روزنامه هفت صبح، مرتضی كليلی | با قاب تاريخ به ایران قدیم سفر و یادی از گذشته ميكنيم. در تهیه این مجموعه، از تصاویر كمتر ديده شدهاي استفاده شده که تماشاي آنها خالی از لطف نيست. عكسهايي از مشاهير تاريخ معاصر ايران، شهرهاي ايران، خودروهای نوستالژیک، عكسهاي فوتبالي و… براي ديدن تصاوير و شرح آن ادامه مطلب را بخوانيد.
قاب مشاهیر 1
هر جایی فکر میکردم فرمانده باشد الا اینجا! حاج داوود کریمی (فرمانده سپاه منطقه ۱۰ در جنگ)، قبل از اینکه جنگ شروع شود، مغازه تراشکاری داشت و مشغول کسب و کار خودش بود. جنگ که شروع شد با وجود داشتن یک زندگی عیالواری، لباس رزم پوشید و به جبهه رفت. او از فرماندهان سپاه تهران بود که نقش مهمی در دوران دفاع مقدس داشت.
جنگ هم که تمام شد باز حاجی برگشت و در همان مغازه تراشکاری را باز کرد تا روزی زن و بچههایش را دربیاورد. اما حالا او یک فرقی کرده بود. جسم حاج داوود پر از ترکش بود و او به سختی کار را از پیش میبرد. سرانجام این فرمانده در ۱۵ شهریور سال ۸۳ بر اثر همین یادگاریهای جنگ در بدنش شهید شد . به گزارش فارس، آنچه میخوانید روایت سردار محمدجعفر اسدی است از خلقوخوی این فرمانده؛ یادم هست دو سه هفتهای بعد از استقرارمان در فارسیات، روزی به آنجا رفتم که به حاج داوود کریمی آخرین گزارشهای منطقه را بدهم
و با او برای حرکت بعدی هماهنگ کنم. سرویس بهداشتی گوشه ساختمان بود. داخل که شدم، دیدم حاج داوود آستینها را بالا زده، آفتابه و چوب بلندی دست گرفته و از این دستشویی میرود به آن دستشویی. سلام کردم و گفتم: «حاجی کجایی؟ ما نیم ساعته دنبالت میگردیم.» خندید. آفتابه را زمین گذاشت، با آستین پیراهنش، عرق پیشانی را گرفت و گفت: «امور مسلمین گیر کرده بود. کسی نبود بازش کنه. خودم باید میاومدم!»
قاب مشاهیر 2
قســمتهایی از کتاب کاخ تنهایی، خاطرات ثریا اســفندیاری (قســمت 40)؛ هنگامی که فوزیه، خسته و درمانده از زندگی يكنواخت و توطئههای کاخ از تهران به قاهره پرواز کرد، اشرف بانوی نخست دربار شد. اشتیاق و پیگیریهای او درهای ورودی راهروهای سیاسی را بهرویش گشود و سالن خانهاش مرکز تجمع عناصر قشر بالای سیاست و اقتصاد ایران شد… در تهران هم به کسی که در کودکی «اردک سیاه» لقب داشت، عنوان «پلنگ سیاه» داده شد.
افسوس که من فاقد حقد و کینهجویی و توطئهگریهای يك تاجالملوك و يك شمس و يك اشرف بودم. پشت سر من کودک آلمانی و بختیاری، همچنین يك سرسختی و آشتیناپذیری علیه این کوتهبینیها وجود داشت. به سالهایی که طی آنها من موضوع کشمکش و رقابت شمس و اشرف بودم، اغلب در ذهنم بازمیگردم. آن روزها سعی من این بود که مثل مادرم فقط يك زن و يك همسر باشم.
يك زن و یك همسر خوشبخت چرا باید من وسیلهای بشوم برای يك سلسله اعمال ضد و نقیض، در خاندانی که اعضایش به هر قیمتی که میشد نمیخواستند مردی را که دوستش داشتم، مرا دوست بدارد… این بها هرچه هم سنگین بود و بعدها نیز سنگینتر و دردناک شد، آنها آماده پرداختنش بودند… از میان دو خواهر، من خیلی زود اشرف را ترجیح میدهم.
