روزنامه هفت صبح،‌ مرتضي كليلي ‌| ‌با قاب تاريخ به ایران قدیم سفر‌ و یادی ‌‌از ‌گذشته مي‌كنيم. در تهیه این مجموعه، از تصاویر كمتر ديده ‌شده‌اي استفاده شده که تماشاي آنها خالی از لطف نيست. عكس‌هايي از مشاهير تاريخ معاصر ايران، شهرهاي ايران، خودروهای نوستالژیک، عكس‌هاي فوتبالي‌ و… براي ديدن تصاوير و شرح آن ادامه مطلب را بخوانيد.

‌قاب مشاهیر 1
‌رفتار سردار سلیمانی با زیرآب‌زن‌ها چه بود؟ یاران و رفقای قدیمی سردار حاج‌قاسم سلیمانی به رسم هرساله دور هم جمع شدند و از خاطرات‌شان از فرمانده گفتند‌. مشرق نوشت: ابراهیم شهریاری فرمانده تیپ شهید سردار ‌‌حاج‌ یونس زنگی‌آبادی ‌‌گفت: ماه مبارک رمضان بود، گردهمایی پیشکسوتان دفاع مقدس را در کرمان داشتیم، حاج‌قاسم ساعت ۱۰ از سوریه تماس گرفت، گفتم نمی‌آیی؟ گفت من که گفتم نمی‌آیم‌ اما باورت نشد.‌

او با اشاره به اینکه ما نمی‌توانستیم جلسه را لغو کنیم، ادامه داد: به اکبر مالکی که در قنات‌ملک بود، گفتم برو مزار مادر حاجی و هزار صلوات بفرست و بعد بیا، او رفت و بعد از یک ساعت و نیم برگشت، ساعت یک و ربع بود که حسین آقا پورجعفری از ایران زنگ زد، گفتم حسین کجایی؟ گفت: الان پرواز در کرمان نشست و حاج‌قاسم آمد. سردار علی عرب‌پور از دیگر رزمندگان پیشکسوت دفاع مقدس گفت: حاج‌قاسم از توان و ظرفیت‌های افراد استفاده می‌کرد و در کشف استعدادها پیشرو بود و مدیران را به‌خوبی شناسایی می‌کرد و در میدان رزم به جوانان بسیار اعتماد داشت و فرماندهان جوان خوبی را پرورش داد.

حاج‌قاسم در همه حوزه‌ها صاحب‌نظر بود. محض اینکه نتیجه می‌گرفت کاری خوب است، پیگیری و اقدام می‌کرد. ‌‌حاج‌قاسم به جسم و روح خود می‌رسید، ورزش می‌کرد و غذای مناسب می‌خورد و مخالف زیرآب زدن بود و اصلا خوشش نمی‌آمد، بگوییم فلانی این کار یا آن کار را کرد و زیرآبش را بزنیم‌. حاج‌قاسم طرفدار محیط‌زیست بود و حتی زمانی که در منطقه بود هم به‌فکر غذای آهوان بالای پادگان بود و به درختان توجه داشت و اجازه نمی‌داد به درختی آسیب برسد.

قاب مشاهیر 2
قسمت‌هایی از کتاب کاخ تنهایی، خاطرات ثریا اسفندیاری (قسمت 34)؛ در سه قسمت قبل به بخشی از خاطرات ثریا در مورد تشریفات عروسی پرداختم. از آنجایی که خاطرات مربوط به مراسم عروسی طولانی بود، در‌ این قسمت‌ خلاصه ‌‌آن را برای‌تان می‌نویسم و داستان ‌عروسی را تمام می‌کنم. ادامه ماجرا را بخوانید… محمدرضا پیش می‌آید، اونيفورمی تیره با شمسه‌های طلا و نقره در‌بر‌دارد، ‌دستم را می‌گیرد و به سوی کاناپه می‌برد.

