روزنامه هفت صبح، مرتضی كليلی | با قاب تاريخ به ایران قدیم سفر و یادی از گذشته ميكنيم. در تهیه این مجموعه، از تصاویر كمتر ديده شدهاي استفاده شده که تماشاي آنها خالی از لطف نيست. عكسهايي از مشاهير تاريخ معاصر ايران، شهرهاي ايران، خودروهای نوستالژیک، عكسهاي فوتبالي و… براي ديدن تصاوير و شرح آن ادامه مطلب را بخوانيد.
قاب تاریخ 1
زمانی که ترکیه برای ما الگو شد؛ تا تاریخ خرداد 1314 کلاه یکلبه که به نام کلاه پهلوی معروف بود، ناگهان ممنوع و به کلاه تمام لبه (شاپو) تبدیل شد. در واقع این تقلیدی کامل از کلاههایی بود که ترکها پس از به قدرت رسیدن کمال پاشا آتاتورک از آن استفاده میکردند. رضا شاه معتقد بود که با چنین تغییراتی اختلاف ظاهری ایرانیها به اروپاییها برداشته خواهد شد! دوازدهم خرداد 1313، تنها مسافرت رضاخان به ترکیه آغاز شد.
این سفر یک ماهه، انگیزههای او را برای تقلید ناقص از آتاتورک تشدید کرد. رضا شاه پس از بازگشت از ترکیه دست به اقدامات زیادی زد تا به اصطلاح ایران نیز همانند ترکیه به تمدن و پیشرفت رهنمون شود. یکی دیگر از رهاوردهای مسافرت رضا شاه به ترکیه الغای عناوین بود که ترکها هم پس از تغییر رژیم امپراتوری عثمانی به ترکیه جدید، عناوین پاشا، آقاسی، افندی و… را منسوخ کرده بودند. در ایران هم در تاریخ 9 مرداد 1314 نظامنامهای تنظیم و برای عموم اعلام شد.(کافه تاریخ)
قاب مشاهیر 1
داستان فرماندهی با ۱۱ بار مجروحیت؛ رزاق «رضا» چراغی در سال ۱۳۳۶ در شهرستان ساوه متولد شد.رضا چراغی که ارادت خاصی به حاج احمد متوسلیان داشت، بعد از شکلگیری تیپ ۲۷ محمد رسولالله(ص)، به همراه تیپ در عملیاتهای مختلف شرکت کرد. پس از اسارت حاج احمد متوسلیان در تیرماه سال ۱۳۶۱ در لبنان و قبول فرماندهی تیپ ۲۷ توسط حاج همت، چراغی در عملیات رمضان و عملیات مسلمبن عقیل در سومار، بهعنوان قائممقام لشکر خدمت کرد .
در عملیات والفجر یک در منطقه عمومی فکه که حاج همت فرماندهی قرارگاه ظفر را برعهده گرفت، رضا همچنان فرمانده لشکر بود. لشکر ۲۷ وظیفه داشت که با نیروهای ارتش ادغام و ارتفاعات «پیچ انگیزه» و «جبل فوقی» را فتح کند و به سمت عمق خاک دشمن برای تصرف تأسیسات نفتی پیش برود. گردان میثم و دیگر گردانها نیز به سمت ارتفاعات ۱۴۳ و پاسگاه بجیله و در امتداد آن به تأسیسات نفتی قزلبان حمله کردند که محور عملیات لشکر را تشکیل میداد.
یکی از همرزمان شهید چراغی میگوید: «دشمن در ارتفاع ۱۴۳ فکه پاتک سنگین زده بود. به هر ترتیبی بود خود را به آنجا رساندم. رضا چراغی، عباس کریمی، اکبر زجاجی و سه نفر بسیجی، مجموعاً ۶ نفر، روی ارتفاع سالم مانده بودند که سخت مقاومت میکردند. هرچه اصرار کردم به عقب برگردند، قبول نکردند. دشمن تصور میکرد که نیروهای زیادی روی ارتفاع است. عصر که دوباره به ارتفاع رفتم، دیدم عباس کریمی و دو نفر از بسیجیان، پیکر غرق به خون چراغی را با برانکارد حمل میکنند.
