روزنامه هفت صبح،‌ مرتضی كليلی ‌| ‌ با قاب تاريخ به ایران قدیم سفر‌ و یادی ‌‌از ‌گذشته مي‌كنيم. در تهیه این مجموعه، از تصاویر كمتر ديده ‌شده‌اي استفاده شده که تماشاي آنها خالی از لطف نيست. عكس‌هايي از مشاهير تاريخ معاصر ايران، شهرهاي ايران، خودروهای نوستالژیک، عكس‌هاي فوتبالي‌ و… براي ديدن تصاوير و شرح آن ادامه مطلب را بخوانيد.

‌قاب نوستالژی
منصور امیرآصفی سوار برجیپ؛ بعد از اولین قهرمانی تیم ملی فوتبال ایران در جام ملت‌های آسیا در سال ۱۳۴۷، هر یک از اعضای تیم با جیپ‌های ارتشی در تهران گردانده شدند و مورد استقبال مردم قرار گرفتند. این اولین قهرمانی ایران در فوتبال آسیا بود. (طاقچه خاطرات قدیمی)

قاب مشاهیر 1
‌صدام از شنیدن صدای کدام سردار ایرانی وحشت داشت؟‌ ‌حسن باقری که در ۲۴ سالگی وارد جبهه شده بود، ظرف دو سال توانست به استراتژیست بزرگ جنگ تبدیل شود و واحد اطلاعات رزمی در سپاه و جنگ را پایه‌گذاری کند. یکی از شهدای پاسدار که از وی به عنوان نابغه جنگ یاد می‌شود، شهید غلامحسین افشردی معروف به حسن باقری است.

وی که متولد ۱۳۳۴ بود، سال ۵۸ وارد گروه سیاسی و فرهنگی روزنامه جمهوری اسلامی شد و یکی از گزارش‌های خبری و مهم وی مربوط به شکست مفتضحانه آمریکا در طبس است. شهید باقری که در روزنامه جمهوری اسلامی مشغول به کار بود، توسط آیت‌الله خامنه‌ای به محسن رضایی که آن موقع مشغول تأسیس اطلاعات سپاه بود، معرفی شد. حسن باقری با شروع جنگ تحمیلی به جبهه‌های جنوب خوزستان رفت.

آن زمان هنوز اطلاع دقیقی از حد پیشروی نیروهای عراقی وجود نداشت. وی در آن شرایط مسئول اطلاعات ستاد عملیات جنوب شد و شروع به جمع‌آوری اطلاعات و شناسایی تمام مناطق جنوب کرد. این اقدام وی آغاز تأسیس واحد اطلاعات رزمی در سپاه بود. حسن باقری ‌‌به قدری نابغه بود که گفته می‌شود صدام از صدای او از پشت بی‌سیم وحشت داشت. این فرمانده جوان جنگ در عملیات‌های شکست حصر آبادان، طریق‌القدس، فتح‌المبین، آزادسازی خرمشهر، مسلم‌بن ‌عقیل و محرم نقش زیادی داشت.

او سرانجام پیش از آخرین شناسایی‌اش که مربوط به عملیات والفجر مقدماتی بود، به تاریخ ۹ بهمن ماه ۱۳۶۱ و در سنگر دیدبانی بر اثر اصابت خمپاره به شهادت رسید.‌ شهیدی که تا مدت‌ها همسر وی نمی‌دانست در جبهه مسئولیت دارد و فرمانده است. شهید باقری در پاسخ به این سؤال که در جبهه چه کار می‌کند، گفته بود: من سقای بچه‌های بسیجی‌ام.(فارس)

قاب مشاهیر 2
قسمت‌هایی از کتاب کاخ تنهایی، خاطرات ثریا اسفندیاری (قسمت 44)؛ پرنسس شمس ریاست «صلیب سرخ» ایرانی را داشت و پرنسس اشرف ریاست يك مرکز خیریه دیگر را دارا بود. شاه چون نمی‌خواست این دو سمت را از خواهرانش بگیرد، ریاست ساناتوريوم دولتی و ریاست «بنگاه حمایت مادران و کودکان»، بنیادی که در آغاز‌، در دوران ملکه فوزیه تأسیس گردیده بود و زير ریاست او قرار داشت‌ و بعد از او به حال خود واگذار شده بود، به من سپرد.

وقتی رؤسا و کارمندان این بنیادها به من معرفی شدند، از آنان خواستم هر هفته گزارشی به من بدهند، چرا‌که دوست داشتم کوشا و برای کشور مؤثر و مفید باشم. هرگز کاری را در نیمه آن رها نکرده‌ام. پزشکانی را که دعوت کردم و به یادشان هستم، نمی‌دانم چه بر آنها گذشته؟ شاید هم‌اکنون در ایران مشغول کار‌ند. نام همگی‌شان را به یاد نمی‌آورم، همینقدر می‌گویم، آنها برایم پرتویی باریک از آفتاب در سرای معجزه بودند؛ آنجا که خودم نیز در آن غوطه می‌خوردم.

