
هفت صبح| تا به حال فکر کردهاید که چرا به محض شنیدن یک خبر نگرانکننده یا یک تنش سیاسی، ناگهان پمپ بنزینها غلغله میشود و نانواییها جای سوزن انداختن ندارند؟ انگار یک مسابقه بزرگ شروع شده که همه میخواهند در آن برنده شوند. مردم به سمت فروشگاهها هجوم میبرند تا کوهی از نان و تخم مرغ و روغن بخرند. خیابانها و خروجیهای شهر هم؛ چنان قفل میشوند که انگار همه میخواهند از یک هیولای بزرگ فرار کنند. اما واقعیت این است که این رفتارها ریشه در ترسهای قدیمی و شیوههای عجیب کارکرد مغز ما دارد.
ترسی که از قدیم در ذهن ما مانده است
اولین چیزی که باید بدانیم این است که مغز ما یک بخش خیلی قدیمی دارد که وظیفهاش فقط حفظ جان ماست. وقتی یک خطر حس میکنیم، این بخش مغز فرمان میدهد که یا بجنگ یا فرار کن. خریدن ده بسته نان یا چند شانه تخم مرغ، در واقع یک جور جنگیدن برای زنده ماندن است. روانشناسان میگویند وقتی دنیای بیرون به هم میریزد، ما با خرید کردن سعی میکنیم به خودمان آرامش بدهیم. انگار وقتی یخچال خانه پر باشد، خیالمان راحت میشود که دستکم گرسنه نمیمانیم. این کار به ما حس قدرت میدهد؛ حسی که میگوید «من اوضاع را کنترل میکنم»، حتی اگر در واقعیت هیچ کنترلی روی بحران نداشته باشیم. مغز ما در این لحظات به جای فکر کردن به آینده دور، فقط به فکر زنده ماندن در چند ساعت بعد است و همین موضوع باعث میشود رفتارهایی کاملا غیرمنطقی از خود نشان بدهیم.
وقتی چشممان به دست دیگران است
ما آدمها ذاتا موجودات اجتماعی هستیم و خیلی وقتها کارمان را از روی دست بقیه کپی میکنیم. وقتی میبینیم همسایه ما با چند گالن بنزین به خانه برمیگردد، با خودمان میگوییم حتما او چیزی میداند که ما نمیدانیم. اینجاست که پدیدهای به اسم «رفتار گلهای» راه میافتد. یعنی لزوما نیازی به آن کالا نداریم، اما چون بقیه در صف هستند، ما هم میایستیم. این کار باعث میشود یک نیاز کاذب درست شود. وقتی قفسههای مغازه خالی میشود، بقیه هم که تا الان آرام بودند، وحشتزده به دنبال خرید آن کالاها به مغازهها هجوم میبرند!
درسهای جهانی و راهکارهای هوشمندانه
اما شاید بد نباشد که بدانید این رفتارهای هیجانی فقط مختص کشور ما نیست. در زمان شروع بیماری کرونا دیدیم که حتی در کشورهای خیلی پیشرفته هم مردم برای خریدن دستمال کاغذی یا کنسرو با هم درگیر میشدند. این نشان میدهد که ترس در زمان بحران یک زبان جهانی است و هر جا که پای بقا در میان باشد، مغز آدمها شبیه هم عمل میکند.
اما تفاوت بزرگ در اینجاست که در برخی جوامع، آموزشهای لازم برای مدیریت بحران از همان دوران کودکی داده میشود. آنها یاد گرفتهاند که در زمان جنگ و بحران و حادثه، اولین کار حفظ آرامش و گوش دادن به اخبار رسمی است. اگر ما هم یاد بگیریم که به جای دویدن به سمت فروشگاه، ابتدا وضعیت را به درستی بسنجیم، نیمی از مشکلات خود به خود حل میشود!