او با نشاط، فرز و تیزهوش است… میخواهم بگویم زنی است احساسی در يك ثانيه او از کسی خوشش میآید و از او متنفر میشود. هیجانزده و سپس بیتفاوت میگردد. برای رسیدن به هدفش با سرسختی آن را دنبال میکند. دربارهاش زشتترین قصهها را نقل میکنند: که يك گروهان عشاق دارد که تمام همّ خود را به کار میبرد تا در صحنههای سیاست از شاه فراتر رود. که میخواسته مرا مسموم کند تا برادرش تنها برای او باشد… خلاصه تمام چیزهایی که به این نوع آدمها، به ویژه به اینگونه زنان، خاصه که شناخته شده هم باشند، نسبت داده میشود. در يك جمله: او سرشار از انرژی است.
با صد کیلومتر سرعت در ساعت زندگی میکند، گوشش هم به زبانهای بدگو که دربارهاش قصه میسازند، بدهکار نیست. از آنها بدش میآید و کاری را که مایل است انجام میدهد. پس چه کسی او را سرزنش و تلاشهایش را نفی میکند؟ شاید برادرش … اشرف که وابستگی برادرش را به من میدانست، هوشیارتر از آن بود که آشکارا عليه من برخیزد و من هم عاقلتر از آن بودم که به جدال با او بپردازم، چراکه میدانستم محمدرضا به خاطر من او را خلع سلاح میکند. آری به خاطر من … ادامه دارد…
در تصویر، اشرف پهلوی و شهناز، دختر فوزیه فواد را میبینید.
قاب تاریخ 1
تظاهرات علیه فساد اداری و پارتی بازی در ایران؛ سوم تیرماه 1356 تهران شاهد یک رشته تظاهرات برضد برخی از سیاستهای امیرعباس هویدا نخستوزیر وقت و شخص شاه ازجمله گسترش فساد اداری، رواج پارتیبازی و خروج صدها میلیون دلارهای نفتی هفت تومانی از کشور توسط افراد بود .
تورم پول دهها درصد ولی بهای ارزها؛ ثابت و مشوق بیرون بردن یا اسراف. اعتراض و تظاهرات از دانشگاهها آغاز شده و گسترش یافته بود. باوجود مداخله پلیس و ساواک تیراندازی و توسل به خشونت، این تظاهرات به صورت پراکنده تا سه روز بعد ادامه داشت که به قول اصحاب نظر، این هشدار شاه را که تصمیم گیرنده کُل بود، بیدار نساخت یا اینکه پیشرفت بیماری سرطان مانع از درک واقعیت در او شد.
به هر حال، امیرعباس هویدا 15 مرداد ماه (یک ماه و 12 روز پس از آغاز تظاهرات) کنارهگیری کرد که گفته شده است اعتراض تهرانیها در هفته اول تیرماه در رفتن او پس از 12 سال و شش ماه از ریاست شورای وزیران بیتاثیر نبود. هویدا پس از این کنارهگیری، وزیر دربار (مشاور ارشد شاه) شد.
تظاهرات تهران در پی انتشار گزارشهایی (از رادیوهای فارسیزبان کشورهای دیگر) و تماسهای تلفنی ایرانیان روزافزون برون مرز با بستگانشان در ایران مبنی بر خرید مستغلات فراوان، سهام شرکتها و اوراق بهادار (باوند) از سوی ایرانیان پولدار در اروپا و آمریکا و دیده شدن آنان در قمارخانههای خارج و باختهای سنگین و خوشگذرانیهای آنچنانی آغاز شده بود. تظاهرکنندگان وقت شعار میدادند: «غارت ایران باید متوقف گردد. فساد، فساد، فساد ـ تبعیض، تبعیض، تبعیض».(کافه تاریخ)
قاب تاریخ 2
روایتی دربارۀ سرنوشت تلخ خدیجه 83 سال قبل در یک روز داغ تابستان - 5 تیر ۱۳۱۹ در شمیران؛ مهرداد خدیر در یادداشتی در عصر ایران نوشت: روزی که بازداشت بیدلیل دکتر محمد مصدق سرنوشت دختر او را تغییر داد و اگر ابراهیم، اسماعیل به باور مسلمانان و اسحاق به روایت یهودیان را به قربانگاه برد، دختر مصدق هم قربانی استبداد شد؛ روایت دکتر غلامحسین مصدق فرزند دکتر محمد مصدق (برگرفته از پروژۀ تاریخ شفاهی ایران) جای هیچ توضیحی باقی نمیگذارد؛
«روزی آمدند و اتومبیل ما را به زور گرفتند با شوفر خودشان و پدر من را انداختند توی اتومبیل و همان روزی بود که خواهر من، خواهر کوچک من، میرفتند که غذا ببرند برای پدرم که در شهربانی بود. دید که پدر مرا لوله کردهاند و او نمیخواست برود، به زور طنابپیچش کردند و انداختند توی اتومبیل و او را بردند. خواهر من دیوانه شد. هنوز هم در سوئیس است. یک شوک شدید روحی به خواهر من دست داد.
