روزنامه هفت صبح، مرتضی كليلی | با قاب تاريخ به ایران قدیم سفر و یادی از گذشته ميكنيم. در تهیه این مجموعه، از تصاویر كمتر ديده شدهاي استفاده شده که تماشاي آنها خالی از لطف نيست. عكسهايي از مشاهير تاريخ معاصر ايران، شهرهاي ايران، خودروهای نوستالژیک، عكسهاي فوتبالي و… براي ديدن تصاوير و شرح آن ادامه مطلب را بخوانيد.
قاب مشاهیر 1
تو که شهید بشو نیستی، غسل شهادت نکن؛ سرما میخوری سلطان! سلطانعلی آشوغ یکی از شهدای روستاهای اطراف استان سیستان و بلوچستان است که قبل از شهادتش در شرایط سخت و سرما، غسل شهادت میکرد تا آماده شهادت شود. روایت همرزم او علیرضا جامی در این باره را که در کتاب «عموسلطان» آمده است، به نقل از فارس در ادامه میخوانیم: «اسفند سال ۱۳۶۵ من و عمو سلطان در عملیاتی با هم شرکت داشتیم.
یک شب را در موضع انتظار ماندیم. هوا خیلی سرد بود و عمو سلطان با آب سرد، غسل شهادت انجام داد. با خنده و شوخی به او گفتیم: «تو شهید نمیشوی، با آب سرد غسل نکن؛ سرما میخوری و نمیتوانی دفاع کنی.» در طول مسیر از موضع انتظار تا خط مقدم، شهید مدام به شهادت فکر میکرد و میگفت: «اگر شهید نشدم دلم میخواهد یک جایی دور از همه مردم و تعلقات مادی زندگی کنم.»
به خط مقدم که رسیدیم، در داخل چند سنگر که کاملاً در تیررس عراقیها بود، مستقر شدیم. لحظاتی گذشته بود که متوجه شدم عمو سلطان از سنگرش خارج و به سمت سنگر ما میآمد و در بین راه پیکر شهیدی که صورتش بر اثر اصابت گلوله از بین رفته بود را در آغوش گرفت و شروع به صحبت با آن شهید کرده و اشک میریخت. من سریعاً خود را به او رساندم؛ که با دیدن من، همدیگر را به آغوش کشیدیم. عمو سلطان همانجا به من گفت:
«اگر من زودتر شهید شدم و تو سالم بودی، پیکر مرا به عقب ببر و به خانوادهام برسان.» باهم به سنگر رفتیم. آتش دشمن خیلی شدید شد و من که آرپیجیزن بودم، بلند شدم تا به طرف دشمن شلیک کنم؛ که همزمان با بلند شدن من، تیر دشمن به من اصابت کرد و به داخل سنگر افتادم. عمو سلطان سریعاً چفیهای را روی زخم من بست؛ و به همراه دیگر مجروحین به عقب منتقل شدم. چند روز بعد، برادرم و شهید غلامحسن میرحسینی به عیادت من و جانباز اسفندیار میر که در تخت کنار من بود، آمدند. آنجا بود که از شهادت عمو سلطان با خبر شدم.
قاب مشاهیر 2
قسمتهایی از کتاب کاخ تنهایی، خاطرات ثریا اسفندیاری (قسمت48)؛ فروغ ظفر نبایست دیگر مرا میدید؟ چند بار پنهانی دیدمش اما وقتی خبر را به گوش شاه رساندند او مرا اکیدا از دیدار وی منع کرد. تنها دوست دیگری که برایم میماند، دکتر ایادی بود؛ مردی که بیماریام را درمان کرد و مراقب سلامت من بود، او هر روز به احوالپرسیام میآمد . يك روز او هم نیامد، تعجب نکردم، چون که پزشك بود و امکان داشت ناگهان به بالین بیمارانی فراخوانده شده باشد، همچنان که طبيب مخصوص من هم بود.
بعد از دو روز، از این سکوت و غیبت غیرمنتظره نگران شدم و نگرانیام را به محمدرضا گفتم. او با ناراحتی پاسخ داد: «بسیار متاسفم اما باید مدتی ما از دیدار و خدماتش محروم بمانیم …دکتر ایادی وابسته به يك خانواده از فرقه بهایی است، بهتر است او فعلا در دربار دیده نشود…» بار اندوهم فراوان بود و زیر بار سنگینش تاب تحمل را نداشتم. 18 سالگیام تمام میشد… محمدرضا، دکتر مصدق را از خیلی پیشتر میشناخت و مصدق آزادیاش را از زندان، به محمدرضا مديون بود.
در سال ۱۳۱۷، پدر محمدرضا، دکتر مصدق را در زندانی خیلی سخت واقع در شهر بیرجند، در بیابانهای استان خراسان، محبوس ساخته بود. رضاشاه او را متهم میساخت؛ هنگامی که وی تصمیم به تأسیس سلسله پهلوی گرفت، مصدق با او سخت مخالف بود و نیز، او را «مأمور دوجانبه» و درخدمت بیگانگان نامید. مصدق که از يك سلامت ضعيف در رنج بود، امکان نداشت از آن زندان جان سلامت بهدر ببرد و محمدرضا برای نجات مصدق میانجی گردید و مرد مسن، پس از چند ماه از زندان نجات یافت؛
شیرمرد پیر اغلب برایم این را تکرار میکرد: «هرگز آنچه را که شوهر شما برایم انجام داد، فراموش نمیکنم. من کاری علیه او هرگز نخواهم کرد…» دکتر مصدق از سوی مادر به سلسله قاجار بستگی داشت، او تحصیلاتش را در سوئیس انجام داد و يك درجه دکترای حقوق با درجه ممتاز دریافت کرد. برخورد او با من همراه با آداب کامل بود. میگفت، به خاطر اینکه من تبار بختیاری دارم، برایم احترام قائل است. بیشتر اوقات، پیژاما به تن، در حالیکه در تختخواب بود، سفیران را میپذیرفت.