شهید چراغی ۱۱ بار در طول سالهای دفاع مقدس مجروح شده بود و خودش گفته بود که اگر خدا بخواهد بار دوازدهم شهید میشوم و چنین شد.» محمدابراهیم همت، فرمانده سپاه ۱۱ قدر، شرح آخرین دیدارش با رضا چراغی را اینگونه بیان کرده است: «آن شب پیش ما ماند و دو، سه ساعتی خوابید. اذان صبح روز ۲۵ فروردینماه که بیدار شد، بعد از خواندن نماز، دیدم شلوار نظامی نویی را که در ساکش داشت، از آن درآورد و پوشید. با تعجب پرسیدم «آقا رضا هیچوقت شلوار نو نمیپوشیدی، چی شده؟»
با لبهای خندان به من گفت «با اجازه شما میخواهم بروم خط مقدم. الآن اونجا بچههای لشکر خیلی تحت فشار هستند.» در همین اثنا از طریق بیسیم مرکز پیام، خبر رسید که لشکر ۱ مکانیزه سپاه چهارم بعثیها، پاتک سختی را روی خط دفاعی ما انجام داده. رضا رفت جلو. چند ساعت بعد خبر دادند فرمانده لشکر ۲۷ در خط مقدم دارد با خمپاره 60 کماندوهای بعثی را میزند. گوشی بیسیم را برداشتم و شروع کردم به صدا زدن برادر چراغی. مدام میگفتم «رضا، رضا، همت، رضا، رضا، همت» ناگهان یک نفر از آنطرف خط گفت «حاجی جان دیگر رضا را صدا نزنید، رضا رفته موقعیت کربلا! و من فهمیدم رضا شهید شده.»(ایسنا)
قاب تاریخ 2
حسنعلی منصور را چگونه به کشتن دادند؟ صبح روز اول بهمن ماه ۱۳۴۳ حسنعلی منصور، نخستوزیر پیش از هویدا، لایحه اسارتبار نفت را برای تصویب به مجلس شورای ملی رژیم گذشته میبرد. هنگامی که در مقابل مجلس از اتومبیل سیاهرنگ مخصوصش پیاده شد، آماج گلوله سه جوان وابسته به گروه فداییان اسلام قرار گرفت. از سه شلیککننده تنها دو گلوله محمد بخارایی، جوان ۲۱ساله، به نخستوزیر خورد؛ یکی به گردن و دومی به شکمش که نقش زمین شد.
منصور پس از این حادثه به بیمارستان انتقال یافت. به گزارش ایسنا، محمد بلوری، روزنامهنگار میگوید: خبرنگاری را که در لباس مبدل و پوشیدن روپوش سفید در میان پزشکان قانونی به داخل بیمارستان فرستاده بودم، حقایقی را درباره علت واقعی مرگ منصور بهطور مخفیانه برایمان فاش کرد، در حالی که تنها خبرنگار ناظر در بیمارستان شاهد صحنه بود. حسنعلی منصور پس از شش روز بستری بودن در بخش جراحی بیمارستان جان سپرد و در پایان شورای پزشکی که به دستور هویدا تشکیل شده بود، طی گزارشی اعلام کرد:
وقتی منصور را به بیمارستان انتقال دادند، آثار مرگ در وجود وی پدیدار بود اما دکتر طباطبایی، رئیس پزشکی قانونی، با اعتراض به این نظریه دستور داد گروهی از پزشکان قانونی به بررسی مراحل مختلف معالجه منصور و کالبدشکافی جسد او بپردازند که تشخیص دادند اولا دو گلولهای که به گردن و شکم نخستوزیر اصابت کرده به مرگ او منجر نشده و منصور هنگام انتقال به بیمارستان برخلاف نظریه تیم پزشکی دارای علائم حیاتی و زنده بود ضمنا در معاینه و کالبدشکافی جسد توسط پزشکان قانونی روشن شد علاوه بر نبود تجهیزات موثر پزشکی در بیمارستان، اهمال تیم جراحی در مرگ نخستوزیر دخیل بوده است.
