به ارزهای معتبر محدود شد. فعالیتها به مبادلات بسته و منطقهای تقلیل یافت و پروژهها مسیرهای غیررسمی را برگزیدند. همزمان، بحران اقتصادی ونزوئلا شدت گرفت و اولویتهای کاراکاس تغییر کرد. شعبه تهران به ساختمانی کم رفتوآمد تبدیل شد و مدیران توانمند آن، برای ادامه فعالیتهای شغلی خود، راهی بانک مرکزی ایران شدند.
فصل ششم: جمعشدن یک نشانه
اکنون، همان مسیر تاریخی به لحظهای آرام و بیهیاهو رسیده است. اگر شرکا به انحلال رسمی بانک مشترک رای دهند، یک شرکت کوچک پیمانکاری مامور پایین کشیدن تابلو میشود. کار، فنی است و ساده. پیچها باز میشوند و نام بانک از دید رهگذران محو میگردد. این صحنه ادامه طبیعی همان روایت است. روایتی که از نفت و سیاست آغاز شد، به بانک و پیمانکاری رسید و زیر فشار واقعیتهای مالی و بینالمللی به تعلیق و خاموشی گرایید. میدان آرژانتین که زمانی در تخیل سیاستگذاران به گره اتصال تهران با کاراکاس و لاپاز بدل شده بود، حالا منتظر جمعشدن یکی از نشانههای آن دوره است.
فصل هفتم: پایان فصل سیاست
بانک مشترک ایران و ونزوئلا قرار بود پیوندی پایدار در حوزه مالی، فنی و تجاری ایجاد کند. آنچه امروز باقیمانده، تجربه شکستی تاریخی از فاصله میان ایده و امکان است. پایین آمدن احتمالی این تابلو، فقط پایان یک ساختمان محسوب نمیشود؛ پایان فصلی است که در آن، سیاست با شتاب جلو رفت و انتظار داشت نهادهای مالی و بخش خصوصی بار این شتاب را بر دوشهای نحیف خود بکشند و آن را به مقصد برسانند. در هیاهوهای سیاست کسی صدای خستگی این شانهها و شکستهشدن استخوانهای بخش خصوصی را نمیشنید.






