
هفت صبح| در روزهایی که اخبار جنگ، آتشبس و تنشهای نظامی خاورمیانه صدر اخبار جهان را اشغال کردهاند، یک نبرد بزرگتر در لایههای عمیقتر اقتصاد جهانی جریان دارد؛ نبردی که شاید سرنوشت قرن بیستویکم را تعیین کند. اگر جنگهای قرن بیستم عمدتاً بر سر سرزمین، منابع و ایدئولوژی بودند، جنگ امروز بر سر زنجیرههای تامین، فناوری، بازارهای مالی، هوش مصنوعی، بنادر، تراشهها و مسیرهای تجارت جهانی است. در قلب این رقابت دو قدرت بزرگ قرار دارند؛ آمریکا که حدود هشت دهه بر اقتصاد جهانی سلطه داشته و چین که طی چهار دهه گذشته سریعترین صعود اقتصادی تاریخ مدرن را تجربه کرده است.
چین امروز دیگر همان کشوری نیست که در دهه ۱۹۸۰ به عنوان کارگاه ارزانقیمت تولید کالا برای غرب شناخته میشد. این کشور اکنون بزرگترین صادرکننده جهان، یکی از مهمترین سرمایهگذاران بینالمللی، بازیگری تعیینکننده در فناوریهای نوظهور و صاحب یکی از گستردهترین برنامههای توسعه زیرساختی فرامرزی است. همین تحول، پرسش مهمی را پیش روی اقتصاددانان و سیاستمداران قرار داده است؛ آیا قرن بیستویکم قرن چین خواهد بود؟ برای بررسی این موضوع با دکتر ابراهیم آقامحمدی استاد روابط بینالملل و پژوهشگر مطالعات چین گفتوگو کردهایم.
چین چگونه به رقیب آمریکا تبدیل شد؟
آقامحمدی معتقد است ریشه قدرت امروز چین را باید در تصمیمات چند دهه قبل جستوجو کرد. به گفته او، در دوران جنگ سرد آمریکا به این جمعبندی رسید که ادغام چین در اقتصاد جهانی سودمندتر از تبدیل آن به دشمنی دائمی است. همین رویکرد باعث شد فضای لازم برای ورود چین به نظم اقتصادی بینالمللی فراهم شود.از سوی دیگر، پس از دوران مائو و با اصلاحات اقتصادی دنگ شیائوپینگ، سیاست درهای باز آغاز شد. مناطق ویژه اقتصادی شکل گرفتند، تعرفهها کاهش یافتند و سرمایهگذاران خارجی وارد چین شدند. شهرهایی مانند شنژن که زمانی دهکدههای کوچک ماهیگیری بودند، ظرف چند دهه به قطبهای صنعتی و فناوری جهان تبدیل شدند.نتیجه این سیاستها، رشد اقتصادی خیرهکنندهای بود که در برخی سالها به بیش از ۱۰ درصد رسید. چین به تدریج جایگاه خود را در زنجیره ارزش جهانی تثبیت کرد و لقب «کارخانه جهان» را به دست آورد.
سه ستون قدرت چین
به باور آقامحمدی، قدرت امروز چین بر سه پایه اصلی استوار است. نخست، ادغام موفق در اقتصاد جهانی و جذب گسترده سرمایه خارجی. دوم، جایگاه سیاسی این کشور به عنوان عضو دائم شورای امنیت سازمان ملل که نوعی تضمین امنیتی برای آن ایجاد کرده است. سوم، برخورداری از توان هستهای و قدرت نظامی بازدارنده. این سه عامل سبب شدهاند پکن بتواند بخش عمده توان خود را به توسعه اقتصادی اختصاص دهد. برخلاف بسیاری از کشورها که بخش بزرگی از منابع خود را صرف نگرانیهای امنیتی میکنند، چین طی چند دهه گذشته تمرکز اصلی را بر رشد اقتصادی، توسعه صنعتی و گسترش تجارت قرار داده است.
توسعه بدون جنگ
یکی از نکات مهم در راهبرد چین، پرهیز از درگیریهای نظامی پرهزینه است. آقامحمدی میگوید پکن همچنان بر مفهوم «توسعه صلحآمیز» تاکید دارد. هرچند توان نظامی خود را گسترش داده، اما از ورود به جنگهای مستقیم اجتناب کرده است.نمونه این رویکرد را میتوان در پروندههای تایوان، دریای چین جنوبی، اختلافات مرزی با هند و حتی بحرانهای خاورمیانه مشاهده کرد. چین در بسیاری از موارد مواضع سیاسی خود را اعلام کرده اما حاضر نشده هزینه مداخلات نظامی گسترده را بپردازد.این سیاست از منظر اقتصادی کاملاً منطقی به نظر میرسد. جنگ برای کشوری که در حال رقابت برای تبدیل شدن به بزرگترین اقتصاد جهان است، یک هزینه سنگین محسوب میشود. هر دلار هزینه نظامی مازاد میتواند از سرمایهگذاری در فناوری، زیرساخت یا نوآوری بکاهد.
