روزنامه هفت صبح،‌ مرتضی كليلی ‌| ‌با قاب تاريخ به ایران قدیم سفر‌ و یادی ‌‌از ‌گذشته مي‌كنيم. در تهیه این مجموعه، از تصاویر كمتر ديده ‌شده‌اي استفاده شده که تماشاي آنها خالی از لطف نيست. عكس‌هايي از مشاهير تاريخ معاصر ايران، شهرهاي ايران، خودروهای نوستالژیک، عكس‌هاي فوتبالي‌ و… براي ديدن تصاوير و شرح آن ادامه مطلب را بخوانيد.

قاب مشاهیر 1
مصاحبه روزنامه‌نگار فرانسوی با آیت‌الله‌ خمینی در نوفل لوشاتو - آبان 1357. (گتی ایمیجز)

قاب مشاهیر 2
قسمت‌هایی از کتاب کاخ تنهایی، خاطرات ثریا اسفندیاری (قسمت 52)؛ پیش از عزیمت‌مان، مأیوس و غمگین، در يك مبل‌، چشمانم روی تمام گوشه و کنار این سالن که هر تکه‌اش را تزئین کرده‌ام می‌گردید‌، ضربه پشت ضربه به روح و قلبم می‌خورد. دکتر مصدق برای خداحافظی به دیدارمان آمد، بسیار مهربان و حسابگر‌، هیجان مفرط نشان می‌داد که معلوم بود ظاهر است و من می‌دانستم که در باطن، او در آسوده شدن از «شر» ما شتابزده است…

درست هنگامی که مشغول مبادله آداب با او بودیم، از خیابان فریادهای نارضایتی شنیده شد و دیدم جمعیت زیادی روی دیوارهای محوطه و بالای درخت‌های پارک «اختصاصی» در حال فریاد کشیدن‌های در‌هم و بر‌هم‌اند که چیزی از آن مفهوم نیست. مصدق با مشاهده این اوضاع، با دلسوزی به ما توصیه کرد:

هر چه زودتر حرکت کنید !… شعارهای جمعیت کم‌کم مفهوم می‌شد. نه، فریاد تظاهرکنندگان علیه ما نبود، به طرفداری بود. هواخواهان آیت‌الله بودند که خواهان ماندن ما در ایران‌اند:«جاوید شاه‌! نابود باد مصدق‌!» شير‌مرد پیر با شنیدن این شعارها رنگ باخت و توجه من به سوی او جلب شد، دستش را در دست گرفتم و به او گفتم: «‌در پایان این خیابان باريك پارك، در انتهای کاخ، يك در خروجی رو به کوچه‌ای باز می‌شود، ‌‌شما می‌توانید از آنجا بیرون بروید و دور از ازدحام خودتان را به خانه برسانید.»

پس از رفتن دکتر مصدق، محمدرضا با بلندگوی دستی، از مردمی که در برابر طارمی‌های کاخ اجتماع کرده بودند، سپاسگزاری کرد. محمدرضا که از شدت هیجان پریشان بود، در بلندگو صدایش شنیده می‌شد:‌«‌به شما قول می‌دهم که در تهران بمانم…» من به گریه افتادم. ‌‌در این شرایط، زنان‌ جز گریه کاری از دست‌شان بر نمی‌آید. اوضاع تغییری نیافت و دکتر مصدق همچنان به عنوان رئیس دولت باقی ماند… و اما‌ محمدرضا احساس می‌کرد که بعد از این تظاهرات، امیدی نو در او پدیدار شده است.

دیگر خود را تنها نمی‌دید و حس می‌کرد هنوز ایرانیانی را میان روحانیت و ارتش و مجلس هواخواه خود دارد. اما «شیر‌مرد پیر‌» کسی نبود که به این زودی خود را شکست‌یافته بداند. زد و خوردهای خیابانی بار دیگر آغاز شد. ‌ هنگام این رو‌در‌رویی‌ها بود که رئیس شهربانی مصدق که پیشتر از دوستان محمدرضا بود و مدتی ناپدید شد، جسدش را که پیش از کشتن، او را شکنجه داده بودند، در حومه‌‌های تهران پیدا کردند… ادامه دارد…

قاب تاریخ
داستان زندگی خانوم، زنی از خاندان قاجار، نـوه مظفرالدین‌شاه و خواهرزاده محمدعلی‌شاه (قسـمت 22)؛ نگفته پیدا بود که مادر حاضر نیست آنچه را که متعلق به نزهت است و به امانت به او سپرده شده، برای هوسبازی‌های پدرم به هدر بدهد. علاوه بر آنکه می‌دانست پدر به‌تازگی باز هم در قمار مبالغ هنگفتی را باخته ‌و طلاق دادن بهجت زمان در ‌حقیقت بهانه و نوعی باج‌خواهی از اوست.

