روزنامه هفت صبح،‌ مرتضي كليلي ‌| ‌با قاب تاريخ به ایران قدیم سفر‌ و یادی ‌‌از ‌گذشته مي‌كنيم. در تهیه این مجموعه، از تصاویر كمتر ديده ‌شده‌اي استفاده شده که تماشاي آنها خالی از لطف نيست. عكس‌هايي از مشاهير تاريخ معاصر ايران، شهرهاي ايران، خودروهای نوستالژیک، عكس‌هاي فوتبالي‌ و… براي ديدن تصاوير و شرح آن ادامه مطلب را بخوانيد.

قاب مشاهیر 1
قسمت‌هایی از کتاب کاخ تنهایی، خاطرات ثریا اسفندیاری (قسمت 35)؛ در حالیکه به کناره عرشه کشتی با چشمانی نیمه‌بسته و باز تکیه دارم، نسیم در موهای بر‌هم خورده‌ام می‌وزد. در آن دور، کرانه‌های کاپری نمایان است، بوی خاک را حس می‌کنم‌، رایحه کاج، عطر لاواند…. شوهرم پشت من ایستاده و بازویش را دور کمرم حلقه کرده… صدای گیتار از دور به گوشم می‌آید که يك آهنگ «‌بارکارول» می‌نوازد. چه ماه‌عسل سحر‌کننده و باشکوهی است!

اما‌ نه، به سفر نرفته‌ایم، خداحافظ کاپری‌، خداحافظ بوهای خوش ایتالیا، خداحافظ «بارکارول»، خداحافظ رمان‌های کتابخانه مادرم:پی‌یر بنوا، موریس دکوبرا… در این آغاز سال‌۱۹۵۱ (زمستان ۱۳۲۹)، وضع سیاسی ایران بیش‌از پیش نگران‌کننده می‌گردد، شاه نمی‌تواند از تهران دور شود، چند روزی به کوهستان می‌رویم؛ اما چون در دوران نقاهت هستم، ورزش اسکی و راه رفتن زیاد برایم ممنوع است. در حالی که خودم را میان بالاپوش ضخیمی پیچیده‌ام، محمدرضا را که در پیست بالا و پایین می‌رود نگاه می‌کنم.

به همین هم راضی‌ام و مهارت او را در ورزش اسکی می‌ستایم. او را در پشت فرمان هواپیما وقتی که در آسمان معلق می‌زند، سوار بر اسب مانند يك سانتور، دیده‌ام. اما هرگز به خاطرم نگذشت که او می‌توانست میان قهرمانان مشهور اسکی زمان، جایی در «‌پودیوم» قهرمانی داشته باشد. ‌‌وزیران هرروز به دیدارش می‌آمدند تا او را در جریان تحولات حوادث بگذارند.

در این اوقات محمدرضا ساعت‌های طولانی با آنها در دفترش می‌ماند و هنگامی که از آنجا خارج می‌گردید، گره‌های ناشی از نگرانی در پیشانی‌اش پدیدار بود و ابروانش در‌هم کشیده‌ و من این وضع را در چهره‌اش نمی‌خواستم ببینم‌. با و جود این، او سعی داشت با يك ظرافت طبع، خود را در حال طبیعی نشان دهد و کلماتی برای گفتن بیابد تا نگرانی‌هایم را بر‌طرف سازد. چند روزی را که از رسیدگی به امور دولت ربودیم‌، گذشت‌ و مجبور شدیم تعطیلات‌مان را کوتاه سازیم و به تهران بازگردیم. ادامه دارد…

قاب تاریخ

تلاش منافقین برای ترور سید هادی خسروشاهی در ایتالیا؛ منافقين و گروه‌هاي ضد انقلاب در کل اروپا و از جمله ايتاليا، فعاليت گسترده‌اي داشتند ‌… برادران ما در مرکز فرهنگي ايتاليا، دو سه کتاب و رساله درباره‌‌ منافقين ‌منتشر ساختند.‌ تا آن تاريخ منافقين به ظاهر با من کاري نداشتند‌ اما پس از نشر اين کتاب، به تخريب و سپس تهديد پرداختند‌و حتي يک روز، گروهي از آنها به سفارت ما حمله کردند.