در همین لحظه، ملکه مادر خود را به پشت سر ما می‌رساند و بالای سر‌مان قند می‌سابد و می‌گوید: «‌وصلت‌تان شیرین باد!» ‌سفیران پیش می‌آیند، شخصیت‌های رسمی، در‌باریان‌ و من که در میان نوردهای تبادل آداب گیر افتاده‌ام‌… باكمك پرنسس شمس و ‌‌اشرف‌ به سوی پلکانی که مرا به سالنی که آنجا باید مراسم دینی عقد بر‌گزار شود، برده می‌شوم… ‌خستگی و کوفتگی فراوان‌… داشتم بیهوش می‌شدم.‌ ‌روبه‌روی‌مان امام جمعه ایستاده‌، او یکی از روحانیون عضو شورای سیاسی شاه است که با وجود ریش سیاه، سن زیادی ندارد، هنوز جوان می‌نمایاند و تحصیلاتش را در لوزان انجام داده است.

محمدرضا به من گفت، او اوقات فراغتش را در پرورش قناری و مرغ عشق می‌گذراند‌. در این سکوت معطر به رایحه خوش گل‌های لی‌لا، او خطبه عقد را که به زبان عربی است می‌خواند… ‌به شوهری قبول دارید؟ ‌«بله»… و «بله» و ما دیگر زن و شوهریم … خنده، شلوغی، گفت‌وگو، احساس گیر افتادن در فضای بسته حالم را به‌هم می‌زند‌. پاهایم از کشیدن بار تن عاجز مانده‌اند… نفسم تنگ می‌شود.

وحشت مرا می‌گیرد… ‌ شاه که متوجه به‌هم خوردگی حالم می‌شود، مرا به اتاقی که در جوار است می‌برد و دکتر ایادی هم آنجا به ما می‌پیوندد و می‌گوید: «اعليحضرت ضعف ایشان زیاد است و تعجب می‌کنم تا این مدت هم توانسته‌اند طاقت‌شان را حفظ کنند! ‌پراگماتیسم محمدرضا راه چاره را می‌یابد: «‌شاید بشود دنباله پیراهنش را برید؟ يك نديمه روی من خم می‌شود و کمی از دنباله پیراهنم را می‌چیند و بعد صدای جر دادن پارچه شنیده می‌شود… ‌‌‌مراسم با يك ضیافت شام در کاخ مقر سابق شاهان قاجار، آنجا که تخت طاووس قرار دارد ‌ادامه می‌یابد‌…

در این ۱۲ فوریه (۲۳ بهمن) باغ گلستان پوشیده از برف است‌… احساس می‌کنم میان پنبه‌ام. آلیس در سرزمین شکوه… ولی در سرزمین «‌هزار و یک شب» آلیسی وجود ندارد!… با این همه، اطمینان دارم زندگی‌ای که در برابرم نمایان می‌شود، همیشه نخواهد ماند. ‌سرم گیج می‌رود.‌ ‌ساعت ۲ صبح است به خانه‌مان می‌رویم‌.‌ ‌‌‌محمدرضا دستم را می‌فشارد و به گوشم زمزمه می‌کند:

شما امروز ملکه يك ملت 20‌میلیونی هستید ! کاخ «اختصاصی»، آپارتمان‌مان، ‌اتاق شاه، کمی دورتر، آپارتمان من. بسیار خسته‌ام… شب زفاف آیا بیان کردنی است؟ نه، فقط برای شرحش این شعر را از «منطق‌الطیر» می‌آورم: از قضا افتاد معشوقی در آب/ عاشقش خود را در افکند از شتاب‌/ چون رسیدند آن دو تن با یکدگر/ آن یکی پرسید از این، كای بی‌خبر…. ادامه دارد…

قاب تاریخ 1
مرسدس ۳۰۰ اس اشرف پهلوی مقابل کارلتون هتل فرانسه‌؛ ‌‌ یکی از خودروهای فراموش شده ایران، مرسدس ۳۰۰ اس ‌است. این خودرو به شماره شاسی ۱۸۸۰۱۲۰۰۳۰۱۵۳ در سال۱۹۵۳ میلادی تولید شد. رنگ این مرسدس و تودوزی اورجینال این خودرو سبز بود که بعدا تغییر داده شد. این عکس هم در همان سال یعنی تقریبا همزمان با رویدادهای تابستان ۱۳۳۲ در شهر کن (فرانسه) روبه‌روی کارلتون هتل گرفته شده.

