روزنامه هفت صبح،‌ مرتضي كليلي ‌| ‌با قاب تاريخ به ایران قدیم سفر‌ و یادی ‌‌از ‌گذشته مي‌كنيم. در تهیه این مجموعه، از تصاویر كمتر ديده ‌شده‌اي استفاده شده که تماشاي آنها خالی از لطف نيست. عكس‌هايي از مشاهير تاريخ معاصر ايران، شهرهاي ايران، خودروهای نوستالژیک، عكس‌هاي فوتبالي‌ و… براي ديدن تصاوير و شرح آن ادامه مطلب را بخوانيد.

‌قاب تاریخ 1
دگرگونی سیاسی که 59 سال پیش اتفاق افتاد؛ گرچه بعد از کودتای 1332 احزاب کاملاً یکدست بوده و تحت کنترل حکومت قرار گرفتند‌ اما در سال 1342 این آرایش به دلایل مختلف برهم خورد. یکی از دلایل این موضوع وجود گروه‌های به ظاهر رقیب بود که جایگاهی در عرصه سیاسی ایران نداشتند:«در آبان‌‌ 1342 آرایش نیروها به نحو بی‌سابقه‌ای در ایران به‌هم خورد.

از دسته‌هایی که به عنوان حزب در عرصه‌هایی سیاسی فعالیت می‌کردند، هیچ‌کدام نه دارای پایگاه اجتماعی درخور توجهی بودند و نه اینکه تشکیلات عظیمی داشتند که با اتکا‌ به توده‌های هوادار خود در این مرحله سرنوشت‌ساز منشأ اثری باشند. غیر از کانون مترقی که در این زمان اکثریت پارلمانی را در اختیار خود داشت، گروه‌های کوچک دیگری هم در صحنه سیاسی ایران دیده می‌شدند که عبارت بودند از: الف) جمعیت اتفاق و ترقی به رهبری دکتر احمد متین‌دفتری که حتی تشکیل جلسه هم نمی‌داد و عملاً فعالیت خود را تعطیل کرده بود.

ب) جمیعت نیروی ملی به رهبری سرلشکر بازنشسته علی‌اکبر ضرغام که در بدو تأسیس جلساتی تشکیل می‌داد، لیکن بعد از انتخابات پارلمانی عملاً فعالیت خود را متوقف کرده بود. ج) انجمن دوستان به رهبری سیدجعفر بهبهانی نماینده پیشین مجلس که او هم در آن ایام فعالیت مؤثری از خود نشان نمی‌داد، بهبهانی در ماجرای شورش‌های اوایل سال 1342 در مخالفت با پاره‌ای از مصوبات مجلس و اصول شش‌گانه موسوم به انقلاب سفید در هماهنگی با پدرش آیت‌اللّه سیدمحمد بهبهانی تحرکاتی را آغاز و شروع به انتقاد از برخی سیاست‌های دولت علم کرد‌‌.»
‌منبع: حسین آبادیان، دو دهه واپسین حکومت پهلوی‌ (موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی‌)

قاب مشاهیر 1
قسمت‌هایی از کتاب کاخ تنهایی، خاطرات ثریا اسفندیاری (قسمت بیست و ششم)؛ غذا خوردن با خانواده‌، گردش با خانواده، تماشای فیلم با خانواده، وای! از این بپاهای من ! شمس، فروغ ظفر‌، پدرم… خوشبختانه، بعضی روزها محمد‌رضا و من موفق می‌شدیم که غیب‌مان بزند، با اسب، با اتومبیل و با هواپیما به گردش می‌رفتیم؛ همان هواپیمای کوچک آسمان اصفهان … برای پیك‌نيك سوی شمال ایران را در پیش می‌گرفتیم، مثل دو دلداده احساساتی!…

يك روز آغاز پاییزی که هوا آفتابی و هنوز گرم بود، نزديك رامسر‌، در کرانه‌های دریای خزر پیاده شدیم‌، چند ساعت پیشتر از پرواز‌، شاه به من گفت: «‌مایوی شنایت را فراموش نکنی؟ شاید هم به شنا برويم.» مایوی شنا؟… فهمیدم ‌‌می‌خواهد مرا برانداز کند؟ مایو شنا نداشتم، همراه فروغ ظفر که همیشه و همه جا حاضر بود، مغازه‌های مخصوص تهران را زیر پا گذاشتیم‌، مایو‌هایی وحشتناک‌، مضحک و بی‌ریخت بود که پشت سر هم ارائه می‌شد.