جنگ تجاری؛ میدان اصلی رقابت
اگرچه بسیاری از تحلیلگران درباره احتمال برخورد نظامی میان آمریکا و چین سخن میگویند، آقامحمدی معتقد است میدان اصلی رقابت در حوزه اقتصاد قرار دارد.او میگوید در آمریکا درباره ضرورت مقابله با چین نوعی اجماع دوحزبی شکل گرفته است. جمهوریخواهان و دموکراتها ممکن است در بسیاری از موضوعات اختلاف داشته باشند، اما درباره تهدید ناشی از قدرتگیری چین دیدگاههای نزدیکی دارند. با این حال، جنگ تعرفهای به تنهایی قادر به مهار چین نیست. اقتصاد دو کشور طی دهههای گذشته چنان در هم تنیده شده که آسیب به یک طرف میتواند طرف دیگر را نیز متضرر کند. حجم تجارت، سرمایهگذاری و وابستگی متقابل میان دو اقتصاد به اندازهای بالاست که جداسازی کامل آنها تقریباً غیرممکن به نظر میرسد.
از جذب سرمایه تا صدور سرمایه
یکی از مهمترین تغییرات اقتصاد چین طی دو دهه اخیر، عبور از مرحله جذب سرمایه خارجی و ورود به مرحله صدور سرمایه است. در دهههای نخست توسعه، شرکتهای غربی سرمایه و فناوری را وارد چین میکردند. امروز اما بانکهای چینی و شرکتهای بزرگ این کشور در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین سرمایهگذاری میکنند. ابتکار «کمربند و جاده» نماد این تحول است. پروژهای که از طریق آن صدها میلیارد دلار در زیرساختهای کشورهای مختلف سرمایهگذاری شده است. بنادر، راهآهنها، نیروگاهها و مناطق صنعتی جدید بخشی از این شبکه گسترده هستند. پکن امیدوار است از طریق این طرح، هم بازارهای تازهای برای کالاها و خدمات خود پیدا کند و هم وابستگی اقتصاد جهانی به چین را افزایش دهد.
تله بدهی یا فرصت توسعه؟
منتقدان غربی ابتکار کمربند و جاده را نوعی ابزار نفوذ اقتصادی میدانند. آنها معتقدند برخی کشورهای فقیر در بازپرداخت بدهیهای خود با مشکل مواجه میشوند و در نهایت مجبور خواهند شد امتیازاتی مانند واگذاری بنادر یا منابع طبیعی را در اختیار چین قرار دهند.آقامحمدی این انتقادها را کاملاً بیاساس نمیداند اما تاکید میکند باید به یک واقعیت مهم نیز توجه کرد؛ بسیاری از کشورهای در حال توسعه گزینههای جایگزین چندانی برای تامین مالی پروژههای بزرگ ندارند.
در بسیاری از مناطق جهان، سرمایهگذاری چین تنها راه موجود برای توسعه زیرساختها محسوب میشود. به همین دلیل، بسیاری از دولتها با آگاهی از ریسکها، همچنان همکاری با پکن را انتخاب میکنند.
آیا چین به رتبه اول اقتصاد جهان میرسد؟
یکی از مهمترین سوالات اقتصاد جهانی همین است. چین اکنون دومین اقتصاد بزرگ جهان محسوب میشود و در برخی محاسبات مبتنی بر قدرت خرید حتی از آمریکا پیشی گرفته است.با این حال، رسیدن به جایگاه نخست با چالشهایی همراه است. جمعیت چین در حال پیر شدن است. نرخ زاد و ولد کاهش یافته و رشد اقتصادی دیگر مانند دهههای گذشته نیست.آقامحمدی معتقد است رشدهای ۸ تا ۱۰ درصدی گذشته احتمالاً تکرار نخواهند شد، اما این به معنای توقف توسعه نیست. اقتصادهای بزرگ معمولاً پس از رسیدن به سطحی از بلوغ وارد مرحله رشد آهستهتر میشوند. مهم، حفظ روند صعودی است.