با این همه، مردی بود درخشان، کامل، درست و ناسیونالیستی تندرو.«شیر مرد» تصمیم قطعی به آن داشت که با تحمیل شرايطش به انگلستان، در مورد تأسیس «شرکت ملی نفت ایران»، پنجه در پنجه آن «شیر پیر» دیگر افكند و يك درس قدرت به لندن بدهد. از قراگزلو شنیدم که طی بحران، او خود را دوست باوفایی نسبت به شاه نشان داد، تا وی را علیه انگلستان برانگیزد. انگلیسیان از ایران به دیوان داوری لاهه شکایت کردند.
دکتر مصدق به لاهه عزیمت نمود و با يك زبان فرانسه بینقص و فصیح، در آن دادگاه، از حقوق ایران دفاع کرد.«شیرمرد پیر» از بالای تریبون چنین گفت:«شرکت نفت انگلیس و ایران، دولتی در داخل دولت ما ایجاد کرده است. همه چیز در دست انگلیسیهاست. ایران هیچ حقی روی استخراج و تعیین بهای نفت خود ندارد. آنها تمام پستهای فنی را در دست دارند و انحصار حمل و نقل آن را هم میخواهند، در حالی که این مورد، مربوط میشود به قوانین داخلی ایران…» ادامه دارد…
قاب مشاهیر 3
ورود دبیر کل وقت سازمان ملل متحد، خاویر پرز دکوئیار به تهران، با همراهی علیاکبر ولایتی، وزیر وقت امور خارجه، برای بررسی نقض مکرر مقررات جنگی از سوی عراق. زمان: ۱۸ فروردین ۱۳۶۴. مکان: فرودگاه مهرآباد تهران. عکاس: سبحانقلی کهنبانی/ ایرنا
قاب تاریخ
داستان زندگی خانوم، زنی از خاندان قاجار، نـوه مظفرالدینشاه و خواهرزاده محمدعلی شاه (قسـمت 19)؛ شبها، در مهتابی خانه در پناه شببوها مینشستیم و آنچه را در عرض روز شنیده و آموخته بودیم، رد و بدل میکردیم. نزهت، آسانتر از آنکه من و مادر تصور میکردیم، خانواده امیر بهادر را از خیال خود منصرف کرد. آنها آمدند و با دیدن غرور نزهت و شنیدن نوای پیانوی او و شعرهایی که به تعمد به زبان فرانسه، در حضور زنهایی که سوادی نداشتند خواند، گیج و منگ رفتند.
هنوز تابستان تمام نشده بود که ناگهان شهر بههم ریخت. خبر را نوکرها با وحشت به اندرون آوردند. اتابک اعظم که دولتیها دل به او و پولتیکهایش بسته بودند، ملتیها هم آرامآرام از خصومت با وی منصرف میشدند، جلوی شبستان مجلس، آن هم در زمانی که با آسید عبدالله بهبهانی، سرکرده اصلی مشروطهخواهان و روحانی مشهور تهران گفتوگو میکرد، تیر خورد و در همان دم جان سپرد.باورکردنی نبود.
شب شنیدم که نزهت به مادرم میگفت این تیر در حقیقت به برادرتان خورد، تنها شانسش اتابک بود. آن بهار، مدتی هم به رفت و آمد با خانواده نظامالسلطنه گذشت، پدرم هم به احترام وارد صحنه میشد. من و نزهت در اتاقمان میماندیم، درس میخواندیم تا موقعی که یکی از کلفتها از جانب مادرم، نزهتالسلطنه را دعوت به پنجدری میکرد. نزهت به محض ورود، تعظیمی در برابر بزرگترها کرد و قبل از آنکه مادر و خواهر داماد او را بغل کنند رفت و کنار مادر نشست.
خواهر داماد به رسم معمول شروع کرد از قد و بالا، گیسو و چشمان نزهت تعریف کردن که نزهت پرده اول نمایش را به اجرا گذاشت و گفت ممنونم. معمولا همه از تعارف و تملق خوششان میآید، من هم استثنا نیستم اما برای آنکه مجلس شبیه بازار بردهفروشان بغداد نشود که وقتی میخواهند کنیزی را به فروش بگذارند، دلال شروع به تعریف از آن کنیز میکند، یا شبیه بازار اسب فروشهای یوروپ، اجازه میخواهم که من هم چند کلمه عرض کنم… و بعد شروع کرد به نقل حکایت چند تا از دخترهای فامیل که بهتازگی با سر و صدا و جشن و طبق طبق جهیزیه و مهریه عالی و شیربهای فراوان به خانه بخت رفتهاند.
بعد که خوب از شکوه مراسم عقدکنان گفت آن وقت به قول خودش روضه را شروع کرد، از اسارت زنهای جوان که از صبح بلند میشوند و خودشان را بزک میکنند و منتظر میمانند تا داماد از میهمانی خانه دوستان خود، خوشگذرانی، قمار، شکار و محفلهای مردانه به خانه برگردد. خانمهای مجلس با هم پچپچی میکردند، منتظر بودند تا نتیجه داستان معلوم شود که آن هم طولی نکشید و نزهت موضوع آزادی نسوان را پیش کشید و اینکه در یوروپ و خیلی جاهای دنیا زنان پادشاه میشوند… ادامه دارد…
در تصویر ملکه جهان همسر محمدعلی شاه را به همراه فرزندانش میبینید