نقش رسانهها در آرام کردن توفان ذهنی
به اعتقاد اکثر کارشناسان رسانهها در این میان وظیفه سنگینی دارند. وقتی یک خبرگزاری مدام عکس صفهای طولانی را نشان میدهد، در واقع دارد به مردم پیام میدهد که «بدوید تا تمام نشده». این نوع اطلاعرسانی سمی است. رسانه حرفهای باید به جای نشان دادن ترس، راهحل نشان بدهد. مثلا به جای تصویر قفسه خالی، باید تصویر انبارهای پر از کالا را نمایش دهد تا خیال مردم راحت شود. در عین حال صداقت در گفتار مسئولان هم کلید اصلی است. اگر مردم حس کنند که حقیقت به آنها گفته میشود، دیگر نیازی نمیبینند که بر اساس شایعات بیاساس فضای مجازی تصمیم بگیرند. اعتماد سازی یک شبه اتفاق نمیافتد اما تخریب آن در یک ثانیه ممکن است.
چگونه بر غریزه خرید انبوه غلبه کنیم؟
برای اینکه از این وضعیت خلاص شویم باید یاد بگیریم که در زمان بحران چطور به اعصاب خودمان مسلط باشیم و به جای واکنشهای تند و سریع کمی فکر کنیم. ریشه اصلی تمام این شلوغیها و صفهای طولانی و ترافیک و... در نبود اعتماد و آرامش ذهنی است که باعث میشود ما فقط به فکر نجات شخصی باشیم. اگر هر فرد با خودش قرار بگذارد که فقط به اندازه نیاز همان روز خرید کند، هیچ وقت قحطی مصنوعی ایجاد نمیشود. این یک تمرین اخلاقی بزرگ است. ما باید از خودمان بپرسیم که آیا حاضریم برای داشتن یک بسته اضافه نان در خانه، همسایه پیر خود را گرسنه بگذاریم؟ اینجاست که انسانیت بر غریزه پیروز میشود.
ترافیک؛ تلهای که خودمان میسازیم
درباره ترافیک هم باید به این حقیقت توجه کنیم که جادههای خروجی شهر در زمان وقوع حادثه، بدترین مکان ممکن برای ماندن هستند. در مقابل ماندن در خانه و حفظ خونسردی خیلی وقتها از فرار بدون برنامه و بدون مقصد، بسیار امنتر و عاقلانهتر است. ترافیک قفل شده یعنی یک بنبست بزرگ که راه را بر ماشینهای امدادی و کامیونهای حمل غذا میبندد و این یعنی فاجعهای که خودمان با دست خودمان ساختهایم و دامن همه را میگیرد. تصور کنید یک آمبولانس که باید جان بیماری را نجات دهد، در میان ماشینهای ما که فقط از روی ترس راهی جاده شدهایم گیر بیفتد؛ این مسئولیت سنگینی است که بر دوش تک تک ما قرار دارد. از سویی نباید فراموش کرد که ترافیک خود عاملی است برای ایجاد ترس و دیر رسیدن ما به مقصد.
هربرت سایمون و بنبستهای فکری
هربرت سایمون؛ اقتصاددان، میگوید؛ آدمها همیشه دنبال بهترین راه نیستند، بلکه فقط دنبال اولین راهی میگردند که به ذهنشان میرسد تا از استرس خلاص شوند. برای همین ما باید تمرین کنیم که در زمان سختی، اولین راه که همان فرار یا خریدن انبوه است را فورا انجام ندهیم. کمی مکث کردن و فکر کردن به عواقب کار، میتواند جلوی خیلی از خسارتهای مالی و جانی را بگیرد. او معتقد است که ذهن ما در شرایط فشار، دچار خطای محاسباتی میشود و ارزش داشتههای فعلی را کمتر از چیزی که هست میبیند.
از ترسهای پنهان تا قدرت همدلی جمعی
در همین زمینه باید به یک نکته خیلی مهم دیگر هم اشاره کنیم که دانشمندان به آن «ولع نایابی» میگویند. وقتی مغز ما حس میکند چیزی در حال تمام شدن است، ناگهان ارزش آن چیز در نظر ما صد برابر میشود. فرقی نمیکند آن کالا یک الماس گرانبها باشد یا یک قرص نان ساده؛ همین که فکر کنیم فردا ممکن است آن را نداشته باشیم، حاضریم به هر قیمتی برای به دست آوردنش بجنگیم. این یک خطای ذهنی بزرگ است که باعث میشود ما نیازهای واقعی خود را فراموش کنیم و فقط به فکر برنده شدن در این مسابقه خیالی باشیم. در واقع ما با خرید بیش از حد، داریم به ترسی که در ذهنمان ساختهایم پاداش میدهیم و این کار باعث میشود آن ترس در دفعات بعد قویتر به سراغمان بیاید.
