روزنامه هفت صبح، مرتضی كليلی | با قاب تاريخ به ایران قدیم سفر و یادی از گذشته ميكنيم. در تهیه این مجموعه، از تصاویر كمتر ديده شدهاي استفاده شده که تماشاي آنها خالی از لطف نيست. عكسهايي از مشاهير تاريخ معاصر ايران، شهرهاي ايران، خودروهای نوستالژیک، عكسهاي فوتبالي و… براي ديدن تصاوير و شرح آن ادامه مطلب را بخوانيد.
قاب مشاهیر 1
حسین علیزاده و کیهان کلهر در پشت صحنه کنسرتهای ساز خاموش و سرود مهر؛ آذر 84، تالار بزرگ کشور؛ محمدرضا شجریان و حسین علیزاده و همایون شجریان و کیهان کلهر، حافظ و سعدی و عطار و سهراب سپهری و کنسرتی که بعدها بخشی از آن، آلبوم «سرود مهر» نام گرفت. سرود مهر را مثل بسیاری از آثار استاد شجریان، شرکت دل آواز در 10 قطعه منتشر کرده است. آواز این آلبوم در بیات ترک و افشاری است. آهنگسازی «سرود مهر» و نواختن تار را حسین علیزاده برعهده داشته و همایون شجریان با آواز و تنبک و کیهان کلهر با کمانچه، او را همراهی کردهاند. عکس از علی بوستان. تالار وزارت کشور- سال١٣٨۴
قاب مشاهیر 2
قسمتهایی از کتاب کاخ تنهایی، خاطرات ثریا اسفندیاری (قسمت 53)؛ محمدرضا که برای امنیت من نگران بود، تصمیم گرفت مرا به اروپا بفرستد و برای راضی ساختن من گفت:« به محض اینکه موقعیت ایجاب کرد، به شما خواهم پیوست.» این عزیمت غمانگیز را هنوز در خاطر دارم. فرودگاه تهران، يك هوای منقلب و طوفانی، وضع مردد آقای قراگزلو و خانمش، مستخدم مخصوص که باید مرا همراهی کند.
در صندلیهای هواپیما که نشستهایم جز نگاه به هم، حرفی برای گفتن نداریم… رم، هتل اكسلسيور و آن هنگام را به خاطر میآوردم که به همراهی پرنسس شمس، در این شهر، يك ثریا اسفندیاری، يك دختر معمولی ایرانی، بیشتر نبودم … در (لاوی یا آپیا) صبح زود، تنها، قدم میزنم، همه چیز به نظرم غمگین است و غمگین… در هر گوشه، پاپاراتزیها به دنبال مناند و مرا میپایند.
به آسانی نمیتوانم از هتل خارج شوم. دعوت به يك «گاردن پارتی» را از طرف خانم کلارا بوش، سفیر آمریکا در رم، با پوزش از او رد میکنم، زیرا نمیخواهم در مجامع عمومی ظاهر شوم… بعد از رم، مادرید است.در آنجا ژنرال فرانكو مرا به يك ضيافت باشکوه ناهار دعوت میکند. هر روز که میگذرد نگرانیام بیشتر میشود. به شاه تلفن میزنم. دوست ندارم هنگامی که او احتياج به من دارد، بیخبر بگذارمش. احتياج بیشتر از همیشه او به من … در شهر کن در نخستین روزهای هوای خوش، اقامتی کوتاه میکنم.
از فرط اندوه نزديك به مردنم، دلم میخواهد به ایران برگردم… در آن سوی سیم محمدرضا که میداند مکالمات تلفنی ما در کنترل است، کلمات را شکسته میگوید و جملههای بریدهاش مرا بیشتر نگران میسازد. میگویم: «محمد. تمنا میکنم بگذارید برگردم!…» عاقبت میپذیرد و از لحن صدایش خوشحالی او را احساس میکنم. تهران را هرگز به آن زیبایی در خاطر نداشتم ! اختصاصی، کاخ… خانهام، خانه من… بسیار چیزها داریم که باید به هم بگوییم… ادامه دارد…
قاب تاریخ
داســتان زندگی خانوم، زنی از خاندان قاجار، نـــوه مظفرالدینشــاه و خواهرزاده محمدعلیشاه (قسـمت 23)؛ سومین روز عید ملکه جهان و یک عده از شاهزاده خانمها برای بازدید عید به خانه ما آمدند و نزهت را برای پسر بزرگ مشیرالدوله خواستگاری کردند. شب، وقتی میهمانها رفتند، نزهت برایم گفت که ملکه جهان مرا برای احمدمیرزا ولیعهد خواستگاری کرده.
آن جوان چاق و مهربان چنان نبود که بتوانم به عنوان شوهر باورش کنم اما مگر نه اینکه از نزهت آموخته بودم که باید آنقدر از زندگی بدانم و بفهمم که وقتی از مادرم جدا میشوم، مثل او اسیر نباشم. مگر نمیگفتی این کاخها و القاب جز بدبختی و اسارت نمیآورد، حالا چرا به من که رسید، نظرت را تغییر دادی و مدام میگویی ولیعهد، شاه آینده.
