عصر ایران نوشت: ساعت سه بعد از ظهر ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ خورشیدی، محمد رضاشاه پهلوی در مقابل دانشکدۀ حقوق دانشگاه تهران هدف پنج گلوله فردی به نام «ناصر فخرآرایی» قرار گرفت که با عنوان خبرنگار روزنامۀ «پرچم اسلام» در محل حضور یافته بود؛سه گلوله به کلاه شاه و دو گلولۀ دیگر به لب و پشت او اصابت کرد و با این که ترور در چند قدمی اتفاق افتاده بود، تنها دو زخم سطحی بر جای ماند و آسیب جدی به شاه ۲۹ ساله وارد نیامد و توانست بعد از آن پیام هم بفرستد (هر چند این شایعه در شهر پیچید که شاه دیگر نمیتواند سبیل بگذارد اگرچه پیش از آن هم سبیل خود را میتراشید و اتفاقا شاه به خاطر سالهای تحصیل در سوییس، دوست داشت تصویری متفاوت با رهبران منطقه - همه با سبیل - و حتی پدرش داشته باشد).
با این که شاه فریاد زد «نکشیدش» و سرتیپ صفاری رییس کل شهربانی تنها به پای ضارب تیر زد و سلاح از دست ناصر افتاد و دستها را به علامت تسلیم بالا بُرد، سرپاسبان یکم ممتاز هم او را در اختیار داشت اما سرِ فخرآرایی هدف چند گلوله از جهتهای گوناگون قرار گرفت. سرپاسبان هم از بیم جان خود او را رها کرد و ناصر با پیکر خونین به زمین افتاد. هر چند در گزارش های اولیه گفته شده بود در دَم جان سپرده اما بعدتر از مرگ او در بیمارستان خبر داده شد.
ترور محمد رضا شاه پهلوی در ۲۷ بهمن ۱۳۲۷ جدای خودِ رخداد، بیشتر به خاطر اتفاقات سلسلهوار بعدی از مهمترین وقایع تاریخ معاصر است و نقطۀ عطف به حساب میآید. رخدادهایی مانند اعلام انحلال حزب توده ایران، بازداشتهای گسترده و تبعید آیتالله سید ابوالقاسم کاشانی یا محدود کردن مطبوعات چنان بود که این ظن را تقویت کرد که از قبل برنامهریزی شده بود.
قتل ضارب در محل ترور یا در بیمارستان در حالی که شاه، قِسِر در رفته و به سرعت به داخل منتقل شده و امکان بازداشت زندۀ متهم وجود داشته شایعات گوناگون بر سر زبانها انداخته و تا همین امروز هم و طی ۷۴ سالی که از آن روز میگذرد همچنان فرضیههای گوناگون مطرح میشود و هیچیک نیز با قاطعیت تأیید نشده و از این رو به ترور جان.اف.کندی رییس جمهوری آمریکا در ۱۴ سال بعد از آن شباهت دارد که امکان کشف حقیقت فراهم نیامد چون در آن فقره هم ضارب را کشتند.
کتاب «دانشگاه تهران؛ ساعت سه بعد ازظهر ۱۵ بهمن ۱۳۲۷» را میتوان کاملترین مجموعۀ اسناد در این باره دانست که انتشارات خجسته به کوشش «محسن رزمجو خوزانی» منتشر کرده اگرچه این کتاب نیز فرضیۀ خاصی را با قاطعیتبه نتیجه نمیرساند هر چند باور انتساب ناصر فخرآرایی به حزب توده یا کاشانی را دشوارتر میسازد و پای دیگران را به میان میکشد و این ابهام همچنان باقی میمانَد که کار که بود؟
کتاب، مقدمۀ جذابی دارد و همان ابتدا اهمیت این رخداد را روشن میکند: «پس از ترور ناموفق شاه، در تهران شرایط فوقالعاده اعلام شد. از همان روز، حکومت نظامی دست به بازداشتهای گسترده زد. از یک سو عدهای از روزنامهنگاران و مدیران جراید مانند دانش نوبخت مدیر روزنامۀ سیاست، علی بشارت مدیر روزنامۀ صدای وطن و سید باقر حجازی مدیر روزنامۀ وظیفه بازداشت و روزنامههای آنان توقیف شدند و از سوی دیگر مأموران نظامی و انتظامی دفتر و کلوبهای حزب تودۀ ایران را در تهران و شهرستانها تصرف کردند و عدهای از رهبران، کادرها و اعضای این حزب بازداشت و زندانی شدند و دو روز بعد در ۱۷ بهمن ۱۳۲۷ هم سراغ سید ابوالقاسم کاشانی رفتند و او را ابتدا به قلعۀ فلکالافلاک خرمآباد فرستادند و بعد به لبنان تبعید کردند. دو روز بعد و در ۱۹ بهمن دکتر زنگنه وزیر فرهنگ وقت لایحۀ " تحدید مطبوعات و مجازات مرتکبین جرایم مطبوعاتی" را به مجلس شورای ملی برد و تنها ۲۳ روز بعد در ۱۲ اسفند ۱۳۲۷ به تصویب رسید.»
