روزنامه هفت صبح،‌ مرتضي كليلي ‌| ‌با قاب تاريخ به ایران قدیم سفر‌ و یادی ‌‌از ‌گذشته مي‌كنيم. در تهیه این مجموعه، از تصاویر كمتر ديده ‌شده‌اي استفاده شده که تماشاي آنها خالی از لطف نيست. عكس‌هايي از مشاهير تاريخ معاصر ايران، شهرهاي ايران، خودروهای نوستالژیک، عكس‌هاي فوتبالي‌ و… براي ديدن تصاوير و شرح آن ادامه مطلب را بخوانيد.

‌قاب نوستالژی 1
جوانان در حال تماشای مسابقات اتومبیلرانی تهران - فرودگاه قلعه‌مرغی - سال ۱۳۴۱

‌قاب مشاهیر 1
قسمت‌هایی از کتاب کاخ تنهایی، خاطرات ثریا اسفندیاری، (قسمت 32)؛ روی سرم يك نيم‌تاج قرار می‌گرفت. بازوهایم با بازوبندهای جواهر‌نشان و گردنم با طوقی زرین و مرصع تزئین‌ یافت. يك سمفونی از زمرد… و اینها جواهر واقعی بود که از خزائن سلطنتی عاریه گر‌فته می‌شد و هیات دولت با تصویب نامه‌ای موافقت خود را با عاريه دادنش اعلام داشته بود. و اما بعد از استفاده‌، می‌بایست برابر صورت اسامی و اخذ رسيد به صندوق‌ها باز گردانده می‌شد.

من فقط مدت کوتاهی همزمان با «ساندر یون» - اما از نوع ایرانی‌اش می‌توانستم از آن همه جواهر استفاده کنم . در‌حالیکه ندیمه‌ها به آرایش مو و چهره و اندام من می‌پردازند، زنگ تلفن پشت هم صدا می‌کند. از کاخ است. چه کسی برای همراهی کردنم تا محل مراسم انتخاب شده است؟ یکی می‌گوید: «‌این وظیفه استاندار تهران است.» دیگری می‌گوید: «یکی از برادران شاه» که ناگهان پرنسس شمس فریاد می‌کشد: «‌پس من چه‌کاره‌ام؟ فکر می‌کنم که این افتخار مال من است که خواهر بزرگ‌تر محمدرضا هستم!»

همه تسليم حرف او می‌شوند. مگر او بهترین دوست من نیست؟ محبت‌هایی که نشان داد، زحمت‌هایی که برای خوشبخت کردن برادرش کشید، پس این افتخار حق مسلم اوست. برای من تمام این تشریفات بی‌تفاوت بود‌ و فکرش را هم نمی‌کردم، چرا‌که هنوز به قول مادرم: طفلی بیشتر نبودم. خیلی زود شمس همراه یکی از عموهای من، در يك اتومبیل بزرگ سواری (لیموزین)، سر می‌رسند و در برابر طارمی‌های ویلا توقف می‌کنند.

از اتاق ماشین بخار متصاعد است. به راننده دستور داده شده ماشین را به‌خاطر سوار کردن يك بيمار گرم نگه دارد. مادرم زمزمه‌کنان می‌گوید: «‌ثریا آماده‌ای؟»‌، «‌بله حاضرم». حاضر برای رودررویی با يك روز بسیار خسته‌کننده، با همه امید و نوید پرشکوهش…! گر‌چه ندیمه‌ها موفق می‌شوند دنباله پیراهنم را در اتومبیل جا دهند‌ اما‌ با پارچه پیراهن شمس که پاراشوتی است، از پارچه اورگاندی، می‌آمیزد… از ورای شیشه در اتومبیل، نگاهی به پدر و مادرم که دم طارمی‌های ویلا ایستاده‌اند می‌اندازم، دست در دست هم دارند و به من تبسم می‌کنند.

آنها زوجی خوشبختند. خوشا به حال‌شان‌… اتومبیل را يك اسكورت سوار نیزه‌دار احاطه کرده. اسب‌ها پا به کف خیابان می‌کوبند و از بینی‌شان بخار بیرون می‌آید. عجیب است این چیزهایی که از آن هنگام در خاطرم باقی‌مانده: اسب‌هایی که‌ سم‌های‌شان ‌ برف‌ها را بر‌هم می‌زند. درختان سرو، صدای زین و برگ و رکاب‌ها، چشمان جوینده شمس، قاب اطراف شمارنده‌های اتومبیل که از گره‌های چوب گردو است… ادامه دارد…

