روزنامه هفت صبح،‌ مرتضی كليلی ‌| ‌با قاب تاريخ به ایران قدیم سفر‌ و یادی ‌‌از ‌گذشته مي‌كنيم. در تهیه این مجموعه، از تصاویر كمتر ديده ‌شده‌اي استفاده شده که تماشاي آنها خالی از لطف نيست. عكس‌هايي از مشاهير تاريخ معاصر ايران، شهرهاي ايران، خودروهای نوستالژیک، عكس‌هاي فوتبالي‌ و… براي ديدن تصاوير و شرح آن ادامه مطلب را بخوانيد.

قاب نوستالژی
20 سال قبل کافی‌نتی در تهران - مهر 1382. عکس از کاوه کاظمی

قاب مشاهیر 1
«عقرب زرد» لقب فرمانده نفوذی ایران؛ شهید علی چیت‌سازیان از فرماندهان همدانی در دفاع مقدس بود که کار شناسایی و نفوذ در دشمن را به‌طور حرفه‌ای انجام می‌داد. علی زمانی که ۱۷ ساله بود در عملیات مسلم بن‌عقیل توانسته بود ۱۴۰ نفر از بعثی‌ها را اسیر کند. او به قدری به زبان عربی مسلط بود که وقتی در دل دشمن نفوذ می‌کرد، محال بود کار شناسایی لو برود. سرانجام علی چیت‌سازیان معروف به «عقرب زرد» در ۴ آذر سال ۶۶ در منطقه «گامو» به شهادت رسید. ‌شهید مدافع حرم سردار حسین همدانی خاطره‌ای از علی را اینطور روایت می‌کند:

«آموزشی‌ها‌ را برده بود روی یک ساختمان بلند، گفته بود: بپرید پایین! اول خودش پریده بود. چند نفر پشت سرش با اکراه پریده بودند که پاهاشون ناقص شده بود. بقیه هم نپریده بودند. آمدم دیدم ازش شاکی‌اند. کشیدمش یه گوشه و گفتم: اینا‌رو بهت ندادیم که بکشی، دادیم آموزش بدی! خیلی جدی گفت: جبهه آدم جسور می‌خواد. اگه توی آموزش بمونه؛ توی عملیات کم میاره. شما بسپارشون به من. دفعه بعد که آمدم سر‌کشی، دیدم با همه‌شون رفیق شده. اونا هم دارن سبقت می‌گیرند‌ برای پریدن. (خبرآنلاین)

قاب مشاهیر 2
قسمت‌هایی از کتاب کاخ تنهایی، خاطرات ثریا اسفندیاری (قسمت 51)؛ محمدرضا که از آخرین تك‌خال‌هایش محروم مانده‌، یاس بر او مستولی می‌شود و دیگر هیچ میلی در او مشاهده نمی‌گردد و مرتب تکرار می‌کند:«برای من دیگر جایی در ایران نیست، حتما باید از ایران برویم !…» سعی دارم روحیه‌اش را تقویت کنم، دوستان با وفا را به کاخ «اختصاصی» دعوت می‌کنم.

شاه با شوخی‌های این دوستان نمی‌خندد، ورق بازی نمی‌کند، ‌‌هنگام بازی‌های جمعی که در میهمانی‌ها برای سرگرم شدن انجام می‌گیرد، در سالن نمی‌ماند. در اتاق یا در دفترش می‌نشیند و در را به‌روی خود می‌بندد… هنگامی که تنها در کنار اویم، کوشش می‌کنم خاطرش را تسلی دهم.

در (۲۴ بهمن ۱۳۳۱) باز هم رقم سرنوشت من!… شاه تصمیم سفر به خارج می‌گیرد، برای مدتی‌ یا‌ برای همیشه؟ کجا باید رفت؟ نمی‌داند. شاید تگزاس‌، شاید همراه با تاج‌الملوك!… شاید هم‌…؟ هنگامی که انسان هدف مشخصی ندارد، نمی‌داند مقصدش کجاست! مصدق خوشحال است… قصد شاه به عزیمت! چه کار خوبی !…

از دارایی شخصی‌اش، 11 هزار دلار ارز برای هزینه سفر به ما می‌دهد و خطاب به شاه می‌گوید:«‌اعليحضرت‌ هیچ کس نباید بفهمد شما ایران را اینگونه ترک می‌کنید، بهتر است از راه زمینی به بیروت بروید، وقتی عزیمت کردید، خواهند گفت به ورزش زمستانی رفته‌اید. چمدان‌هایتان را هم توسط يك اتومبیل متعلق به گاراژ سلطنتی بفرستید…» .