دکتر طباطبایی، رئیس پزشکی قانونی که سالها بعد به ملاقاتش رفتم، فاش کرد پس از انتقال حسنعلی منصور به بیمارستان، پزشکان ما با معاینه او متوجه شدند دو گلوله اصابت کرده به شکم و گردن منصور به نقاط حساس او اصابت نکرده که در همان یکی، دو روز اولیه جراحی شدند و با کالبدشکافی جسد هم روشن شد که گلولههای شلیکشده هرگز به مرگ منصور منجر نشدهاند بلکه اشتباه تیم پزشکی در جراحی سر او باعث خونریزی مغزی شده و مرگ نخستوزیر را در پی داشته است. در تصویر، حسنعلی منصور و همسرش فریده امامیخویی را در پیست اسکی مشاهده میکنید.
قاب مشاهیر 2
داستان زندگی خانوم زنی از خاندان قاجار نوه مظفرالدین شاه و خواهرزاده محمدعلی شاه (قسمت نهم)؛ مادر مدام نذر میکرد و مدتی طولانی را برسر سجاده میگذراند و گاه بعد از نماز، چادر را میکشید روی صورتش و شانههایش تکان میخورد. هفته بعد از آن که شابابا را در آن حال زیر کرسی دیدم شهر را چراغان کرده بودند. غروب که به دیدار نزهت به خانه مادر شاه میرفتیم دیدم که زیر بازارچه، کنار سقاخانه و در خیابان طاق نصرت بسته بودند اما در خانههای ما شادمانی نبود، بزرگترها از چیزی نگران بودند که ما نمیفهمیدیم.
نزهت برایم تعریف کرد که شاهزاده عینالدوله که به میهمانی خانه آنها رفته بود، وقتی نوکرها شیرینی گردانده و تبریک گفته بودند با عصایش برسر یکی از آنها زده بود، نوکر کلفتها میگفتند قبله عالم فرمانی را امضا کرده که عدالتخانه برپا شود. اما درباریها مخالف بودند. پدرم هم قدغن کرده کسی در خانه ما اسم مشروطیت نیاورد. اما من و نزهت توجهی به اینها نداشتیم.
نزهت حواسش بیشتر به دنبال زدن پیانو و یاد گرفتن زبان فرانسه بود، من هم یا باید از روی سرمشق احترامالملوک مشق میکردم یا خیاطی و ابریشمدوزی یاد میگرفتم. تا بالاخره آن روز که مادر و شاهزاده خانمها از آن میترسیدند، رسید. پدرم که صبح به دربخانه رفته بود، نزدیک ظهر با عجله به خانه برگشت و به کلاه فرنگی رفت و چند دقیقه بعد یکی را فرستاد دنبال مادر. حادثهای که کمتر اتفاق میافتاد و به همین جهت همه نوکر و كلفتها گوش تیز کردند.
نصیرقلی آبپاش را بیخودی از آب استخر پر میکرد و میرفت نزدیک کلاه فرنگی به هوای آب دادن باغچه. دلم شور میزد، از چند روز پیش خبر از عود بیماری شابابا همه جا پخش بود، میگفتند در اتاق کنار تالار برلیان افتاده، حکیمهای فرنگی و ایرانی دستمالها جلو بینی خود گرفته بالای سرش حاضرند و بوی بدی تمام تالار را گرفته، سید بحرینی و پسرش هم بالای سر او قرآن میخوانند. همه میدانستند که پدر از بالای سر شاه آمده و خبر آورده، خبری که نمیتوانست خوب باشد. بالاخره مادر، از کلاه فرنگی بیرون آمد، انگار در همان چند دقیقه پیر شده بود.
پدر با لباس تمام رسمی، حمایل و شمشیر، از پلههای کلاه فرنگی پایین آمد. برخلاف مادر که چنان پژمرده شده بود، او شکفته و سرحال و خدنگ آمد تا کنار حوض، چکمههای فرنگیاش برق میزد. به سرعت همه خدمه خانه، هر کدام از سوراخی بیرون آمدند و تعظیمکنان خود را به کنار استخر رساندند. من از دور میدیدم که با اولین کلمات پدر، بعضی گریه سر دادند اما به نهیب او آرام شدند، داشت دستوراتی میداد. وقتی تمام شد، همه تعظیمکنان و بعضی عقب عقب از او دور شدند. ادامه دارد…