يعني از راه ورودي کنسولگري سفارت، وارد ساختمان سفارت ما در واتيکان شدند… و پس از شکستن در و پنجره و نوشتن شعارها بر در و ديوار و کتک زدن چند نفر، به دنبال من آمدند و وقتي با درِ بسته اتاق من روبه‌رو شدند، آن را شکستند و باز مرا نيافتند! ‌‌بعد هم يک بمب صوتي در باغ اقامتگاه منفجر شد‌‌… و چندي بعد يک چمدان پر از اسلحه در يکي از اتاق‌هاي يک هتل کشف شد که در داخل آن اسم بنده و آدرس سفارت نوشته شده بود! ‌‌

براي آخرين بار يک بمب پلاستيکي قوي در داخل يک ماشين حساب که از پاريس به نام من پست شده بود، به سفارت رسيد که به علت حضور من در لندن و پاريس، در اتاق منشي سفارت نگهداري شده بود که پس از مراجعت به رم، منشي آن را همراه نامه‌ها و نشريات، به دفتر من آورد و اظهار کرد: «امباشوتره، رگاله!‌ پرلي؟» جناب سفير کادويي براي شما …

و من چون شب قبل از پاريس و ديدار دوستان از جمله دکتر عادل عبدالمهدي، نائب رئيس فعلي رياست‌جمهوري عراق و ناشر فصلنامه وزين «المنتقي» که با آن هم همکاري داشتم، برگشته بودم، به اين «هديه»! مشکوک شدم… و آقاي آرام، کارمند سفارت ما در رم به پليس خبر داد و گروه ضربت کاريبنري در عرض چند دقيقه خود را به سفارت رساند و دستگاهي روي ماشين حساب گذاشت که «آژير» آن به صدا درآمد…

و رئيس آن گروه بلافاصله ماشين حساب را به بيرون از اتاق برد و پس از خنثي‌کردن بمب، مجدداً آن را به داخل آورد و نشان داد و گفت: اگر دکمه‌‌ ماشين حساب را‌ مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زديد، بمب منفجر مي‌شد و هر سه طبقه‌‌ ساختمان سنگي سفارت شما منهدم‌ مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرديد!.. ‌بعضي از برادران معتقد شدند که هديه از طرف منافقين بوده است. ولي پليس رم اظهارنظري نکرد…

قاب مشاهیر 2
داستان زندگی خانوم، زنی از خاندان قاجار، نوه مظفرالدین‌شاه و خواهرزاده محمدعلی شاه (قسمت ششم)؛ شابابا همیشه مریض و بی‌حال بود. بیشتر وقتش را با ما بچه‌ها می‌گذراند، اصلا خودش یک بچه بود با سبیل کلفت و لباس‌های رسمی.‌ اصلا آدم‌بزرگ‌ها را خیلی جدی نمی‌گرفت. آدم بزرگ‌های ‌خانه از اینکه می‌دیدند شابابا وقتش را با ما بچه‌ها می‌گذراند، عصبانی بودند. ‌ شابابا به من و نزهت بیش از همه توجه داشت، نزهت‌السلطنه که از همان بچگی این لقب را داشت، دختر شابابا بود.