پدر من همیشه همراه خودش یکسری دوا داشت، دوای سردرد، دوای خواب و دوای مسکن. آن وقتها هر کس را میبردند به ولایات میکشتندش. مثلا مدرس را بردند کشتند. نصرتالدوله را بردند خفهاش کردند در سمنان و … گفت: مرا به طرف مرگ میفرستند، چرا به دست اینها کشته شوم، بگذار خودم به دست خودم… تمام این دواها را که داشت همه را خورد و بیهوش شده بود.
خدا نخواست که بمیرد؛ در راه پیچ در پیچ مشهد که میرفتند فیروزکوه، آنجا حالش بههم خورد و همه را بالا آورده بود.» اگر تصور میکنید روایت برادر درباره خواهر خالی از احساس و عاطفه نیست و ممکن است بزرگنمایی شده باشد، از کتاب «ایرانی میهنپرست؛ محمد مصدق و کودتای انگلیسی - آمریکایی» به قلم کریستوفر دو بلگ - هم نقل میکنیم:
«روز داغی بود در تابستان ۱۹۴۰ (۵ تیرماه ۱۳۱۹) . مصدق به تهران آمده بود تا گنهگنه خریداری کند. گرگ و میش غروب بود که رئیس پلیس وارد دروازه خانه شدند. مصدق به آنها گفت: «در 10 سال گذشته منتظر شما بودهام» مصدق را بردند به خیابان کاخ. آنجا پلیس برای تحقیق، گنجهای از اسناد و مدارک را مُهر و موم کرد و با خودشان بردند. وقتی پاسبانها برای بردن مصدق آمدند، خدیجه در خیابان مشغول دوچرخهسواری بود و مبهوت ناظر بود که «پاپا» را میبرند.
چند روز بعدتر به مصدق گفتند قرار شده برود به حصر در قلعهای وسط بیابان، در بیرجند، نزدیک مرز افغانستان. مصدق از حبس به سلامت نجست. با عارضۀ روماتیسم بیرون آمد و دیگر هیچ وقت نتوانست بیعصا مسافتی راه برود. اندوه شخصیتری هم گریبانش را گرفت. دستگیری مصدق، زخمخورده دومی هم به جا گذاشته بود؛ قربانی خدیجه بود، دختر کوچک و عزیزکرده مصدق… یک شوک شدید روحی به خدیجه دست داد. او دیوانه شد.
دم سحر دربان باغ ناگهان از جا پرید، وقتی دید هیبتی کوچک که فقط لباس خواب تنش است، دارد به سمت دروازه میدود که به خیابان میرسد. تلاش دربان مانع بیرون رفتن او شد. به اغما رفت، چهار روز بعد به هوش آمد؛ اما دیگر از دست رفته بود. عمیقا در فکر بود و محزون؛ هروقت پریشان میشد و برای پدرش گریه میکرد و جیغ میکشید، آرام کردنش سخت بود.
شیوه خشن معالجه پریشانی و افسردگی (دپرسیون) عمیق، در تهران آن زمان (شوک الكتریكی و تزریق بیپروای انسولین) انداختن در آب سرد و زندانی بودن پدر، باعث به وخامت گراییدن احوال خدیجه شد. با پایان جنگ جهانی دوم و باز شدن اروپا، خدیجه و مادرش ضیاءالسلطنه به منظور درمان به سوئیس رفتند.
خدیجه در آسایشگاهی تحت معالجه قرار گرفت و پس از جراحی ناموفق و بعدها مردودِ «لوبوتومی _ برش مغز » زنده ماند اما برایش زمان متوقف شد. این عمل آخرین برق چشمهای خدیجه را از او گرفت و بقیه عمر محكوم به ماندن در آسایشگاه پرفارژیه گردید. این رنج ۶۳ سال تا سال ۱۳۸۲ که دیده از جهان فرو بست، همراه خدیجه بود…