نزهت از دیدن صورت کبود خواهر خود، جا خورده بود و مثل گربه‌ای خشمگین طول و عرض پنجدری را طی می‌کرد و ‌گفت فدای سرت خواهر، بده ببرد بفروشد اما مادرم محکم ایستاده بود و به یاد او می‌آورد که تا به حال چند تا ملک و باغ و طلا و جواهراتی را که شابابا به او داده بود، همه را برای آبروداری فروخته ولی دیگر حاضر نیست که مال یک نفر دیگر راه هم آتش بزند.

در وسط حرف‌هایش، برای آنکه نشان دهد که نظر خود را تغییر نخواهد داد، فاش کرد که همان روز نامه‌ای برای شاه نوشته و همه چیز را توضیح داده . چه خوش خیالید خواهر. آن برادرتان الآن اگر لازم باشد همه ما را هم خواهد فروخت تا خرج غرور و حماقت‌های خودش بکند، حاضر شده مملکت را پیش روس‌ها گرو بگذارد که برای قشون‌کشی پول پیدا کند یا بفرستد به بانک‌های فرنگ برای وقتی که مردم بیرونش کنند. حالا او می‌آید به تظلم من و شما رسیدگی کند.

تا روزها ندانستم که چطور به آن سرعت پدرم از طرف شاه به فرماندهی قشونی منصوب شد که برای سرکوبی حکومتی باید به خراسان می‌رفت. تدبیر نزهت و مادر با حمایت ملکه‌جهان نتیجه داده بود.مادر هم دیگر یاد می‌گرفت که به جای گریه و غم می‌تواند تدبیر کند.نوروز رسید. مادر روزهای پرکار پیش از عید نوروز را می‌گذراند، خانه‌تکانی بود.روز اول عید به دیدار ملکه جهان رفتیم که دو سکه طلا عیدی‌ داد و صورتم را مهربان‌تر از همیشه بوسید.

فکر ما جای دیگر بود و علت این توجه و مهربانی را اول نفهمیدیم. عصر اولین روز نوروز بهجت زمان، هووی مادرم با دو سه تا ندیمه و کنیز به خانه ما آمدند. مادر مهربانی کرد و تا غروب نگاه‌شان داشت و ساعتی که خانه خلوت شد، آن دو تا به پنجدری رفتند و خلوت کردند، مادرم فرستاد نزهت هم رفت.

مجیدالسلطنه پیشکار مادرم با دو سه تا دفتر زیر بغل رسید و ماجرا به خوبی و خوشی تمام شد که جنجال و آبروریزی نشود. گیرم چند پارچه از آبادی‌های مادر و تکه جواهری از دارایی نزهت صرف شد. در پایان ماجرا بهجت زمان خود را در بغل نزهت انداخت و دولا شد دست مادرم را ببوسد. او هم از اینکه توانسته بود از دست خان خلاص شود، خوشحال بود… ادامه دارد…

قاب نوستالژی
داستان دانشکده‌ای با قدمت ۹۰ساله ؛ با پیوست مدرسه عالی تجارت به مدرسه عالی حقوق و علوم سیاسی، رسما دانشکده حقوق در اسفند ۱۳۱۲ خورشیدی گشایش می‌یابد . ریاست دانشکده به عهده میرزا علی‌اکبرخان دهخدا و معاونت آن به عهده دکتر شایگان بوده است . در سال ۱۳۱۳ همزمان با تصویب قانون تاسیس دانشگاه تهران، دانشکده حقوق یکی از شعبه‌های دانشگاه تهران تعیین می‌شود.

سپس در سال ۱۳۱۸ با گشایش بنگاه روزنامه‌نگاری در دانشکده و انتقال بخش منقول از دانشکده معقول و منقول به دانشکده حقوق، تقریبا به صورت امروزی و در محل فعلی، دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران تثبیت می‌شود. در سال ۱۳۲۰ ریاست دانشکده به عهده آقای سید‌مصطفی عدل واگذار و در سال بعد، مقدمات نخستین دوره دکترای حقوق فراهم شد . تصویر ‌ مربوط به جمعی از استادان و دانشجویان دانشکده حقوق دانشگاه تهران در سال تحصیلی ۱۳۱۷-۱۳۱۶ است.

برای پیگیری اخباراسلایدراینجا کلیک کنید.