آخر به زحمت يك «دو پی یس‌» نخی سیاه توانستم پیدا کنم. رامسر، پلاژ، محمدرضا و برادرش علیرضا میان امواج نفس‌زنان شنا می‌کنند و من خجول و کم‌رو نمی‌دانم چطور در آب بروم و از آن بیرون بیایم. در حالیکه درگیر هزاران درد و مرگ هستیم، حوله را به خودم می‌پیچم و از آب بیرون می‌آیم… بعد از آب تنی به گردش می‌رویم… آنجا کاخی است کوچک از سنگ‌مرمر سبز و دورادورش باغ میوه. پهلو به پهلو راه می‌رویم. دور از تهران، از برادران، از خواهران، از خانواده و از دربار، خودم را در آرامش می‌بینم و اعصابم را راحت احساس می‌کنم. ‌

او هم يك دنیا حساب جاری از درد دل‌هایش داشت‌: ازدواج مصلحتی‌اش با پرنسس فوزیه، ناکامی در دوام این ازدواج‌، اوضاع نابسامان ایران‌، سایه سنگین همیشه و همه جا حاضر پدر ‌که خودش می‌گفت در حد افراط مقتدر بود. ‌ضمن گردش‌هاي‌مان او سعی داشت شناخت مرا از تمام آنچه ‌‌شرقی و غربی است بداند. من شرکت در این بازی کودکانه را دوست داشتم. از من پرسید: « اولین شاه قاجار که بود؟» ‌ آقا محمد‌خان و آخرينش هم احمدشاه.

سلطنت خانم معلمه عزیز من، یادت بخیر! از درس‌های خصوصی‌ات که از آنها می‌گریختم، متشکرم، اسامی را به من یاد دادی که فکر نمی‌کردم از آنها استفاده کنم! «‌همسر لویی پانزدهم نامش چه بود؟» ‌ماری لکزینسکا. انگشت‌هایم را در‌هم فرو می‌برم، می‌ترسم بگوید این اسم را برایم هجی کن‌. «‌نام واقعی راسپوتین چیست؟» ‌ نمی‌دانم. «گریگوری افیموویچ نوويخ»‌. خنده‌ام می‌گیرد. «‌چرا می‌خندی؟» دوست دارم شما آن را هجی کنید‌… نمی شود گفت که محمدرضا ذوق طنز‌گویی داشت. از میان کتاب‌ها تاریخ را ترجیح می‌داد… ادامه دارد…

قاب مشاهیر 2
‌زینت جهانشاه، از بوتیک‌های پاریس تا خیاطخانه تهران؛ زینت جهانشاه حدود سال ۱۹۳۱ میلادی (1310 شمسی)، به همراه پدرش سرهنگ حبیب‌الله فرود سرپرست محصلان وزارت جنگ آن روزها ایران را به مقصد آلمان ترک کرد. سرهنگ برای مأموریت به برلین رفت و دخترش را به مدرسه دخترانه لته فراین که یک آموزشگاه بین‌المللی معروف بود، سپرد. لته فراین جایی بود که دخترها با علم خانه‌داری تکمیلی، آشنا می‌شدند و علاوه بر آن باید چیزهایی را مثل تندنویسی و ماشین‌نویسی، خیاطی و… هم یاد می‌گرفتند.