در این قانون هر انتقاد از دولت افترا و شخص، بدخواه دولت تشخیص داده و مجازات میشود! اتفاق اصلی اما پس از این است: روز ۲۰ بهمن ۱۳۲۷ نمایندۀ شرکت نفت ایران و انگلیس برای مذاکره دربارۀ قرارداد نفت وارد تهران میشود و چهارماسفند روزنامهنگاران توقیف شده در دادگاه نظامی محاکمه و محکوم میشوند.
با این نگاه ترور مقدمهای بوده برای سه کار: بستن فضای باز سیاسی تا شاه جوان پا جای پای پدر خود بگذارد که هفت سال قبل با تحقیر، خلع و تبعید شده بود. در حالی که محمدرضای جوان که طی هفت سال، قبل سیمای یک پادشاه دموکرات را به تصویر کشیده و حتی یک بار شبانه سرزده به محلات جنوب تهران رفته بود و چون نمیخواست کارهای پدر را تکرار کند، املاک را پس داده و به جای اِعمال دیکتاتوری تنها سلطنت کرده بود نه حکومت و دخالت و با ترور میخواستند مجاب شود ایران، سوییس نیست و کوتاه بیاید جان خود را از دست میدهد و برای قرارداد نفت نیاز به کنترل و سرکوب است. پس حکایت کهنه تکرار شد: بستن مطبوعات به بهانۀ توطئه بیگانه و توقیف فعالان سیاسی و مدنی و این و آن را متهم کردن و مردم را لایق آزادی ندانستن.
دوم: شاه از حزب توده و شوروی متنفر بود و حالا فرصتی بود برای سرکوب و انحلال و سوم به این بهانه افزایش اختیارات و تغییر قانوناساسی و در فضای عاطفی پس از ترور و در دیدار با شماری از نمایندگان مجلس در محل دربار در روز چهارم اسفند از لزوم تغییر قانوناساسی و افزایش اختیارات شاه و دستور تشکیل مجلس مؤسسان خبر داد و همین اتفاق هم به سرعت افتاد و اول اردییهشت ۱۳۲۸ مجلس مؤسسان تشکیل شد و با تجدید نظر در مادۀ ۴۸ قانون اساسی اختیار انحلال دو مجلس شورا و سنا را به شاه دادند. شگفتآورتر اینکه ماه بعد و در ۱۵ خرداد ۱۳۲۸ لایحه برگرداندن برخی از املاک رضاشاه هم تصویب شد و اول مرداد ۱۳۲۸ هم لایحۀ الحاقی قرارداد نفت با دو فوریت به مجلس رفت.
تنوع اقدامات در شش ماه بعد از ترور چنان است که این ظن را تقویت میکند که از قبل در سر داشتند منتها فضای باز سیاسی اجازه نمیداد. اما چرا این قدر ریسک کردند؟ چون به هر حال واقعا شاه در آن جریان زخمی شد ولو سطحی ولی کافی بود ضارب به گونهای دیگر تیراندازی میکرد. از این روست که میتوان گفت اگر هم ماجرای فخرآرایی، صحنهآرایی بوده کارگردان نمایش، خود شاه نبوده چون به مخاطرهاش نمیارزید.
برخی هم بر این باورند بله چنان طرحهایی را در سر داشتند اما جرأت نداشتند و بالقوه بود و تا ترور اتفاق افتاد ملاحظات کنار رفت و بالفعل شد نه این که ترور برای بازداشت مخالفان و انحلال حزب توده و تغییر قانون اساسی و قرارداد نفت بوده باشد.
سه نظریه مطرح اصلی از این قرار است:
۱. در روایت رسمی، حزب توده پشت ماجرا معرفی شد و اگر هم نه حزب که شخص نورالدین کیانوری عضو کمیته سیاسی (و دبیر کل مشهور بعدی). دکتر کیانوری البته در کتاب خاطرات خود (روزنامه اطلاعات، سال ۱۳۷۱ صفحات ۸۸ و ۱۸۳) این ادعا را رد میکند و استدلالات او پذیرفتنی هم هست و واقعا اگر چنین نقشه ای داشتند ۵ گلوله از نزدیک شاه را از پا درمیآورد نه آن که زخم کوچکی بر صورت او بر جای بگذارد و چرا برای کارت خبرنگاری به کاشانی متوسل شوند تا او توصیه کند در حالی که روابط مطبوعاتی عوامل حزب توده در فضای آن سال گسترده بوده است.
