روزنامه هفت صبح،‌ مرتضی كليلی ‌| ‌با قاب تاريخ به ایران قدیم سفر‌ و یادی ‌‌از ‌گذشته مي‌كنيم. در تهیه این مجموعه، از تصاویر كمتر ديده ‌شده‌اي استفاده شده که تماشاي آنها خالی از لطف نيست. عكس‌هايي از مشاهير تاريخ معاصر ايران، شهرهاي ايران، خودروهای نوستالژیک، عكس‌هاي فوتبالي‌ و… براي ديدن تصاوير و شرح آن ادامه مطلب را بخوانيد.

قاب مشاهیر 1
وقتی قرار باشد شهید بروجردی کسی را غافلگیر کند! ‌دوستانش به خاطر چهره‌ محمد او را «مسیح کردستان» صدا می‌زدند. موهای بور و پوستی سفید داشت‌ اما اخلاقش هم به این لقب می‌خورد. محمد بروجردی از فرماندهان جنگ، در کردستان رشادت‌های زیادی علیه ضدانقلاب نشان داده بود‌ اما در مقابل اطرافیانش دلش آنقدر نرم و مهربان بود که برای محبت کردن کارهایش حساب و کتاب نداشت. مثل شبی که برای علی برادرش رقم زد؛ با اینکه مجبور شد همه پس‌اندازش را بابت آن کار بدهد.

‌در ادامه خاطره آن شب را خواهید خواند:«مانده بود چه کند. مدت‌ها بود شبانه‌روز در خیاطی آقا پیکر یهودی مشغول کار بود و می‌خواست برای خودش کارگاهی داشته باشد. اکنون که همه چیز برای زدن کارگاه آماده بود، قضیه برادرش مشغولش کرده بود. تا صبح خواب به چشمش نیامد؛ اما صبح که می‌خواست برود سرکار، خیال مادرش را آسوده کرد که «همه چیز را بگذار به عهده من.» برادرش دو سال بود نامزد کرده بود و پدرزنش گفته بود ما توی فامیل آبرو داریم.

تا یک ماه دیگر اگر عقد کردی که کردی؛ اگر‌نه دیگر این طرف‌ها پیدایت نشود. خرج خانه با علی بود و پول عقد و عروسی را نداشت. محمد رفت با پدر‌زن علی حرف زد، قرار عروسی را هم گذاشت. تا شب عروسی خود علی نمی‌دانست. با مادر و خواهرش هماهنگ کرده بود. گفته بود: ‌داداش بویی نبره. با پول پس‌انداز خودش کار را راه انداخته بود. آن شب محمد یکی از کارگرها را فرستاده بود بالای چهارپایه که بگوید:

«کار تعطیله! کی میاد بریم عروسی؟» بچه‌ها پرسیده بودند: عروسی کی؟ گفته بود: راه بیفتین! سر سفره عقد می‌بینینش. علی گفته بود: من نمیام. لباس ندارم. محمد هم پریده بود یکدست کت و شلوار سرمه‌ای نو گرفته بود، گذاشته بود روی میز کارش و گفته بود تو نباشی حال نمی‌ده. این هم لباس. وقتی تاکسی جلوی در خانه آقا فتاح نگه داشت، علی تازه شنید که می‌گویند داماد آمد.»

قاب مشاهیر 2
قسمت‌هایی از کتاب کاخ تنهایی، خاطرات ثریا اسفندیاری (قسمت46‌)؛ جو سنگینی که خودم را در آن غرق می‌بینم و باید تحملش کنم. برخورد با افراد خاندانی که در برابرم سعی دارند به من احترام بگذارند‌ و در غیابم مشغول توطئه‌چینی‌اند. و این دردهای روده که محمدرضا از آن در رنج است.

پزشکانی که در ایالات متحده او را مورد معاینه قرار داده بودند، يك سفتی غیرطبیعی را در قسمتی از اثناعشر تشخیص دادند و به او توصیه کردند که باید مورد عمل جراحی قرار گیرد. عمل در شرایط بسیار خوبی انجام گرفت و شاه خیلی زود از بستر بر‌خاست، زیرا ‌جراحان آن را يك مورد خاص و نادر ‌آپاندیسیت ‌‌دانستند. تنش‌هایی که پیش و بعد از عمل جراحی به من دست داد برايم يك «‌تیر خلاص» بوده.

لاغر و عصبی و همواره نگران‌، مجبور و محکوم به تحمل توطئه‌های با‌دقت بافته شده زنان خیل پهلوی بودم و محروم از آن گرمای پر محبت که نزد پدر و مادرم داشتم؛ همه اینها مرا از پا می‌انداخت. بی‌دلیل می‌گریستم، ساعت‌های طولانی در اتاقم تنها و بی‌حال می‌ماندم. بی‌اشتهایی و افسردگی عصبی وجودم را فرا می‌گرفت. با این همه با محمدرضا یکی بودیم و از هم جدا نمی‌شدیم.‌ ‌آیا کافی بود؟ او که از بیشتر اختیاراتش محروم شده بود، ساعات و ساعات مثل من در اتاقش می‌ماند‌ و رمان‌های پلیسی می‌خواند‌ یا می‌خوابید.