سال‌ها بعد فهمیدم همان روزها که شاه، وقتش را به بازی با ما می‌گذراند، در مملکت خیلی خبرها بود. انقلاب مشروطيت. وقتی اهمیت آن روزها را فهمیدم، از آن همه بی‌خیالی شاه بدم آمد‌ اما در آن بچگی، بهترین روزها، همان روزهای بازی در کاخ گلستان، عشرت‌آباد، الماسیه و نارنجستان بود. وقتی غروب‌ها سوار کالسکه می‌شدیم تا به خانه برگردیم، دلمان شاد و دست‌های‌مان پر بود. گاهی یواشکی گوشواره‌ای، سینه‌ریزی یا انگشتری به من می‌داد و سفارش می‌کرد که بدهم به مادر و بگویم برایم کنار بگذارد.

کاری که مادرم را خوشحال می‌کرد و همیشه می‌گفت خدا سایه قبله عالم را از سر ما کم نکند و می‌پرسید دست شابابا را بوسیدی.‌ پدرم از اشراف قدیمی بود. دامادهای دیگر شابابا مثل عین‌الدوله و فرمانفرما وزیر و حاکم بودند ولی پدرم جز به شکار و قمار و خوشگذرانی هیچ کاری نداشت‌ و در هر فرصت با گفتن ناسزایی به شابابا، مادر را به گریه می‌انداخت.

مادرم در آن خانه بزرگ زندانی یا اسیر محترمی بود. در ظاهر پدر جرات نداشت بر‌سر مادرم هوو بیاورد. خانه ما بی‌روح‌ترین و غم‌انگیزترین و ساکت‌ترین خانه‌ای بود که می‌دیدم. خیلی زود فهمیدم که این سردی و غمگینی به علت حضور پدر است؛ وگرنه وقتی به سفر می‌رفت، مادرم با برپا کردن مهمانی‌های زنانه مجلل و ‌ مولودی و مبعث، شادی را به خانه می‌آورد.

شنیده بودم که پدر هزینه باخت‌های بزرگش را در قمار از فروش جواهرات و املاک مادر می‌پردازد و همیشه آن را به زور از وی می‌گیرد و مادر از ترس آبروریزی همیشه در پایان دعواها کوتاه می‌آمد. دایه می‌گفت که آقا بزرگ از شاه هم ثروتمندتر بوده، ولی همه آن ثروت را پدر و عموهایم به باد داده‌اند. کودکی‌ام پر است از خاطره نگاه‌های نگران مادر که از پشت ارسی‌های پنجدری حیاط خانه را می‌پایید. با بودن پدر در خانه، او همیشه نگران بود و آرام نداشت. ادامه دارد…

مشاهیر 3
قابی از عروسی آنیک استپانیان از اولین دندانپزشکان زن ایران؛ ‌ آنیک استپانیان (آویدیان) در سال۱۲۹۱‌ در تهران به دنیا آمد. او دختر دکتر آرتین استپانیان، از بنیانگذاران دندان‌پزشکی نوین ایران بود. آنیک پس از کسب تحصیلات ابتدایی در مدارس هایکازیان ارامنه تهران و مدرسه ژاندارک، تحصیلات عالی ‌ را در رشته دندان‌پزشکی پی‌گرفت و در سال ۱۳۲۰‌‌ ‌ فارغ‌التحصیل شد.او از سال ۱۳۲۴‌به طبابت نزد پدر و برادرانش پرداخت و تا سال ۱۳۴۹‌ به فعالیت ادامه داد.‌ آنیک استپانیان صاحب‌امتیاز و مدیر مدرسه خواهران روحانی کاتولیک و همچنین مدرسه دخترانه «ساهاکیان» بود‌ ‌.‌

قاب مشاهیر 4
عکس جمعی از خانواده بی‌بی‌خانم استرآبادی؛ ایستاده از راست به چپ: حسین‌علی وزیری، بدری وزیری، آقا بزرگ ملاح، مه‌لقا ملاح، حسن‌علی وزیری، مهین‌دخت، خسرو ملاح. نشسته از راست به چپ: اسدالله تاروردی، خدیجه افضل‌وزیری، مهرانگیز ملاح.


برای پیگیری اخباراسلایدراینجا کلیک کنید.