روزنامه هفت صبح| یک شخصی هست بهنام محمد بهمنبیگی. از افراد ایل قشقاییست که تحصیلات عالیه را در رشته حقوق کرده و زبان فرانسه و انگلیسی و آلمانی را هم خیلی خوب حرف میزند. عرض کنم که این آدم در جنگ بینالملل دوم در آزاد کردن آلمانها از چنگ قشقاییها دست داشته.
بعد از یک مدتی بعد از خاتمه جنگ و بیابانگردی و شبانی متوجه میشود که بايد یک کاری بکند برای عشیرهاش. میآید روسای ایل خودشان را جمع میکند، خانها را میگوید که مدرسه باز کنیم برای بچههایمان. خوانین عرض کنم حاضر میشوند که پول مختصری بدهند و از اینها پول تحصیل میکنند و زیر چادر کلاسهای سیار دایر میکند و بچهها را زیر چادر کلاسهای سیار بهشان درس میدهد و عجیب است کلاس عبارت بود از یک چادر، بیرق سهرنگ بالایش و یک تختهسیاه بزرگ توی چادر و تمام بچهها هم- هر کلاسی هم هشت نفر، ده نفر، پانزده نفر- مشغول درس خواندن بودند.
این چند سال اول عرض کنم که به این صورت شروع میکند درس دادن و چندین کلاس دایر میکند. اشخاصی هم که استعداد داشتند و میتوانستند درس بدهند، دستشان را میگیرد میآورد و شبها صحبت میکند که به چه صورت درس بدهیم و به چه صورت بچهها را آموزش بدهیم و هفت هشت تا کلاس بدینترتیب دایر میکند.
خب مطلب یواشیواش توی ایل اشاعه پیدا میکند. خوانین بهش کمک میکنند و در حد آن منطقهای که بوده رونقی میگیرد. تا [زمان] حکومت [اسدالله] علم. وقتی که علم میرود شیراز استاندار شیراز علم را میبرد در ایل و این کلاسها را نشان میدهد. وقتی علم میبیند وضع این کلاسها را خیلی امپرسیونه میشود. برای اینکه بچهها خطشان خیلی خوب، نوشتنشان خیلی خوب، عرض کنم که سواد حسابشان و شعر خیلی خوب میخوانند و خیلی حاضر جواب هستند و خیلی پیشرفت کردهاند.
علم خیلی به محمد بهمنبیگی محبت میکند و… این یک قوتی برای بهمنبیگی میشود. و بعد هم علم بهش میگوید چی میخواهید؟ [بهمنبیگی] اتومبیل خواسته بوده. اتومبیل خواستند و بعد اعتبار بهش میدهند و خلاصه اینکار از آنجا شروع میشود رسمیت پیدا میکند.
ایشان بعد در صدد برمیآید که برای این کلاسها یک دانشسرا درست کند. معلم تربیت بکند اصلاً اینکار معلم احتیاج دارد. سیستم انتخاب معلمش و تربیت معلمش خیلی جالب بود.
بههیچوجه تعلیمات و اطلاعات اضافی را توجه نمیکند. کسی باید بلد باشد فارسی درس بدهد، حساب درس بدهد و جغرافیا و تاریخ هم در حدود شش متوسطه بداند. غالباً همان بچههایی که فارغالتحصیل اینجا میشدند اینها را میبرد بهصورت معلم و در دانشسرا دو سال بهشان تعلیم اضافی میداد- یک سال و یا دو سال- و بعد اینها هم بهعنوان معلم تعلیمات عشایری… خردهخرده اینکار توسعه پیدا کرد و تمام ایل قشقایی را گرفت، سایر ایلات جنوب هم گرفت. بعد متوجه ایلات غرب کردستان شدند و این آخریها آمده بود به گرگان آن سال آخر و به سمت بلوچستان و شاهسون در آذربایجان.
تعداد دانشجویانش آن سال آخر به حدود صد و ده، بیست هزار نفر رسیده بود. این تنها مدیرکل وزارت آموزشوپرورش بود که حاضر نبود بیاید تهران. گفت مرکز کار من شیراز است و مدیرکل عشایر در شیراز. تصادفا چهار پنج سال قبل از انقلاب تلگرافی کرده بود به علم که اردوی ما… این قرارش هم این بود که مرتب اردو تشکیل میداد و از قسمتهای مختلف بچهها را برمیداشت میآورد آنجا و آزمایش میکرد و یک مسابقهای ایجاد میکرد. گفت اردوی ما در حوالی کرمانشاه در طاقبستان تشکیل شده، خواهش میکنم که یک نفر ناظر بفرستید بیایند وضع اردوی ما را ببینند. بنده رفتم.
وقتی که اینها را دیدم خیلی مجذوب شدم. شما آقا نمیدانید اینها چطوری وضعشان بود. این بچه ۷ ساله یقینا جدول ضرب سهرقمی را به همان سرعت عمل میکرد که ماشین عمل میکرد. عرض کنم که چشم- جهاز هاضمه- عرض کنم اسکلت استخوانبندی و اینها را تمام اینها را بهشان یاد داده بود. شعر، چقدر شعر بلد بودند. وقتی روی تابلو میرفتند چیز بنویسند، بچههای کوچک، چقدر قشنگ خطشان بود.
خلاصه خیلی تعلیمات اینها تعلیمات جالبي بود. بنده آن سال آخر وقتی که بازرسی میکردم آموزش ابتدایی و متوسطه بالاخره موقعیت این بود که وضع اینها را با سایر تحصیلات ابتدایی سایر اقسام تحصیلات ابتدایی مدارس شهری- مدارس عرض کنم که روستایی- مدارس سپاه بهداشت مقایسه کنم و دیدم اصلاً قابل مقایسه نیست. اصلاً بهصورت عجیبی اینها پیشرفت داشتند.
بخشی از مصاحبه محمد باهری (۱۲۹۵-۱۳۸۶) با پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد، نوار ۲۱/ تاریخ مصاحبه: ۲۰ مرداد ۱۳۶۱



