روزنامه هفت صبح، مرتضی كليلی | با قاب تاريخ به ایران قدیم سفر و یادی از گذشته ميكنيم. در تهیه این مجموعه، از تصاویر كمتر ديده شدهاي استفاده شده که تماشاي آنها خالی از لطف نيست. عكسهايي از مشاهير تاريخ معاصر ايران، شهرهاي ايران، خودروهای نوستالژیک، عكسهاي فوتبالي و… براي ديدن تصاوير و شرح آن ادامه مطلب را بخوانيد.
قاب مشاهیر 1
قســمتهایی از کتاب کاخ تنهایی، خاطرات ثریا اســفندیاری (قسمت 39)؛ در لوزان دانشجویان در حالیکه کلمات را میکشیدند میگفتند:«پول نیست، سوئیس هم نیست…» و حالا دکوراتور هم خير! بهویژه دکوراتوری در حد ژانسنبه هیچ وجه ! با اندک بودجهای که محمدرضا در اختیار من گذاشت و با امکانات موجود، مبلها را دادم تعمیر کردند و در زیر زمین ظروف قدیمی و پارچههای مبلی قابل استفاده را بالا آوردم.
هدیههای عروسیمان را وسیله تزئین کردم، میماند دیوانها و بالشتكها و میزها و همچنین کنسولهای با پایه دستهگل شکل و خرده اشیاء دیگر … کسی نمیتواند نشاطی را که با ایفای نقش «سپید برفی»، در این محل که نخستین «خانه» من بود، یافتم حدس بزند… در حالیکه مستخدمهها به دنبالم بودند؛ از این اتاق به آن اتاق میدویدم، به يك ديوار تابلو میآويختم و از دیواری تابلویی را برمیداشتم تا به يك ديوار دیگر بیاویزم اما باز از کارم راضی نبودم.
از زیرزمین تا زیر بام بالا میرفتم و آواز میخواندم و خستگی را احساس نمیکردم. شاه از من پرسید:«ثریا چرا خندانی؟» گفتم: «برای اینکه احساس خوشبختی میکنم.» با وجود این، سایهای ناشناس خوشبختیام را تاريك میساخت … نمیتوانستم بدانم چیست؟ شام عوض نشدنی سر ساعت هفت و نیم با افراد خانواده ادامه داشت.
جمع برادران و خواهران محمدرضا دور هم … بازی تمامنشدنی ورق، تاریکی سالن هنگام نمایش فیلم، فیلمهای بیارزش… از همان هنگام، ملال و تنهاییام را احساس میکردم… نگاه شمس و اشرف، خواهران شاه، همینطور متوجه من بود . شمس زودرنجی بیشتری داشت، يك اتفاق ساده ناراحتش میکرد، مرا سرزنش میکرد چرا مفتون پیراهن یا کلاه تازهاش نشدهام، چرا پیش از آنکه وارد آستانه در شود به پیشوازش نرفتهام و نبوسیدمش. یا اینکه، سر میز شام چرا کنارش ننشستم… ادامه دارد…
قاب نوستالژی
زیباترین عکس «ما» و «امام»؛ یک بار کسی برایم تعریف میکرد خرداد ۶۸ تنها هشت سال داشت. تصویری یادش میآمد که رادیوی خانهشان روشن بود. میخواست برود امتحان بدهد که رادیو اعلام میکند امام رحلت کرده است. میگفت پای سفره از حال رفتم. بعد از امام تصوری از زندگی نداشتیم. من سالها تلاش کردم این جملات را برای خودم معنی کنم که امام مگر چه شکلی بود که کودکی از درد نبودنش از حال میرود؟
برای نسلی که امام خمینی را ندیده؛ شروع امام در زندگیاش پیرمرد مهربانی است که اول کتابهای درسی چای میریزد، روی کودکان را میبوسد و به صورتشان میخندد. پیرمردی با ریش بلند و کلاه کوچک یا عمامهای روی سر که نام و نشانش را میتوان در آلبوم عکس مادر و پدرهای دهه شصتی به خوبی دید. زوجهایی که حتی توی عکسهای عروسیشان عکس امام میگذاشتند یا عید به عید پای عکس امام عکس یادگاری میگرفتند و سالشان را کنار عکس امام تحویل میکردند.
امام تصویر خداگونه کودکانی بود که در ذهنشان برای خدا دنبال چهره و تصویر میگشتند و آن را در پیرمردی مییافتند که با ریشهای سفید بلند و با لبخندی همیشگی به چهرهشان نگاه میکند. مرد صفحه اول کتابهای درسی که توی نام کوچکش الله داشت و انگار خدا جور دیگری در روحش دمیده بود اما از او فقط عکسها و فیلمهایش به دستمان رسیده بود و زیباترین عکس امام برای من این عکس است، آنجا که امام روحالله در کانون آن نشسته و ملتی انگار تعلقاتش را از تن به در کرده که به کلام او گوش بسپارد.
این تصویر شورانگیز که گویی همه مفهوم انقلاب اسلامی ۵۷ را در خود جای داده است.اگر بگویند هدف انقلاب اسلامی مردم ایران چه بود؟ میشود میگفت همین عکس. اگر بگویند آرمانهای امام روحالله چه بود؟ میشود میگفت همین عکس. اگر بگویند صاحبان انقلاب اسلامی چه کسانی بودند؟ میشود میگفت همین عکس. (ایسنا پلاس)
قاب مشاهیر 2
داســتان زندگی خانوم زنی از خاندان قاجار، نوه مظفرالدین شاه و خواهرزاده محمدعلی شاه (قســمت دهم)؛ مادر نشسته بود و برسرش میکوبید، با رسیدن ما ناگهان لچک از سرش افتاد و شروع کرد به کندن موهایش که یکمرتبه همه به شیون افتادند. خاله خانم به ترکی نوحه میخواند و زنها برسر و صورت میزدند. پس شابابا مرده بود. لباس سیاهها از پستو و بقچهها بیرون آمد. به سرعت خانه سیاهپوش شد.