به من چه مربوط، تو هم از قرار باید خودت را برای رفتن آماده کنی، میگفتند پسر مشیرالدوله خود یک پولتیکدان و دانشمند است، فرنگ رفته. نزهت لبخند میزد. برایم گفت شاید راه نجاتم در همان جوان چاق و کمی لوس باشد. با این اوضاعی که در مملکت هست، هیچ امیدی به سلطنت نداشته باش.
به گمانم خیلی طول نمیکشد. آن وقت تو هم میروی. در باغ نایبالسلطنه، عزاداری دهه محرم بود و ما سیاه پوشیده، از صبح به آنجا رفته بودیم. منیرالسلطنه مادربزرگ ولیعهد مرا کنار خود نشاند و سوالهایی کرد که پاسخش را میدانستم، بعد شروع کرد از سواد و معلومات من، در حضور دیگران تعریف کردن. دیگهای بزرگ بار بود و چند هزار نفر را نذری میدادند، برای اندرون هم آوردند. ولیعهد هم وارد شد.
آنقدر چاق بود که نمیتوانست روی زمین بنشیند، زنها شروع کردند به قربان صدقه او رفتن. نشست روی صندلی و شروع کرد با نزهت فرانسه حرف زدن، با ادب بود و هیچ حرکات جلف بچگانه نداشت، حتی وقتی ملکه جهان برایش لقمه گرفت تا در دهانش بگذارد، آرام از دست او گرفت. تعریف میکردند که تمام مدت شب و روز با معلمهای مختلف خود سیر میکند. از نزهت به سن و سال کوچکتر بود به همین جهت هم با او به احترام حرف میزد. جلوی پای بزرگترها بلند میشد و به نزهت میگفت عمه خانم.
از زیر چادر حرکاتش را زیر نظر داشتم و در خیال روزهایی را در نظر میآوردم که من هم مثل ملکه جهان، در صدر اتاق نشستهام و همه تکریم و تعظیم میکنند. شب، نزهت برایم گفت که کاملا ممکن است. او حتی توانسته بود چند کلامی هم با ولیعهد درباره من صحبت کند. نزهت گفت که نقطه ضعف من در نظر شاه این است که با خالهای مثل او همخانهام، خالهای که از دید محمدعلی شاه یاغی بود. ادامه دارد…
قاب امروز
اسمش عمو رضاست. معروف به عمو رضا ابراهیم هادی، زائر دوچرخهسوار؛ میگوید هر وقت مرا خواستید پیدا کنید، همیشه در گلزار شهدای بهشت زهرا هستم. او از مریدان جاویدالاثر ابراهیم هادی است. پهلوان بسیجی ابراهیم هادی از بنیانگذاران گروه چریکی شهید اندرزگو در جبهه گیلانغرب و ستاره ورزش کشتی؛ او در اول اردیبهشت سال ۱۳۳۶ در محله شهید سعیدی حوالی میدان خراسان به دنیا آمد؛
قطعه ۲۶ گلزار شهدای بهشت زهرا یادبودی است که خیلیها با دیدن عکس صاحب آن و عنوان «شهید گمنام» که روی سنگ مزار نوشته شده، میروند و زائر شهید مفقودالاثر «ابراهیم هادی» میشوند؛ شهیدی که برای بچههای جنوب شرق تهران و کسانی که اهل دل هستند، خیلی عزیز است البته این شهید برای جوانهایی که کتاب «سلام بر ابراهیم» را خواندند، حال و هوای دیگری دارد.
شهید ابراهیم، در والفجر مقدماتی پنج روز به همراه بچههای گردان کمیل و حنظله در کانالهای فکه مقاومت کرد و در ۲۲ بهمن سال ۶۱ بعد از فرستادن بچههای باقی مانده به عقب، تنها ماند و دیگر کسی او را ندید. آخرین تصویر از پیکر پهلوان بسیجی شهید «ابراهیم هادی» در کانال قتلگاه فکه توسط تلویزیون عراق منتشر شد و مهری برتایید شهادت او شد.
حالا عمو رضا برای زنده نگه داشتن نام ابراهیم هادی سالهاست که با تیشرتی با تصویر شهید و قاب عکسی از او گاه با دوچرخه و گاهی هم با موتورسیکلتش به مناطق عملیاتی و کربلا و… میرود. قبلا در همین صفحه عکسهای او با آن موتورسیکلت خاصش که به عکس ابراهیم هادی و… مزین شده را منتشر کردیم. اینبار عمورضا سری عکسهای دوچرخهسواری از بهشت زهرا تا کربلا در ایام اربعین را برایمان آورده که گلچین آنها را در آینده به مرور برایتان منتشر میکنیم.