یک سال و نیم بعد از آن او با یک افسر ازدواج کرد و برای اقامتی که دو سال و نیم طول کشید، راهی برن پایتخت سوئیس شد. آنجا بود که زینت علاقه خود را به هنر خیاطی جدی‌تر از گذشته دنبال کرد‌ و یک سال تمام را صرف یاد گرفتن روش برش روی مانکن از یک خانم سوئیسی نمود. گر‌چه وابستگی نظامی شوهرش باعث شد آنها سوئیس را هم ترک کنند اما در عوض به شهری پا گذاشتند که یکی از مراکز اصلی صدور مد به تمام دنیا بوده و هنوز هم هست‌؛ پاریس.

در سال ۱۳۲۱ زینت جهانشاه به همراه همسرش از سوئیس به ایران برگشت. یک سال بعد، او خیاطخانه خود را در خیابان امیریه تأسیس کرد و با همراهی ۵ کارگر هر آنچه را که در طول سفرها و اقامتش در فرنگ آموخته بود، به خانم‌های تهرانی عرضه کرد. با فرستادن کارت دعوت و پیغام و چند تلفن به خانم‌های معتبر، زینت موفق شد پای حدود ۱۵ نفر از زنان سرشناس شهر را به نمایش افتتاحیه خیاطخانه‌اش باز کند.‌جالب است بدانید نام تمام این لباس‌های ایرانی از روی فصول سال یا گل‌ها انتخاب شده بود.

هر‌چند ‌ جنس پارچه‌های‌شان مثل تمام پارچه‌های مصرفی آن سال‌ها، فرنگی بود و متری ۲۰ تا ۲۵ تومان، قیمت داشتند. مد لباس‌های طراحی شده توسط جهانشاه هم، بیشتر مطابق مد کریستین دیور بود. این لباس‌ها ‌قیمت‌شان به عنوان مثال برای پیراهن بعدازظهر ۵۰ تومان و پالتوها ۱۰۰ تومان بود.‌مانکن‌هایی که باید لباس‌های این برنامه در تن آنها نمایش داده می‌شد از بین خانم‌ها و دختران دوست و آشنا انتخاب شده بودند.

اما به هر حال آموزش طرز راه رفتن، ایستادن و نمایش لباس دردسرهای زیادی داشت. این دخترخانم‌ها بین ۱۸ تا ۲۵ سال سن داشتند ‌.‌زینت جهانشاه تا سال ۱۳۴۷ کار خیاطی را ادامه داد. در این مدت چندباری محل خیاطخانه‌اش را تغییر داد‌ تا اینکه بالاخره بعد از تولد دخترش زهرا کم‌کم خود را بازنشسته کرد.

قاب مشاهیر 3
روایتی از عنایت امام ‌ به طیب؛ ‌انقلاب که پیروز شد، بارفروش‌ها، هیأتی به نام بنیاد 15 خرداد برگزار کردند. مداح‌شان، حسن عابدی و منبری‌شان، آقای صالحی بود. آنها گفتند: اتفاقی افتاده ‌است و باید به قم برویم. اسماعیل خلج، حسین کاتی، طالاری و… بودند.‌ امام گفت: محمدعروس، کدام‌یک از شماهاست؟

بعد از 16 ـ 17 سال، محمدعروس گفت‌ امام من را دید و گفت: چقدر پیر شدی؟ محمدعروس گفت: دست امام را بوسیدم و گفتم: یک پیغامی ‌از طیب برای شما دارم. جریان آن شب را برایش تعریف کردم. امام فرمود، وظیفه به جای خود، من به حوزه علمیه قم، نجف و مشهد اعلام کردم، سه شبانه‌روز برای ایشان نماز قضا بخوانند و روزه قضا بگیرند. 150 هزار تومان هم‌ برایش رد مظالم دادند. محمدعروس هروقت تعریف می‌کرد، گریه می‌کرد. امام‌حسین(ع) دست طیب را گرفت.
* محمد باقريان‌ معروف به «محمد عروس» يكي از مبارزان سياسي قبل از انقلاب بود که داستان او را هم هفته بعد همینجا برای‌تان می‌نویسم.‌
منبع: کتاب «طیب‌خان» جلد دوم، مرکز اسناد انقلاب اسلامی

سایر اخباراسلایدررا از اینجا دنبال کنید.