روز کار من که تمام می‌شد، برنامه شام بود و اظهار نظرهای ریایی و کنایه‌ها از يك سو، و متلك‌هایی که معنایش را درست نمی‌فهمیدم از سوی دیگر. سعی می‌کردم مقصود از طنز‌گویی‌هایشان را بدانم‌ اما آنها میان خود نوعی رد و بدل خاص ‌‌در زبان پهلوی‌شان داشتند که خودشان می‌فهمیدند و معنی‌اش را می‌گرفتند. با چشمانی مبهوت سعی می‌کردم وارد خوشی بیهوده آنها بشوم. به محمدرضا نگاهی می‌انداختم و او با يك تبسم مرا مطمئن می‌ساخت که این حرف‌ها بی‌زیان است.

خودش در این طرفه‌گویی‌ها شرکت نمی‌کرد، جدی می‌ماند و سعی داشت در گفت‌وگوهای بی‌معنایی که دیگران با هم داشتند وارد نشود‌. كم سیگار می‌کشید؛ و به ندرت، آن هم در مواقع رسمی، الکل می‌آشامید. ‌امروز از خود می‌پرسم چگونه توانستم خودم را با آن محيط خشك وفق دهم و به آن عادت کنم.

چطور دختر‌ی ورزش‌دوست و خواهان شور و نشاط و بازیگوشی در میان دانشجویان اروپایی، با مادری شاد و همیشه متبسم ‌ و پدری متنفر از اینگونه تعارفات و تظاهرات‌، توانست در کنار مردی سخت و در خود فرو رفته زندگی کند که نه احساسی از خود نشان می‌داد و نه حتی خشمگین می‌شد و نه کمترین نشانی از شور و نشاط زندگی بروز می‌داد؟ شاید این نارضایی ناشی از آن بود که او و من‌، منش و خلق همانندی دست‌کم در ظاهر داشتیم …ادامه دارد…

قاب تاریخ
داســــــــتان زندگی خانوم، زنی از خاندان قاجار، نــــوه مظفرالدین شــــاه و خواهرزاده محمدعلی شاه (قســــمت 16)؛ چند تا از زن‌ها زدند زیر گریه که یک مرتبه شاه بلند شد، دستش را زد به کمرش و گفت روضه‌خوانی که نیامده‌اید. روضه نمی‌خوانم. محرم نزدیک است گریه‌هایتان را بگذارید برای آن موقع. زن‌ها ساکت شدند.

اصل حرفش این بود که مشروطیت و عدالتخانه و این غلط‌های زیادی را یک عده خائن در دهان‌ها انداختند و عوام هم دنبال آن راه افتادند و از شاه فقید هم موقع عود مرض و درد امضا گرفتند، حالا می‌خواهند سلطنت را ملغی کنند. بیشتر زن‌ها از حرف‌های او چیزی نمی‌فهمیدند و ندانسته زیر لب ناله و نفرین می‌کردند تا موقعی که شاه گفت ولی من کسی نیستم که از اینها بترسم و تاج و تخت را به این رجاله‌ها بدهم.

اگر لازم باشد كرور کرور را می‌کشم. این دفعه زن‌ها شروع کردند به دعاگویی.شاه از آنها خواست که مواظب دور و بر خود باشند، حتی اگر شوهرها و پسرهایشان هم حرف مجلس و مشروطه زدند به او خبر بدهند و به خصوص نوکر و كلفت‌هایشان را مراقبت کنند که منحرف نباشند، اگر شبنامه آوردند و به مجالس یاغی‌ها رفتند بیرون‌شان کنند و یک چندی بی‌نوکر و آبدار و میرآخور سر کنند تا فتنه رفع شود. آن وقت تازه زن‌ها فهمیدند برای چه احضار شده‌اند.

این روزها، شبنامه‌هایی در خانه‌های مردم می‌اندازند تا چشم رعیت را باز ‌ و آنها را از نوکری پشیمان کنند، مواظب باشید این ورقه پاره‌های ضاله در خانه‌هایتان راه پیدا نکند که باعث بدبختی‌تان می‌شود… نزهت، همین‌طوری هم با آن قد بلند و پوست روشن و چشم‌های آبی در بین آن همه زن سبزه‌رو و سیاه‌چشم دیدنی بود، چه رسد که در پیراهن مشکی و چارقد سیاهی که یک مروارید گره زیر چانه‌اش را محکم کرده بود، ایستاده باشد در وسط تالار و از زیر چارقد چند تاری از موهای طلایی‌اش هم بیرون باشد.

با صدایی آرام‌، شاه را به عنوان برادر تاجدار مخاطب قرار داد و از او خواست جسارتش را ببخشد و به حرف‌هایش گوش کند که حرف همه ملت است. هیچ کس از آن جلسه زنانه توقع نطق و خطابه نداشت. مگرنه اینکه زن‌ها حق نداشتند در مقابل مردها عرض اندام کنند، چه رسد به آنکه شاه باشد و مالک جان و مال همه. نفس‌ها در سینه حبس شد. من فقط لبخند کمرنگ ولی ‌خالی از معنایی را در صورت ولیعهد دیدم… ادامه دارد…

تازه‌ترین تحولاتاسلایدررا اینجا بخوانید.