روزنامه هفت صبح،‌ مرتضی كليلی ‌| ‌با قاب تاريخ به ایران قدیم سفر‌ و یادی ‌‌از ‌گذشته مي‌كنيم. در تهیه این مجموعه، از تصاویر كمتر ديده ‌شده‌اي استفاده شده که تماشاي آنها خالی از لطف نيست. عكس‌هايي از مشاهير تاريخ معاصر ايران، شهرهاي ايران، خودروهای نوستالژیک، عكس‌هاي فوتبالي‌ و… براي ديدن تصاوير و شرح آن ادامه مطلب را بخوانيد.

قاب تاریخ 1
خوردن ترکش روزی‌ام نبود! ‌نوجوانان ۱۴ ـ ۱۵ ساله بودند اما همین مردان کوچک، جلوی بعثی‌ها می‌ایستادند و امروز راوی روزهای جنگ هستند. ‌پرویز حیدری‌ از رزمندگان نوجوان دفاع مقدس بود که در سومار، عملیات‌های ۴ و ۵ حضور داشت. روایت وی از حضورش در سومار را به نقل از فارس می‌خوانیم:

«من در سومار رزمنده و تک‌تیرانداز بودم. شبانه ۸ ساعت در خط مقدم بودیم. فاصله ما با عراقی‌ها یک و نیم کیلومتر بود. شهر مندلی روبه‌روی ما بود و تردد ماشین‌های عراقی را بدون چشم مسلح می‌دیدیم. سومار حرارت زیاد بود و آب نبود. ‌من حدود ۳ ماه در خط مقدم سومار بودم. یک روز برای گرفتن ناهار با دو نفر از دوستان به نام‌های ‌مهدی رضویان‌ و ‌رضا عیدی‌ به چادر پشتیبانی رفتیم. ‌

رضا عیدی‌ پاسدار بود و ما دو نفر بسیجی بودیم. تا ماشین حمل غذا رسید، باهم به سمت ماشین رفتیم، من وسط بودم که سمت چپ من رضویان و سمت راست من ‌ عیدی بود. خواستیم ظرف‌ها را برداریم، بعثی‌ها خمپاره زدند و خمپاره تقریباً در ۵ متری ما منفجر شد. دو تا ترکش از بالای سر من آمد و سر آقا رضا خورد و مهدی هم پای چپش ترکش خورد.

من اطرافم را نگاه کردم و دیدم چیزی نشد. من و همرزمانم در میان گرد و خاک گُم شدیم. می‌شنیدم که رزمنده‌ها از بالای تپه می‌گفتند: «ای وای بچه‌ها شهید شدند!» همگی به سمت ما آمدند. محمدصالح سلطانی گفت: «فکر کردم تو شهید شدی!» من مشغول مداوای دوستانم شدم. خون از پای رضا فوران می‌زد و فقط می‌گفت: یازهرا(س). حدود ساعت ۴ بعد از ظهر از پشتیانی آمدند و او را به بیمارستان باختران بردند. من هم متعجب بودم از اینکه چرا ترکش خوردن روزی‌ام نشد.

قاب مشاهیر
قسمت‌هایی از کتاب کاخ تنهایی، خاطرات ثریا اسفندیاری (قسمت50)؛ محمدرضا اعصابش بیش‌‌ از پیش در تنش است و نگرانی‌اش افزایش یافته. رفتن روزانه‌اش را به دفتر ادامه می‌دهد كه يك عمل تشریفاتی بیش نیست و من جز تعدادی‌ شخصیت‌ها‌، ‌ کسی را نمی‌بینم. پس از دیدار آنها همیشه شاه از من می‌پرسد:

«‌فلان آقا دست شما را بوسید؟ آن خانم در برابر شما رورانس کرد؟‌ فلان خانم دیگر به حرف‌های شما گوش داد؟» با این پرسش‌ها او می‌خواهد وفاداری را نسبت به خود ارزیابی کند. سعی دارم به این رویدادهای کوچک که شاه می‌خواهد نتیجه‌اش را بداند‌، اهمیت زیادی ندهم.تبسمم را نگه می‌دارم تا اعتمادش را نسبت به خود؛ درباره حوادث نامطلوبی که می‌شنود ‌یا گمان می‌کند در مراسم‌ يا ضيافتی‌ کنایه‌اش را شنیده است؛ حفظ کند.