حالا دیگر همه قدرت‌ها در اختیار «شیر‌مرد پیر‌» است . اعتراف می‌کنم با وجود همه ناملايمت‌ها، از ترک کشورم، آنجا‌ که برایم به مدت دو سال، يك «‌ندامتگاه» در معنای واقعی‌اش شد، غمگین بودم… شاید‌ حالا‌ در جای دیگری بتوانم يك زندگي، يك موجودیت آزاد داشته باشم … از این خود تبعیدی بیمناکم و می‌دانم محمدرضا هم از دیگر ندیدن پلاژ‌هایش، در کنار دریای خزر و کوه‌های زاگرس‌‌«اش» و البرز‌«اش» و تهران‌«اش» و کشور‌«اش» رنج خواهد برد…به همان‌گونه که امروز خود من رنج می‌کشم و می‌گریم. ادامه دارد…

‌قاب مشاهیر 3
داستان رضوان، خانم عمارت حسن خان‌‌؛ ‌ رضوان روزى كه در عمارت پدرش در اصفهان نشسته و مشغول گوش فرا دادن به ساز حسن كسائى نى‌نواز شهير بود، مادرش با ذوق و خوشحالى به او خبر داده بود كه حسن كسائى خواستگارش است. رضوان با دهان باز مادرش را نگريسته بود. برايش همچو خواب و خيال مى‌ماند. اصلاً مگر مى‌شد باور كرد حسن‌خان با آن همه دبدبه و كبكبه دلش رضوان را مى‌خواهد و بس. عروسى سر گرفت و رضوان شد خانم عمارت حسن خان در عمارتى بزرگ و مجلّل در اصفهان.

شب‌هايش با صداى نى‌نوازى حسن‌خان سحر مى‌شد. همگان بر حال او غبطه مى‌خوردند كه هرشب استاد برايش زنده نى مى‌نواخت… آخر مگر سعادتى بالاتر از اين بود؟ رضوان اما قلبى به زلالى دريا داشت در عمارتش را بر شيفتگان استاد گشود و زين پس خيل عظيم شيفتگان استاد بود كه به عمارت حسن‌خان سرازير مى‌شدند و از صداى نى‌نوازى استاد كيفور. رضوان خانم در ميان اهل هنر به دست و دلبازى شهره بود، به سخاوتمندى به مهربانى.

زنى كه راه را براى پيشرفت و اعتلاى همسرش گشود و از مهمانان علاقه‌مند به نواى استاد با جان و دل ميزبانى كرد. سال‌هاست حسن خان چهره در نقاب خاك كشيده است. او را در سكوت خبرى در تخت فولاد اصفهان كنار تاج اصفهانى به خاك سپرده‌اند و رضوان با غم دورى همسرش دست و پنجه نرم مى‌كند و دلش به صداى نى استاد تنگ شده است.

تصوير، در پاييز سال 1357 در حياط عمارت حسن‌خان در اصفهان ثبت شده است، استاد نى دلبندش را چو فرزندى عزيز در دست گرفته است، كت شلوار چهار‌خانه انگليسى بر تن و كراواتى بر گردن دارد. رضوان خانم پيراهن سبز گلدار بر تن، انگشترى ظريف بر دست، گوشواره‌اى به شكل گل همانند گل‌هاى پيراهنش بر گوش و تسبيحى بر گردن دارد. او با آرامشى خاص و بى‌بديل كنار استاد ايستاده است. نگاه روشنش روشنى‌بخش مسير پيش رويش است …

خنكاى هواى پاييز لرز را برجانش مى‌نشاند و برگ‌هاى پاييزى است كه از آن درختان تنومند سر به فلك كشيده ‌‌روى زمين مى‌ريزد اما رضوان غافل از قيل و قال جهان گذران كنار همسرش با صلابت ايستاده است. كنار مردى كه او را از عشق سيراب و روحش را با نواى اساطيرى نى‌اش به عرش كبريايى رسانده بود…( nice_piiic)

برای پیگیری اخباراسلایدراینجا کلیک کنید.