چین از کارخانه جهان عبور کرده است
یکی از تصورات رایج درباره چین این است که همچنان عمدتاً تولیدکننده کالاهای ارزانقیمت است. اما واقعیت امروز تفاوت زیادی با این تصویر دارد. چین در حوزههای پیشرفتهای مانند هوش مصنوعی، ارتباطات نسل پنجم، خودروهای برقی، انرژیهای تجدیدپذیر، رایانش ابری و فناوریهای دیجیتال سرمایهگذاری عظیمی انجام داده است. به گفته آقامحمدی، حضور شرکتهایی مانند هوآوی در دهها کشور جهان نشان میدهد چین از مرحله تولید صنعتی صرف عبور کرده و وارد رقابت فناوری شده است. اتفاقاً نگرانی اصلی آمریکا نیز از همین نقطه آغاز میشود. زمانی که چین کارخانه جهان بود، تهدیدی محدود تلقی میشد. اما اکنون که در عرصه دانش، نرمافزار، اینترنت و فناوریهای پیشرفته وارد رقابت شده، حساسیت واشنگتن به شکل محسوسی افزایش یافته است.
گره بزرگ؛ دلار
با وجود همه موفقیتها، چین هنوز یک نقطه ضعف مهم دارد؛ نظام مالی جهانی. اگرچه سهم چین از تولید جهانی بسیار بالاست، اما سهم یوآن در مبادلات بینالمللی و ذخایر ارزی جهان همچنان فاصله زیادی با دلار دارد. آقامحمدی معتقد است مهمترین چالش پکن در دهههای آینده، ایجاد نهادهای مالی قدرتمند و افزایش نقش بینالمللی پول ملی خود خواهد بود. بانک جهانی، صندوق بینالمللی پول و بسیاری از نهادهای کلیدی اقتصاد جهان در دورهای شکل گرفتهاند که آمریکا قدرت مسلط جهان بوده است. چین تلاش میکند از طریق بریکس، بانکهای توسعهای جدید و توافقهای پولی دوجانبه این فاصله را کاهش دهد، اما راه طولانی در پیش دارد.
آمریکا چرا نگران است؟
برتری اقتصادی آمریکا به تولید ناخالص داخلی محدود نمیشود. دلار به عنوان ارز ذخیره جهانی مزایای بزرگی برای واشنگتن ایجاد کرده است. دولت آمریکا میتواند با هزینهای کمتر از بسیاری از کشورها استقراض کند و نفوذ گستردهای بر نظام مالی بینالمللی داشته باشد.به همین دلیل، احتمال کاهش فاصله اقتصادی با چین در واشنگتن صرفاً یک مسئله آماری تلقی نمیشود. این موضوع میتواند پیامدهای عمیقی برای ساختار قدرت جهانی داشته باشد. آقامحمدی میگوید هر اشتباه راهبردی آمریکا ممکن است فرصتی تازه برای چین ایجاد کند. بحران مالی ۲۰۰۸ و حتی برخی پیامدهای همهگیری کرونا از جمله تحولاتی بودند که به تقویت موقعیت پکن کمک کردند.
هند مهره اصلی مهار چین
یکی از مهمترین ابزارهای آمریکا برای کنترل نفوذ چین، تقویت قدرتهای منطقهای رقیب است. در این میان هند جایگاه ویژهای دارد. جمعیت عظیم، رشد اقتصادی بالا و اختلافات تاریخی با چین باعث شده دهلی نو به یکی از مهمترین شرکای راهبردی واشنگتن تبدیل شود. علاوه بر هند، کشورهایی مانند ژاپن، استرالیا و برخی دولتهای جنوب شرق آسیا نیز در راهبرد مهار چین نقش مهمی دارند. هدف این سیاست، ایجاد شبکهای از قدرتهای منطقهای است که بتوانند موازنهای در برابر نفوذ پکن ایجاد کنند.
الگوی چینی توسعه؛ رقیب دموکراسی غربی؟
شاید مهمترین پرسش بلندمدت درباره چین به اقتصاد محدود نشود. بسیاری از نظریهپردازان غربی طی دهههای گذشته معتقد بودند توسعه پایدار اقتصادی با گسترش دموکراسی سیاسی همراه خواهد شد. اما تجربه چین این فرضیه را با پرسشهای جدی مواجه کرده است. این کشور در حالی به یکی از موتورهای اصلی اقتصاد جهان تبدیل شده که ساختار سیاسی آن همچنان تحت حاکمیت حزب کمونیست قرار دارد.آقامحمدی میگوید چین نوعی مدل ترکیبی را دنبال کرده است؛ اقتصاد مبتنی بر بازار در کنار نظام سیاسی متمرکز. دولت کنترل خود را بر حوزههای راهبردی حفظ کرده اما فضای گستردهای برای فعالیت اقتصادی بخش خصوصی ایجاد کرده است. اگر این مدل در بلندمدت موفق باقی بماند، ممکن است برای بسیاری از کشورهای در حال توسعه جذاب شود؛ کشورهایی که بیش از هر چیز به دنبال رشد اقتصادی، ثبات و رفاه هستند.
