روزنامه هفت صبح،‌ مرتضي كليلي ‌| ‌با قاب تاريخ به ایران قدیم سفر‌ و یادی ‌‌از ‌گذشته مي‌كنيم. در تهیه این مجموعه، از تصاویر كمتر ديده ‌شده‌اي استفاده شده که تماشاي آنها خالی از لطف نيست. عكس‌هايي از مشاهير تاريخ معاصر ايران، شهرهاي ايران، خودروهای نوستالژیک، عكس‌هاي فوتبالي‌ و… براي ديدن تصاوير و شرح آن ادامه مطلب را بخوانيد.

قاب مشاهیر 1
محمدجواد تندگویان در دوران دانشجویی‌؛ ‌‌ تندگویان در سال 1329 در تهران به دنیا آمد. پس از پایان تحصیلات، وارد مبارزات سیاسی شد و با پیروزی انقلاب نیز‌ در خط صیانت از نظام اسلامی قرار گرفت، تا اینکه در دولت ‌ محمدعلی رجایی به وزارت نفت انتخاب شد.

کمتر از دو ماه بعد، ‌ در یکی از بازدیدهایی که از صنعت‌نفت در جنوب داشت، به اتفاق چند نفر از مسئولان وزارت نفت به اسارت نیروهای متجاوز بعثی ‌درآمد. ‌ تندگویان در طول مدت اسارت تحت سخت‏ترین شکنجه‏ها‌ ‌ قرار گرفت تا اینکه به فیض شهادت نائل آمد. سرانجام بعد از گذشت 11 سال، پیکرش در اواخر آذرماه 1370 به ایران انتقال یافت و در بهشت زهرا به خاک سپرده شد.
(موسسه مطالعات تاریخ معاصر)

قاب مشاهیر 2
قسمت‌هایی از کتاب کاخ تنهایی، خاطرات ثریا اسفندیاری (قسمت بیست و هشتم)؛ نخستین هشدار در برابر اوضاع مصیبت‌بار کشور، يك شب‌ در منزل پرنسس اشرف به من داده شد. درحالیکه دور میز نشسته بودیم، دو خواهر محمدرضا شروع به سر‌به‌سر گذاشتن او کردند. «نامزد شما خیلی جوان‌‌تر از شماست، شما 30‌سال دارید و او بیشتر از ۱۸‌سال ندارد…»

محمدرضا باصدایی گرفته پاسخ داد: «‌در این کشور، ملکه‌ها با زندگی‌ای که منتظر‌شان است، زودتر پیر می‌شوند، ایشان هم خیلی زود مجبور می‌شوند جوانی‌شان را فراموش کنند !…» دانستم که زندگی‌ام می‌رود تا با مشکلات و راه‌هایی پر مانع روبرو شود‌ و در عین حال فهمیدم که با تمام زجر‌های ناشی از وظایف آینده‌ام، باید خود را شایسته برای کشوری نشان دهم که می‌روم تا همسر پادشاهش شوم. چرا‌که اینجا کشور من است و او شاه، تا آن هنگام که مرگ…‌ یا‌ زندگی‌… جدای‌مان سازد.

18روز از ورودم به تهران می‌گذشت، با وجود کشانده شدن در شیب تند این سیلراه، زندگی تازه لحظه‌ای آسودگی برایم پیش نیاورد. از خستگی به بستر بیماری افتادم… آن هم در يك ماه مانده به عروسی‌مان . آن روز (۴ آبان) برایم فراموش‌نشدنی است: پس از بازگشت از يك گردش با اسب، در حالیکه بدنم از شدت تب می‌لرزید، به خانه رسیدم و مادرم سراسیمه مرا در تخت خواباند.

دیگر چیزی نفهمیدم … آنچه ‌‌‌در خاطرم مانده سرمایی است که ناگهان در من رسوخ کرد… آن کابوس وحشت‌آور و دهان خشك و شقیقه‌هایی که آتش از آنها بر می‌خاست…غزالی را می‌دیدم دوان در بیابان‌ که یوزپلنگی به‌سر او می‌جهد و چنگالش را به پهلوی آن حیوان فرو می‌برد و خون از آن سرازیر می‌شود. خون‌… همه جا خون… هذیان می‌گویم.

شعورم را نمی‌یابم، مادرم مرا تکان می‌دهد: ثریا! ثريا! مادرم را که در کنارم نشسته است، از ورای يك پرده مه تشخیص می‌دهم. چهار شبانه روز است که او در کنارم مانده و مواظب من است. پزشکان مرتب می‌آیند و می‌روند - مادرم هر‌چه پزشك آلمانی و فرانسوی در تهران سراغ دارد، به بالین من دعوت می‌کند. او به آنها اعتماد دارد، چرا‌که مثل خودش اروپایی‌اند.