دیگر وزیران برای مشورت به دیدارش نمی‌آمدند. در وجودش احساس بیهودگی می‌کرد و خانه‌نشینی که دکتر مصدق به او تحمیل کرده بود، خلق و خویش را تیره می‌ساخت. وقتی فهمید که اوضاع، خستگی و افسردگی‌ام را روز به روز بیشتر می‌کند‌، تصمیم گرفت مرا روانه اروپا سازد… «‌باید بروید و مدتی در سوئیس پیش مادر‌تان استراحت کنید، شما احتیاج به یافتن يك مهد محبت خانواده را دارید!…»

نمی‌خواستم تنهایش بگذارم‌ اما آنقدر اصرار کرد تا عاقبت راضی شدم. همراه با محسن قراگزلو، يك نديمه، يك مستخدمه‌ و شهناز که بایست به پانسيونش می‌رفت، با هواپیما عازم زوریخ شدیم… گردش دست در دست با مادرم، محبت و نوازش‌، غذای آماده شده با دقت…. همانند دوران کودکی‌ام، طی يك ماه اقامت، به وزنم اضافه شد، تبسم و خنده‌های شیرین باز به من روی آورد.

تهران و دردسر‌هایش را فراموش می‌کردم… دوباره آن دختر جوان و خوش‌بینی که در (پرنتانی‌پر) در ‌مونترو‌ بودم، می‌شدم و خود را همان دبیرستانی بی‌خیال انستیتوی «له‌روزو» در لوزان احساس می‌کردم. شور و نشاط زندگی را باز می‌یافتم … ‌ادامه دارد…

قاب نوستالژی
قهرمانی و کسب نخستین مدال طلای وزنه‌برداری المپیک ایران پس از ۳۲ سال توسط حسین توکلی. ‌زمان: ۴ مهر ۱۳۷۹. مکان: استرالیا - سیدنی. عکاس: ابراهیم شاطری / ایرنا

قاب تاریخ
داســتان زندگی خانوم، زنی از خاندان قاجار، ‌نـوه مظفرالدین شـاه و خواهرزاده محمدعلی‌شاه (قسـمت 17)؛ نزهت ابتدا رحمت فرستاد به روان شابابا و به یاد شاه غضبناک آورد که او هم برای حفظ مشروطیت قسم به قرآن خورده و مقابل آحاد مردم متعهد شده و بعد ضربه خودش را وارد کرد و گفت من چند تایی از شب نامه‌ها را خوانده‌ام، روزنامه‌های فرنگ را هم دیده‌ام، در آنها جز اشاره به حق‌الناس و رد ظلم چیزی نبود. همه افراد تحصیلکرده و مومن هم معتقدند که مملکت ما نباید این همه فقیر و پریشان باشد و علت ‌ همه اینها ظلمی است که به رعیت می‌شود و دادخواهی ندارند.

حق نیست حالا که به مجلس شورا امید بسته‌اند ناامید شوند. چشم‌های شاه داشت از حدقه بیرون می‌آمد، وحشت در تالار موج می‌زد.شاه از صندلی برخاست و با فریاد «خفه» نفس‌ها را برید. «حرف‌های تازه می‌شنوم. این پدرسوخته‌ها تا اندرون ما هم آمده‌اند…. چه حرف‌ها… گیس بریده… میرغضب… به توپ می‌بندم…» شاه می‌رفت و حرف‌هایش بریده بریده به گوش‌ها می‌رسید.

وقتی یکی از زن‌ها پرخاش‌کنان به نزهت نزدیک شد، همو را نشانه گرفت و گفت بدبخت تو چه میدانی بیرون چه خبر است. دنیا فقط سرخاب سفید‌آب نیست. همینطور نشسته‌اید که مردم بریزند در خانه‌‌ها و به اسیری‌تان ببرند.فقط بزک کردن و گریه ‌و زاری بلدید، تا کی… مادرم که خودش را هایل کرده بود بین زن‌ها و نزهت، فقط زیرلب می‌گفت یا امام هشتم. خیلی خب، تمام شد.

وقتی نشستیم در کالسکه، دیگر دختری 10، 11 ساله نبودم، نزهت خودش و مرا گویی سال‌ها به جلو رانده بود. هنوز چادرها را برنداشته که خبر رسید مادر را به دربخانه خواسته‌اند. پیغام از ملکه جهان رسیده بود. باید چند ساعتی منتظر می‌ماندیم تا مادر برگردد و دریابیم شاه چه خوابی برای خواهر کوچک خود دیده است. از تصور آنکه نزهت از ما جدا شود، وحشت داشتم.

امیدم فقط به روابط مادر و ملکه جهان بود. آنها دخترعمو بودند و در میان انبوه زن‌های درباری، با یکدیگر یکدل و مهربان. چهره گرفته مادر، وقتی از دربخانه برگشت نشان می‌داد که نگرانی‌هایم بجا بوده است… وقتی دایه آمد و مرا صدا کرد که پدرم جلوی ارسی ایستاده بود و مروارید داشت چکمه‌ها را به پایش می‌کرد. سلام کردم و مثل همیشه به اکراه تن دادم که پیشانی‌ام را ببوسد. بوی عطر فرنگی‌اش در دماغم پیچید… ادامه دارد…

آخرین تحولاتاسلایدررا اینجا بخوانید.