وقتی همکاری کردن برایمان سخت میشود
در علم سیاست و اقتصاد مفهومی به اسم «معمای زندانی» وجود دارد که خیلی ساده میگوید اگر همه با هم همکاری کنیم، سود همه ما بیشتر است؛ اما چون هر کسی میترسد که بقیه همکاری نکنند و او تنها بماند، ترجیح میدهد راه خودش را برود. در صف بنزین یا فروشگاه هم دقیقا همین اتفاق میافتد. اگر همه آرام بمانیم، به همه بنزین و کالا میرسد. اما چون هر فرد با خودش فکر میکند «اگر من نروم و بقیه بروند چه؟»، ناگهان همه با هم راه میافتند و کل سیستم را از کار میاندازند. ما باید یاد بگیریم که به همدیگر اعتماد کنیم و بدانیم که نجات ما در گرو نجات کل جامعه است، نه فقط نجات خودمان و خانوادهمان.
قدرت طنز و خنده در اوج بحران
حتما دیدهاید که در اوج همین شلوغیها و صفهای طولانی، چقدر جوک و ویدیوهای خندهدار در گوشیها میچرخد. این هم یک ساز و کار دفاعی دیگر از سمت مغز ماست. ما با شوخی کردن و خندیدن به موقعیتهای تلخ، سعی میکنیم از هیبت آن خطر بزرگ کم کنیم. طنز در واقع یک ابزار قدرتمند برای حفظ سلامت روان در روزهای سخت است. وقتی به یک مشکل بزرگ میخندیم، یعنی هنوز امید داریم و اجازه ندادهایم که ترس ما را فلج کند. اما باید مراقب باشیم که این طنز باعث نشود که مشکلات جدی را به کلی فراموش کنیم یا از زیر بار مسئولیتهای خودمان فرار کنیم.
تلاش برای مدیریت استرس و هیجان در بحران
در نهایت باید گفت که زندگی در یک جامعه سالم، نیاز به همکاری و اعتماد همه ما به یکدیگر دارد. دولتها با اطلاعرسانی شفاف و مردم با صبوری و درک متقابل میتوانند از سختترین بحرانها هم به سلامت عبور کنند. ترس یک واکنش کاملا طبیعی است، اما اجازه دادن به ترس برای مدیریت تمام ابعاد زندگی ما، یک اشتباه بزرگ و جبرانناپذیر است. بیاییم با هم قرار بگذاریم که دفعه بعد که خبر بدی شنیدیم، اول یک نفس عمیق بکشیم، اخبار را از جاهای مطمئن چک کنیم و به جای هجوم به بازار، به فکر حفظ نظم و آرامش محله و شهر خودمان باشیم.
این تنها راهی است که میتوانیم ثبات و امنیت را دوباره به خانههایمان برگردانیم و اجازه ندهیم هیجانهای زودگذر، زندگی و آینده و اقتصاد ما را ویران کند. ما با هم قویتر هستیم و اگر هر کدام سهم کوچک خود را در حفظ آرامش ایفا کنیم، هیچ شایعه یا بحرانی نمیتواند کمر جامعه را خم کند. آینده ما در گرو همین تصمیمهای کوچک و عاقلانه در لحظات سخت است. بیاییم به جای بخشی از مشکل بودن، بخشی از راه حل باشیم و با سکوت و آرامش خود، به دیگران هم درس زندگی و صبوری بدهیم. این گزارش طولانی تلاشی بود برای اینکه بفهمیم چرا اینگونه رفتار میکنیم و چگونه میتوانیم انسانهای بهتری در روزهای سخت باشیم.





