اینجا تهران است؛ بهار هزار و چهارصد و پنج. شهری که انگار سقف‌هایش هر روز دارند پایین‌تر می‌آیند. اگر تا دیروز طبقه متوسط رویای خریدن خانه‌های بزرگ را داشت، حالا بزرگ‌ترین آرزویش حفظ همان چهاردیواری اجاره‌ای است. اما وقتی ریاضیات زندگی جور در نمی‌آید، لشکر مستاجران به سمت «اقامت اضطراری» فرار می‌کنند.
از میدان قزوین تا انبار نفت و شهر قدس و احمد آباد مستوفی و...، پدیده‌ای راه افتاده به اسم «کانکس و انباری‌نشینی». خانواده‌هایی را می‌بینیم که از متن شهر به حاشیه ها تبعید شده‌اند. دخمه‌های 10- 20 که نه پنجره دارند و نه امنیت، اما برای همان‌ها هم صف می‌کشند. نرخ‌ها از سی - چهل میلیون پیش و ماهی پنج - شش میلیون اجاره شروع می‌شود؛ آن هم در فضایی که تابستان‌ها شبیه کوره است و زمستان‌ها نمور و سرد.
احسان آقابابایی، جامعه‌شناس، می‌گوید وقتی هزینه‌ها این‌طور بی‌مهابا بالا می‌رود، آدم‌ها وارد یک زلزله هویت می‌شوند. او معتقد است ما با پدیده «فقیر شدن طبقه متوسط» روبرو هستیم. یعنی تحصیل‌کرده‌هایی که چون پشتوانه مالی ندارند، از مرکز شهر دور می‌شوند تا دوباره به طبقه پایین پرتاب شوند.
او از «سرگردانی فضایی» هم حرف می‌زند؛ یعنی وقتی آدم‌ها را به زور از محله‌شان بکنید، انگار هویت‌شان را از آن‌ها گرفته‌اید. پیرمردی که تمام دل‌خوشی‌اش گپ زدن در پارک محله بوده، حالا در یک شهرک بی‌آرتی‌خور و بی‌هویت، دچار تنهایی عمیق و مرگ روانی می‌شود.
این جابه‌جایی فقط عوض کردن آدرس نیست؛ بلکه فروپاشی حریم خصوصی است. وقتی دو خانواده از روی ناچاری هم‌خانه می‌شوند، حرمت‌ها و اقتدار پدر خانواده زیر سقف‌های اشتراکی ذوب می‌شود. تهران امروز دارد به انبار آدم‌های مستاصلی تبدیل می‌شود که بوی نا و غربت می‌دهند؛ آدم‌هایی که حس می‌کنند دیگر هیچ جایی در این شهر ندارند. این یک زنگ خطر جدی برای پایتخت است.