قاب مشاهیر 2
شبی که شهیدان «هَلَتی» و ‌ «شیرکول» به ما و ایلامی‌ها آبرو دادند؛ ‌هشتم بهمن 1366 برای شرکت در عملیات ایذایی در محور «ابزیادی» مأموریت یافتم. برای اولین بار از نزدیک با ‌‌مرتضی ساده‌میری ‌‌آشنا شدم؛ مرتضی در بین بچه‌های لشکر به «هلتی» معروف بود. آخر او 8 سال دفاع مقدس را در هلت‌ها گذراند. هلت در لهجه‌ ایلامی (شوهانی) به تپه ماهورهای رملی بی‌آب و علف می‌گویند که شرایط زندگی در آنجا سخت است. ‌‌

به نظرم توجیه قبل از حرکت به‌سوی نقطه رهایی در باغ کشاورزی مهران بود. سردار محتاج، رئیس ستاد کل سپاه برای نیروها سخنرانی کرد: ‌«‌‌حضرت امام‌ فرموده است تا نتیجه عملیات رزمندگان ایلامی را دریافت نکند، نخواهد خوابید و امام عزیز منتظر خبر پیروزی و فتح ظفر ایلامیان است.» با آغاز تاریکی هوا نیروهای عمل‌کننده با گذشتن از شیار دو انگشتی مخلوط‌کنی‌های قلاویزان به سمت «ابزیادی» و محل استقرار نیروهای عراقی حرکت کردیم.

سخت‌ترین قسمت نبرد به سردار بی‌همتای جنگ‌های کوهستان مرتضی «ساده‌میری» فرمانده گروهان یکم ‌واگذار شده ‌بود. بچه‌های تخریب، معبر میدان مین را گشودند‌‌. ‌‌عقربه‌های ساعت به 3 بامداد رسید‌، از بلندی‌های قلاویزان‌ دستور آغاز عملیات صادر شد. سرعت عمل و توانایی منحصربه‌فرد ‌هلتی‌ نیروهای تحت امرش باعث شد تا خطوط عراق در محور مرتضی برق‌آسا درهم ‌شکسته شود و چند اسیر هم بگیرند ‌اما در محور گروهان ما کار گره خورد.

باهوشیاری تیربارچی عراقی و حضور نیروهای کمکی دشمن، به ‌ناچار‌ عقب نشستیم‌. ‌ به‌صورت پراکنده به معبر میدان مین رسیدیم؛ اینجا دیگر مجبور بودیم ستونی و منظم از آن گذر کنیم. در ابتدای معبر، برادر نعمان غلامی فرمانده محور عملیاتی با صدای بلند گفت: « ای برادران ایلامی مگر نمی‌دانید و نشنیدید که امام خمینی منتظر فتح شماست، اگر عقب‌نشینی کنید چه پاسخی به امام دارید‌، آیا می‌خواهید مرتضی و نیروهایش را که بر دشمن مسلط شده‌اند در محاصره قرار دهید.»

صحبت‌های ‌نعمان ‌و جانفشانی و دلاوری سردار هلت، ‌عرق شرمساری را برپیشانی‌های‌مان نشاند و برای حفظ آبرو و مجد و عظمت مرزداران غیور و عشایر استان ایلام ‌ و جلوگیری از محاصره سردار هلتی و نیروهایش مجددا به دشمن‌ ‌‌حمله‌ور شدیم. ‌مقاومت شدید تیربارچی دشمن باعث شد تا نیروهای خودی مجددا زمینگیر شوند و رسیدن به سنگرهای دشمن سخت شود.‌در آن لحظات سخت و نفسگیر‌، شهید شیرکول از بچه‌های رشید آبدانان باسینه‌خیز به سنگر تیربار دشمن نزدیک و با نارنجک دستی آن را منهدم و راه را برای تصرف سنگرهای دشمن و کانال‌های ارتباطی آن هموار کرد. ‌

با تصرف مواضع دشمن به یگان مرتضی ساده میری الحاق انجام پذیرفت و با دلاوری ‌شجاعت ‌‌هلتی و شیرکول خبر پیروزی بچه‌های گردان قبل از سپیده به سمع و نظر‌ امام ‌‌رسید‌. هلتی در تاریخ 1369/12/25 در دامنه‌های قلاویزان در عملیات پاكسازی مناطق غرب كشور از وجود منافقین، به شهادت رسید.(بخش‌هایی از خاطرات جلال میرزابیگی‌ در گفت‌وگو ایسنا)

قاب تاریخ 1
داستان زندگی خانوم، زنی از خاندان قاجار، نوه مظفرالدین‌شاه و خواهرزاده محمدعلی شاه، (قسمت سوم)؛ طرف دیگر کوزه‌های ترشی و قرابه‌های شربت و سکنجبين. حتی در حیاط‌خلوت قرق خانم سلطان‌ که ما چه روزها در آنجا به تماشا می‌نشستیم و همیشه بوی مست‌کننده‌ای در فضایش بود، اتاقی مخصوص پدرم بود.‌