شب‌ها با گذاشتن يك سلاح کمری زیر بالش می‌خوابد و اتاق خوابش را طی شب دائم تغيير می‌دهد. در نخستین روزهای گرما او را به سعد آباد می‌کشانم و این محل بنا بر يك ريشخند تصادف، معنایش «‌سعادتگاه» هم می‌تواند باشد. شاید او بتواند آنجا‌ در تماس با طبیعت، ناراحتی‌های سیاست را فراموش کند. می‌بینم حواسش جای دیگران و نگاهش تیره‌ و شب‌های‌مان هم در سکوت می‌گذرد… برای اینکه توجهش را از مشکلات برگردانم، صفحه‌های تازه‌ای را که از آمریکا برای‌مان رسیده است، می‌گذارم تا او بشنود:

البته موزيك را آهسته می‌شنویم… زیرا‌ اگر ‌‌شیر‌مرد پیر ‌(مصدق) بفهمد که محمدرضا خودش را باخته است، چه می‌شود؟شمیران، در يك کیلومتری کاخ - زندان ما سعدآباد، از دور، صدای يك موزيك را که کوهستان منعکسش می‌سازد، می‌شنوم. سارا وو آن است که ( Summertime) را می‌خواند. صدای سارا و و آن، «سامر تایم»…یک توده غم در سینه‌ام می‌نشیند، يك قطره اشك که میل ستردنش را ندارم، بر‌گونه‌ام می‌غلطد…اشك از چشمانم سرازیر است و مانند کودکی می‌گریم. در سن من کوچک‌ترین پیش‌آمد نامطلوب سبب نومیدی است‌. ادامه دارد…

قاب تاریخ 2
داستان زندگی خانوم، زنی از خاندان قاجار، نـوه مظفرالدین‌شاه و خواهرزاده محمدعلی شاه (قسـمت 21)؛ ‌نزهت‌السلطنه چکار کردید که به این عجله فرار کردند. این جمله پدر نشان از آن داشت که با ما همدست است. نزهت گفت کمی از کفریات در گوش‌شان خواندم که نشنیده بودند. پدرم خنده بلندی کرد شروع ‌ به ور رفتن با سبیل‌های نازکش کرد و بدگویی از نظام‌السلطنه که به عقیده او مثل گاو نمی‌فهمیدند و از مملکتداری چیزی نمی‌دانستند.

به عقیده او اگر شاه می‌خواست تاج و تخت خود را حفظ کند باید تا دیر نشده دست به کار می‌شد، مجلس و مشروطه‌چی‌ها را هم دم توپ می‌گذاشت . تا پاسی از شب که من و نزهت در پشه‌بند دو‌پوش در مهتابی، زیر ملافه یزدی نازک با هم پچ‌پچ می‌کردیم. صدای قورباغه‌ها نمی‌آمد و به جایش صدای به‌هم خوردن آب بود که نشان می‌داد نصیرقلی و یکی از نوکرها با چوبی در دست، نشسته‌اند کنار استخر و آب را به هم می‌زنند که قورباغه‌ها نخوانند.

این دستور پدرم بود که فقط شب‌هایی که خودش در خانه بود به اجرا در می‌آمد. ما صدای قورباغه‌ها را دوست داشتیم جز آنکه نزهت به ما آموخته بود که نوکر و کلفت‌های خانه هم آدمند و حق نیست به آنها زور بگوییم و وادارشان کنیم شب تا صبح بیدار بمانند و مواظب صدای قورباغه‌ها باشند تا صدای‌شان گوش ما را نیازارد و خواب ما را پریشان نکند. ‌ ما نمی‌دانستیم در کلاه فرنگی چه می‌گذرد. از فردای آن روز، در رفتار مادر چیزی می‌گذشت که برای کشف علت آن می‌بایست روزها در انتظار می‌ماندیم.

حالا دیگر سرد و سنگین، در پنجدری می‌نشست، پک به قلیان می‌زد و ساعت‌ها با پیشکار نزهت حساب و کتاب می‌کرد . مادر تلخ شده بود و در این حال می‌دیدم که نزهت نگران اوست. کم‌کم عادت می‌کردیم که گاهی پدر در خانه ما می‌ماند و با مادر گفت‌وگوهایی داشت که خوش نیست و چهره گرفته مادر و چشمان سرخ از گریه‌های شبانه‌اش بهترین گواه بود.

فردای یکی از شب‌هائی که پدر در خانه ما مانده بود فریادهای او و مادر که در پنجدری مجادله داشتند، پرده از ماجرایی تازه برداشت. نزهت مرا در اتاق تنها گذاشت و به پنجدری رفت و در همان جا فهمید که پدرم قصد دارد بهجت زمان را طلاق بدهد و به این بهانه می‌خواهد باغ فردوس را بفروشد. باغ فردوس متعلق به نزهت بود ولی پدر می‌دانست که اگر مادر بخواهد نزهت‌السلطنه حرفی ندارد. او که اصلا در بند مادیات نیست، در ثانی آنقدر ملک و ثروت دارد که جایی دیگر را بخرد… ادامه دارد…

قاب نوستالژی
پرتره‌ای از یک دختر قشقایی در دشت بکان شهرستان اقلید مربوط به سال 1386 عکاس: صادق میری

سایر اخباراسلایدررا از اینجا دنبال کنید.