۲. صحنه سازی خود شاه برای بستن فضا و انحلال حزب توده. خسرو شاکری در کتاب «اولین کودتای شاه، سال ۱۹۴۹» در صدد اثبات این دیدگاه است. همان زمان اعلامیهای هم با عنوان «صحنۀ مفتضح» با همین مضمون پخش شد که در آن آمده بود: «ملت ایران باهوشتر از آن است که گول بخورد. چگونه باور کند شخصی مورد اصابت ۵ گلوله از فاصلۀ نزدیک واقع شود ولی کوچکترین صدمه و آسیبی به او نرسد؟ سه تیر به کلاه او اصابت کند ولی سر او آسیب نبنید؟! این حقه بازی و دوز و کلک در حین جنجال نفت معلوم است برای چه هدف بوده است. جوانکی را با وعده و وعید آلت میکنند تا تیراندازی بیمقصد بکند و برای آن که راز آشکار نشود او را جا به جا میکُشند. باز برای این که راز آشکار شود اطراف او را توقیف میکنند و جراید را توقیف میکنند و دفترچه یادداشت جعل میکنند…. ملت ایران به صحنهسازان دغل و رسوا میخندند. حکومت دروغ در دنیای امروز موقت است…»
۳. در نظریه سوم رزم آرا رییس ستاد ارتش در پشت ماجرا بوده است.
این فهرست البته محدود به این سه گمان نیست. در سالهای اخیر نام یک زن نیز توجه پژوهشگران را به خود جلب کرده است: مهین اسلامی که با ناصر دوستی نزدیک داشته و پدرش یا خودش در سفارت انگلستان کار می کردهاند. فخرآرایی متأهل بوده ولی با این زن هم رابطه داشته است.
در گزارش شهربانی کل کشور با قید خیلی فوری/ محرمانه آمده: «اماکن و محل های زیر بازدید شد: منزل دکتر فقیهی، ادارۀ روزنامه و مطب دکتر مزبور، منزل آدولف بنتش تبعۀ چکسلواکی، عکاسخانۀ ناصر، عکاسخانۀ فتو شکیب و ظریفیان و منزل ناصر فخرآرایی در خانۀ سروان ابوالحسن ثقفی افسر ارتش کاشی ۳۲. اولاد ندارد و به ناصر فنر مشهور است» و در ادامه به شرح بازجویی و روایت افراد مختلف اشاره شده و از جمله اینکه: «مهین اسلامی فرزند ابوطالب، خدمتگزار سفارت انگلستان مقیم قلهک رفیقۀ ناصر فخرآرایی اعتراف به دوستی و رابطه با او داشته و اظهار میدارد ناصر عضو حزب توده بوده و او را به مطالعۀ کتب حزب توده تشویق میکرده است.»
با نگاه داییجانناپلئونی که کار، کار انگلیس است داستان روشن میشود. انگلیسیها به دنبال نفت ایران بودند. اما سیاسیون و مطبوعات آزاد مخالفت میکردند. پس از طریق زنی مرتبط با سفارت انگلستان ناصر فخرآرایی را تحریک به ترور میکنند تا هم حزب توده را از سر راه خارج کنند و هم شاه را بترسانند و زیاده از حد هوا برش ندارد و از بیم جان به خواست آنان تن دهد و شاه پس از آن به موجودی ترسو تبدیل میشود که به دنبال بسط قدرت خود بوده و البته ظهور دکتر محمد مصدق را پیشبینی نکرده بودند که بازی را تغییر داد و پنج سال بعد نقشۀ آشکارتری را اجرا کردند.
این که کارت خبرنگاری با توصیه کاشانی به مدیر روزنامه صادر شده هم قابل توجه است و با این فرضیه انگلیسیها میخواستند به شاه بفهمانند دشمن او انگلستان نیست که پدر او را تحقیر و تبعید کرد. بلکه اتحاد نیروهای کمونیست و مذهبی است و سال ها بعد هم دیدیم که شاه چگونه مدام از اتحاد سرخ و سیاه میگفت و اصطلاح مارکسیسیتهای اسلامی را به کار میبرد.
نام مهین اسلامی که دوست ناصر بوده و خودش یا پدرش شاغل در سفارت انگلیس در قلهک اجازۀ داستانسرایی در این عرصه را میدهد اما همین هم در حد فرضیه باقی مانده و نویسندۀ کتاب از آن عبور کرده و در کنار اسناد دیگر آورده و توقف و پرداختن به آن از این نویسنده است.
گزارش اظهارات مهین اسلامی البته در اسناد آمده: «از مفاد چند فقره نامههایی که ناصر به مهین نگاشته …. استنباط میشود مهین ممکن است به واسطۀ مناسبات مودتآمیز و صمیمانه با ناصر فخرآرایی ابراز علاقۀ مخصوص میکرده ولی از نیات ناصر بیاطلاع بوده باشد.»
با این حال او مدتی در بازداشت بوده است. حجم عظیمی از کتاب شرح اظهارات افراد مختلف است که با جزییات درباره ارتباطات گفته اند و چون به مهین اسلامی اشاره شد اعلامیۀ دادرسی ارتش در روزنامۀ اطلاعات ۱۱ اردیبهشت ۱۳۲۸ قابل توجه است که مهین اسلامی را از اتهام شرکت در توطئه مبرا ولی به علت معاونت در سوء قصد به پنج سال زندان مجرد محکوم میکند و البته چنان که حدس میزنید به سرعت بخشوده شد.