در اتاق‌ها و حیاط نقلی خانم سلطان بوی سبزی‌هایی که پهن شده بود تا آفتاب خشک‌شان کند، بوی گردو که گونی‌گونی از باغ شمیران می‌رسید و نوکرها چند روزی آن را با گزلیک می‌شکافتند و دست‌هایشان برای تمام سال سیاه می‌ماند و بعد پهن می‌شد روی ملحفه‌ای سفید یا در کیسه‌های نخ‌کش حبس می‌شدند یا در هاون سنگی کنار حیاط خلوت کوبیده برای فسنجان، خورش مورد علاقه پدرم. خانم سلطان هم انباردار خانه بود و هم مسئول تدارک زمستان و پایيز.

وقتی بار آلبالو می‌رسید قسمتی خشکانده می‌شد، قسمتی دیگر ‌ برای مربا - و باز ظرف مخصوص خان جدا بود و سینی‌های بزرگ که جوشانده آلبالو در آن سرانده می‌شد برای لواشک و این یکی را همه می‌دانستند برای من است. اینها تدارک شب‌چره‌های زمستانی بود که روی کرسی گذاشته می‌شد، یا حلوا و شله‌زردی که نذر من بود و شیرینی‌هایی که روز قبل از میهمانی‌های مادر پخته می‌شد با بوی خوش هل و زعفران.

خوب یاد دارم زمستانی را که مریض بودم، با تب سنگین، در رختخواب افتاده بودم. حکیم فرنگی شابابا آمده بود و کنار بخاری دیواری پنجدری روی یک صندلی نشسته بود و به مادرم می‌گفت - شاخ‌زاده کانوم - نای خندیدن نداشتم وگرنه باید ریسه می‌رفتم و با دیدن او یاد انورالملوک می‌افتادم که در حمام ادایش را در می‌آورد .‌

گرد تلخی به تجویز او ساعت به ساعت می‌خوردم. شبی که تبم بالا رفت و به هذیان افتادم، نزهت‌السلطنه خاله کوچکم کنار رختخوابم بود، مادرم اشک می‌ریخت و با تسبیح درازش ورد گرفته بود. دایه امن يجيب می‌خواند. حتی خان هم آمد، با آن قد بلند و چکمه براق، بالاپوش خز. صبح با صدای پاروهایی بیدار شدم که داشتند برف باغ را می‌روبیدند. گرد تلخ حکیم فرنگی اثر کرده بود با جوشانده خانم سلطان و دعاهای مادرم… ادامه دارد…

قاب نوستالژی 2
گسترش فرهنگ دانش‌پروری جامعه؛ در سال ۱۳۱۳ ‌ که قانون تاسیس دانشگاه به تصویب مجلس شورای ملی رسید و دانشسراها و مدارس عالی از موسسات دانشگاه محسوب شدند، آموزش دختران در دانشگاه نیز در راستای سیاست‌های فرهنگی دولت و انجام اصلاحات اجتماعی ـ فرهنگی با هدف پیشرفت کشور مورد توجه قرار گرفت. اصرار و تاکید بر برخی از آموزه‌ها و ایجاد فضاهای آموزشی متاثر از مقتضیاتی سیاسی و اجتماعی بود که پیامدهای متعددی به همراه داشت.

یکی از این پیامدها گسترش فرهنگ دانش‌پروری جامعه، به ویژه در میان زنان کشور بود. چنانچه خانم بدرالملوک بامداد می‌نویسد: «در سال ۱۳۱۴‌ پس از تاسیس دانشگاه بالاخره اولین گروه دختران که عبارت بودند از خانم‌ها‌ شاهزاده اسکندری، شمس‌الملوک مصاحب، بدرالملوک بامداد، سراج النسا (دختر هندی)، مهرانگیز منوچهریان، زهرا بیات اسکندری، بتول سمیعی، طوسی حائری، شایسته صدیق، تاج‌الملوک نخعی و فروغ و زهرا کیا (خانلری) به دانشگاه راه یافتند که تمامی آنها از زنان دانشمند، فعال و از خدمت‌گزاران سرشناس اجتماعی به شمار می‌روند‌.( بامداد، بدرالملوک، زن ایرانی از انقلاب مشروطیت تا انقلاب سفید)
شرح عکس: تصویری از دانشجویان دانشگاه تهران - زمستان سال ۱۳۵۱

آخرین تحولاتاسلایدررا اینجا بخوانید.