معاینه می‌شوم، صدای قلب و ریه‌ام را گوش می‌دهند و سپس به مشورت و چاره‌جویی می‌پردازند. بیمارشان يك ملکه آینده است و مهارت آنها باید تضمینی برای شهرت‌شان باشد، آنها نباید مرتکب اشتباهی شوند‌!پزشك مخصوص شاه، دکتر کریم ایادی پس از معاینات لازم بیماری‌ام را (سالمونلوز)، نوعی حصبه حاد تشخیص می‌دهد. ادامه دارد…

قاب تاریخ
وقتی عبدالرضا پهلوی سرافکنده می‌شود؛ بسیاری از نهادهای وابسته به رژیم پهلوی فاسد بوده و از نظر عملکرد اقتصادی محلی برای فسادهای کلان اقتصادی محسوب می‌شدند. سطح فساد در این نهادها گاه به اندازه‌ای بود که افراد وابسته به شاه ‌یا نزدیکان او نیز از عضویت در آن سازمان‌ها سرافکنده بودند:

«در اواخر دهه 50، از عبدالرضا گزارش می‌شد که اظهارات گزنده‌ای درباره شاه ابراز داشته است‌ که از میان ملایم‌ترین آنها این بود که خاندان سلطنتی «کاملاً فاسد شده بود» و اینکه وی از عضویت در آن سرافکنده است و اینکه شاه قادر نیست محیط خود را با افراد سالم بیالاید و اعمالش کشور را به تباهی می‌کشاند. باید توجه داشت که این سنجش‌ها منحصر به عبدالرضا نبود؛

بلکه در آن زمان بسیاری از ایرانیان و غیرایرانیان در آن سهیم بودند. سفارت در اظهارنظر درباره رد و بدل کردن این صحبت‌ها اشاره کرد که عبدالرضا بدون شک به جهت زندگی که باید در پیش رو داشته باشد، یعنی یک زندگی عاری از معنا و مقصد، وجودش سرشار از یأس می‌باشد.» (اسناد لانه جاسوسی آمریکا - جلد اول‌- موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی‌)

قاب نوستالژی
اسکی با این لباس‌ها در پیست دیزین - دی ماه 1354 (تهران پریروز)

قاب مشاهیر 3
چرا ساواک دستور تبعید جلال آل‌احمد به هندوستان را صادر کرد؟ در دوران مبارزات انقلابی علیه حکومت پهلوی، زمانی که فعالیت‌ها و نوشته‌‌ها و اظهارات روشنفکران و نویسندگانی چون جلال آل‌احمد به معضلی برای ساواک تبدیل شد، این سازمان در گزارش‌ مفصلی که پیرامون سوابق جلال آل‌احمد تهیه کرده بود، نوشته است‌:

« … این شخص، فردی است زیرک که تا به‌حال مدرک محکمه‌پسند و مستندی علیه خود به دست نداده و به علاوه به جهت اینکه نویسنده‌ای مشهور است، دارای معروفیت بوده و دستگیری و تعقیب وی بیش از آنکه مفید به فایده‌ای باشد، موجب بروز جنجال تازه و مبنای تحریکات جدیدی از سوی مخالفین قرار می‌گیرد و در عین حال نمی‌توان او را به حال خود رها نمود و نسبت به رفتار او بی‌اعتنا‌ ماند.

نظر به اینکه نامبرده انگیزه خود را از همه این اقدامات، فقر و ناراحتی‌های عمومی در داخل مملکت قلمداد می‌نماید، به نظر این بخش، چنانچه ترتیبی اتخاذ گردد که سریعاً مشارالیه از طریق وزارت آموزش و پرورش به عنوان وابسته فرهنگی به هندوستان منتقل گردد، حاوی دو نتیجه خواهد بود.

اول آنکه نامبرده با مشاهده فقر و فاقه فاحش و چشمگیر مردم هندوستان از نزدیک و مقایسه آن با وضع مردم ایران، پی به اشتباهات دیرینه خود برده و متوجه خواهد شد که برخلاف تصور او، مملکت ایران و مردمش در رفاه به‌سر می‌برند و در همسایگی این مردم، ملتی زندگی می‌کنند که از احتیاجات مبرم و اولیه زندگی محرومند. نتیجه دیگر این اقدام این خواهد بود که شخص مورد بحث به فاصله قابل‌توجهی از محیط ایران دور و مجالی برای ادامه تحریکات و فعالیت‌های مضره نخواهد داشت…» منبع: جلال آل‌احمد به‌روایت اسناد ساواک (‌مرکز بررسی اسناد تاریخی)

برای پیگیری اخباراسلایدراینجا کلیک کنید.