جالب اینکه پلاک خودرو، متعلق به آلمان بود اما ثبت سفارش در آن سال از طریق شرکت وارد‌کننده ایرانی مرسدس بنز به نام مریخ ثبت شد. بنابر اسناد اما‌ خودرو در سوئیس تحویل داده شد. از آنجایی که در دوران تملک اشرف پهلوی، این مرسدس بیشتر در اروپا نگهداری می‌شد، پس از انقلاب ۱۳۵۷ همچنان در تملک اشرف باقی ماند و بعدها به مالکین دیگر واگذار شد.‌ این نمونه نادر یکی از تنها ۱۴۱ دستگاه ساخته شده است که در فلوریدا توسط تیم آر ام ساتبیز به حراج گذاشته شد. ‌(کلاسیکوپدیا)

قاب مشاهیر 3
داستان زندگی خانوم، زنی از خاندان قاجار، نوه مظفرالدین‌شاه و خواهرزاده محمدعلی شاه (قسمت پنجم)؛ خیلی زود موضوع فیروز میرزا از یادها رفت. شابابا، فرمانفرما را تبعید کرد و خاله‌ام هم با بچه‌هایش به کربلا رفتند . اول بار همان موقع شنیدم که عزت‌السلطنه نوه میرزا تقی‌خان است که همه از او به احترام یاد می‌کردند. می‌گفتند اول شخص مملکت بوده و می‌خواسته ایران را مثل یوروپ کند اما ناصرالدین‌شاه او را کشته، این را آسید زین‌العابدین می‌گفت.

اما شاهزاده خانم‌ها به او بد می‌گفتند و دور از چشم خاله‌ام تعریف می‌کردند که میرزا تقی‌خان شاگرد آشپز بوده و به صدارت رسیده و به ولی‌نعمت خود خیانت کرده.‌نزهت‌السلطنه خاله کوچکم خوب از همه چیز خبر داشت، برایم گفت این حرف‌ها بی‌خود است و میرزا تقی‌خان را به تحریک انگلیسی‌ها و مهد عليا مادر شاه، کشته‌اند و دخترش عزت‌الدوله تا زنده ‌بود از دایی خود که شاه شهید باشد بد می‌گفت، به همین خاطر هم مورد غضب بود و مدتی طولانی با دو بچه‌اش که یکی همین خاله‌ام بود در یکی از قصرها زندانی بوده است .

به همین جهت خاله عزت‌السلطنه هم همیشه افسرده بود. وقتی معلوم شد که شوهرش فرمانفرما به عراق عرب رفته، گفته بود این سرنوشت ماست از موقعی که امیرکبیر را کشتند ما سر آرام بر بستر نگذاشته‌ایم و این زیر سر انگلیسی‌هاست، مادر و مادربزرگم هم روی خوش ندیدند.‌وقتی اول بار نزهت‌السلطنه، با کمی مسخرگی خبر داد که مادرم و ملکه جهان همسر ولیعهد صحبت از شیرینی خوردن من برای اعتضاد خاقان پسر بزرگ ولیعهد کرده‌اند باورم نشد.‌

اعتضاد خاقان از یک زن صیغه بود و مادرم احمد میرزا را دوست داشت که پسر بزرگ ولیعهد از ملکه جهان بود و می‌گفتند روزی شاه می‌شود.احمد میرزا یکی دو سال از من بزرگ‌تر بود و در بازی‌های دوران بچگی خیلی او را دیده بودم. او چاق و تنبل بود و خیلی مهربان. همه ما دخترها از او زرنگ‌تر بودیم.

‌‌احمد میرزا با ادب و ظریف بود و برای هر کار از مادرم اجازه می‌خواست. می‌گفت اجازه می‌فرمایید خاله خانوم. اما مادرم عمه او بود. در آن بچگی نمی‌دانستم که مادر و خاله‌های دیگرم چقدر از محمدعلی میرزا ولیعهد پسر بزرگ شابابا متنفرند و در عوض همسر او ملکه جهان از همه شاهزاده خانم‌ها با مادرم نزدیک‌تر و مهربان‌تر بود. این دو تا دخترعمو جان‌شان برای هم درمی‌رفت ‌… ادامه دارد…

قاب نوستالژی
دانشگاه تهران- اسفند ۱۳۵۷. عکس از میشل ستبون.

تازه‌ترین تحولاتاسلایدررا اینجا بخوانید.