مادر به بالای اتاق رفت و زنهای فامیل و شاهزاده خانمهای همسایه رسیدند و با رسیدن هرکدام مادر فغان از یتیمی سر میداد .ساعتی بعد پیغام از قصر مادر شاه رسید و ما شیونکنان سوار کالسکه شدیم. از لای پرده کالسکه میدیدم سربازان و قزاقها، دو به دو در همه جای خیابان پراکنده بودند، مردم دكانها را سیاه میبستند.
ساعتی بعد من در اتاق نزهت نشسته بودم کنار او که بیمادر بود و حالا بیپدر هم شده بود، در حالی که مادر شاه هم بیمار در رختخوابی افتاده بود بالای تالار. در دلم میگفتم اگر این زن هم بمیرد، دیگر نزهت چه کسی را خواهد داشت.نزهت انگار فکر مرا خوانده بود که در سکوت اتاق برایم گفت که به وصیت شاه، مادرم مأمور شده است که او را سرپرستی کند.
دایه گرجی نزهت، در آن میان برایمان آب قند و شربت نعناع میآورد. بوی شیرین حلوا در فضای قصر پیچیده بود. فردای آن روز ما را هم به تکیه دولت بردند. جنازه شابابا را روی سکوی مرمر در تابوتی از آبنوس گذاشته بودند. جز چند معمم و قاری و چند پسربچه سیاهپوش که سینه میزدند و دم میگرفتند، فقط زنهای خانواده سلطنت در تکیه بودند.
زینب، دختر خاله خانم، کلیددار مادرم، آنقدر درباره کلاهفرنگی که محل خصوصی میهمانیهای پدرم بود حکایت داشت که من هم مثل بیشتر اهل خانه در حسرت ورود به آن قلعه دربسته میسوختم. قلعهای که فقط نوکران پدرم اذن دخول به آن داشتند، تازه به قول زینب وقتی عینالدوله یا فرمانفرما هم میهمان پدرم بودند فقط در سالن پذیرایی میشدند و به پشت عمارت راهی نداشتند.
زینب که چند باری زیر نظارت حاجی محتشم رختخوابدار پدرم برای تمیزکاری به کلاه فرنگی رفته بود حکایتها داشت از پشت عمارت که با آب و تاب در شبهای زمستان، زیر کرسی برای ما میگفت. آیا مادرم نقل همین حرفها را شنیده بود که زینب را از رفتن به کلاهفرنگی محروم کرد و به جای او ماه سلطان کنیز کرد خود را فرستاد که لال بود و به رازداری معروف …ادامه دارد…
قاب تاریخ
هیچ کس از امینی تعریف نمیکند؛ على امینى در سال ۱۲۸۴ در تهران به دنیا آمد، او فرزند چهارم فخرالدوله دختر مظفرالدینشاه و پدرش محسنخان امینالملک فرزند امینالدوله نخستوزیر اصلاحطلب دوران ناصرى بود. بخش عظيمى از لشت نشا رشت و منطقه الهيه تهران براى آنها بود. اين تصوير را هم که امروز برایتان انتخاب کردم، در باغ ييلاقى على امينى در الهيه تهران در سال 1341 و در حالى كه على امينى به دور از قيل و قال سياسى با لباس ساده و بيل مشغول باغبانى بوده، ثبت شده است.
القصه… امینى در تمام طول زندگىاش تحت نفوذ مادرش بود و همیشه از او به عنوان یک حامى و پشتیبان یاد مىکرد. در خاطرات دزموند هارنی دیپلمات سفارت بریتانیا در تهران آمده است: بعد از ارتشبد ازهاری، بحران سیاسی کشور به اوج خود رسید و کنترل اوضاع از دست رژیم خارج شد.
در این شرایط چندین گزینه برای نخستوزیری مطرح شد که عمدتاً از جناحهای میانهرو بودند، یکی از این گزینههای علی امینی بود که درنهایت به دلایلی با انتخاب او مخالفت شد.«هیچ کس از امینی تعریف نمیکند، او مورد اعتماد شاه با ارتش نیست، جبهه ملی به او بیاعتماد است و امام خمینی او را رد میکند. اگر جور دیگری نگاه کنیم، شخصیت مناسبی است برای کسی که میخواهد میانه را بگیرد.
فکر میکنم او پیشتر هنگامی که در قدرت بود، سیاستمدار و لیبرالی واقعی بود و حرفهایش در مصاحبه مطبوعاتی امروز هم متقاعدکننده است. آیا او کرنسکی خواهد بود؟ و آیا خواهد توانست مردم را آرام کند؟ هیچ راه دیگری نیست. اما او 73 سال دارد، مسئله اینجاست. 15 سال چاپلوسی سیاسی و حالا هیچ دولتمرد زیر 65 سالی در کار نیست. تاکنون تنها یک نفر، از عالیخانی نام برده است: مردی توانا، جذاب، لیبرال اما خدشهدار به علت حمایت و توجه اشرف و علم به او. هنوز خیلی کمفروغ است.» منبع: دزموند هارنی، روحانی و شاه