آینده؛ قرن آمریکا یا قرن چین؟
پاسخ قطعی برای این سوال وجود ندارد. اقتصاد جهانی پیچیدهتر از آن است که بتوان آینده آن را با اطمینان پیشبینی کرد. با این حال یک واقعیت روشن است؛ چین دیگر یک بازیگر حاشیهای نیست. این کشور اکنون در تجارت، تولید، فناوری، سرمایهگذاری و زیرساختهای جهانی نقشی تعیینکننده دارد. حتی اگر در آینده نزدیک جای آمریکا را نگیرد، به احتمال زیاد یکی از دو ستون اصلی اقتصاد جهان باقی خواهد ماند. رقابت واشنگتن و پکن نیز بیش از آنکه شبیه جنگهای سنتی گذشته باشد، به مسابقهای طولانی برای تسلط بر فناوری، سرمایه، نوآوری، شبکههای مالی و نفوذ اقتصادی شباهت خواهد داشت. مسابقهای که نتیجه آن میتواند شکل نظم جهانی در نیمه دوم قرن بیستویکم را تعیین کند.
چرا چین هنوز قدرت مالی شماره یک جهان نیست؟
یکی از مهمترین نکاتی که دکتر ابراهیم آقامحمدی در گفتوگو مطرح میکند، شکاف میان وزن اقتصادی چین و وزن مالی آن در جهان است. به گفته او، چین در تولید، تجارت، زیرساخت و صادرات به جایگاهی رسیده که بسیاری از تحلیلگران از آن به عنوان رقیب اصلی آمریکا یاد میکنند، اما در حوزه مالی هنوز فاصله قابل توجهی با واشنگتن دارد. آقامحمدی معتقد است دلیل اصلی این وضعیت به ساختار نظم اقتصادی پس از جنگ جهانی دوم بازمیگردد. نهادهایی مانند بانک جهانی، صندوق بینالمللی پول و شبکه گسترده مبادلات مالی بینالمللی در دورهای شکل گرفتند که آمریکا قدرت مسلط جهان بود.
همین موضوع موجب شد دلار به محور اصلی اقتصاد جهانی تبدیل شود. او میگوید چین تلاش کرده از طریق سازوکارهایی مانند بریکس، بانک سرمایهگذاری زیرساخت آسیا و پیمانهای پولی دوجانبه نقش یوآن را افزایش دهد، اما رسیدن به جایگاه دلار زمانبر خواهد بود. مهمترین مزیت دلار اعتماد جهانی و نقدشوندگی بالای آن است؛ ویژگیای که هنوز برای یوآن به طور کامل شکل نگرفته است. به باور این استاد روابط بینالملل، اگر چین بتواند در دهههای آینده نهادسازی مالی گستردهتری انجام دهد و اعتماد بینالمللی به ارز خود را افزایش دهد، یکی از بزرگترین موانع مسیر تبدیل شدن به قدرت اول اقتصادی جهان را پشت سر خواهد گذاشت.
رقابت آینده میان چین و آمریکا یا چین و روسیه؟
بخش قابل توجهی از تحلیلهای جهانی بر رقابت پکن و واشنگتن متمرکز است، اما دکتر آقامحمدی به یک احتمال کمتر مورد توجه نیز اشاره میکند؛ احتمال شکلگیری رقابتهای جدیتر میان چین و روسیه در برخی مناطق راهبردی. او توضیح میدهد که چین از طریق ابتکار کمربند و جاده حضور اقتصادی خود را در آسیای مرکزی گسترش داده است. سرمایهگذاریهای کلان در راهها، خطوط ریلی، انرژی و زیرساختهای کشورهای این منطقه، نفوذ اقتصادی پکن را به شکل محسوسی افزایش داده است. از نگاه آقامحمدی، آسیای مرکزی در گذشته جزو حوزههای سنتی نفوذ روسیه محسوب میشد. اما اکنون چین با ابزار سرمایهگذاری و توسعه اقتصادی در حال تثبیت موقعیت خود در این منطقه است.
این روند میتواند در بلندمدت توازن قدرت را تغییر دهد. او البته تاکید میکند که فعلاً روابط پکن و مسکو بر همکاری استوار است و دو کشور در بسیاری از پروندههای بینالمللی مواضع نزدیکی دارند. با این حال منطق ژئوپلیتیک نشان میدهد هرگاه یک قدرت اقتصادی بزرگ وارد حوزه نفوذ سنتی قدرتی دیگر شود، زمینههای رقابت نیز شکل میگیرد. به همین دلیل برخی اندیشکدههای بینالمللی معتقدند در دهههای آینده بخشی از رقابتهای مهم جهانی ممکن است در آسیای مرکزی رخ دهد. جایی که سرمایه چینی و نفوذ تاریخی روسیه در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند.








