روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی | خبرنگار کتابم اما قاعدتا نمیتوانم تمام کتابها را رصد کنم، چه رسد به اینکه بخوانم. با این حال همیشه درباره کتابهایی شنیدهام که کیفیت بالایی داشتند اما به دلایل مختلف بازتابی درخور نداشتهاند، یا چنانچه باید و شاید اصحاب رسانه به آنها نپرداختهاند. گاهی هم در سال انتشارشان بازخوردهای خوبی دیده بودند اما بهتدریج فراموش میشدند. در این صفحه قرار نیست درباره دلایل این موضوع بنویسیم.
از بعضی نویسندگان و منتقدان حوزه ادبیات داستانی فقط خواستم بعضی از این کتابها را نام ببرند؛ دلایل خود را هم به شکل مختصر بنویسند؛ چرا کتابی که از آن گفتهاند خوب است؟ و چه ویژگیهایی دارد مبنی بر شایستگی؟ تمام نویسندگانی که در این صفحه قبول زحمت کردهاند و مطلبی برای ما نوشتهاند یا گفتارشان را برایمان فرستادهاند، خود صاحب چندین اثر هستند. نگاهشان هم عموماً درباره کتابها صائب است و در این زمینه صاحبنظرند. هرچند طبیعتا سلایق گوناگون دارند.
اما این تنوع در چشمانداز، خود باعث شده کتابهایی را معرفی کنند که بسیاری از آنها را قطعا نمیشناسید. اسمی هم شاید از نویسندهاش نشنیده باشید. به همین جهت این صفحه را پیشنهادی ویژه میدانم. شاید مناسبتی شد تا در روزهای آتی سراغ این کتابها بروم. شاید با نویسندگانشان گفتوگو کنم. این هم میشود سهم اندک ما در تبلیغ و ترویج ادبیات داستانی این مرز و بوم. امیدوارم.
(قسمت اول)
* یک: مهتابی و ملکوت
سال ۱۳۸۴ وقتی فضای ادبیات داستانی ایران هنوز تحت تاثیر تکنیکهای بینامتنی و استفاده از زبان آرکائیک در داستان مدرن قرار داشت و رمان «اسفار کاتبان» همچنان از دور خواندن خارج نمیشد، رمان دیگری منتشر شد که آرکائیسم نه تنها در زبان که پشتوانه فرهنگی و اجتماعی روایت آن قرار گرفته بود. اگر «اسفار کاتبان» خود را خلف آثاری چون «بره گمشده راعی» گلشیری و «شب هول» شهدادی میدانست، خود جریان تازهای پدید آورد که رمان باسمهای «نامها و سایهها» و رمان ساختمند «مهتابی و ملکوت» را میتوان دنباله آن دانست.
هرقدر «نامها و سایهها»ی اخوت، رمانی معماریشده با روایت تصنعی و قصهای دور و نامتجانس بود، «مهتابی و ملکوت» بهطرز باورپذیری قصهای روایت میکرد که برآمده از سنت ایرانی بهشمار میآمد. مثل خیلی وقتها این «نامها و سایهها»ی متوسط بود که دیده شد و «مهتابی و ملکوت» که کمی دشوارخوانتر بود مهجور ماند.
به گمان من «مهتابی و ملکوت» همچنان از بهترین رمانهای فارسی است؛ رمانی نوشته مصطفی اسلامیه، نویسنده باسابقه ایرانی، که فقط یکبار چاپ شد و همان یک بار هم دیر زمانی در کتابفروشیها ماند و کمتر خوانده شد. رمان اسلامیه شروعی درخشان دارد و خواننده را با ۴۰ صفحه نفسگیر وارد قصه میکند. قتل دختر در ابتدای داستان بهانهای درست است تا اسلامیه از شب مهتابی قتل ما را به ملکوت تو در توی تاریخ و سنت ایرانی ببرد. بدینترتیب زبان و بینامتنیت قصه با تاریخ سنت و اندیشه و عرفان ایرانی، توجیه مییابد و ساختاری درخشان برای رمان «مهتابی و ملکوت» برمیسازد.
* دو: قصابی بلوچی
کم نیستند کتابهایی که به خاطر طرح جلد ناقشنگ (!) یا نویسنده نامناآشنا، دیده و خوانده نمیشوند. «قصابی بلوچی» قصهای جسورانه دارد درباره جنگهای داخلی افغانستان. نویسنده با ترکیب واقعیت و خیال جهانی پرتحرک و افسانهای ساخته. صحنههای جاندار و تکاندهنده را چنان خوب ترسیم کرده که گاهی خیال میکنیم آنجاییم و کتاب را میبندیم تا بگریزیم اما طاقت نمیآوریم و دوباره برمیگردیم به آن جهان خونریز. شگفت آنکه راوی اول شخص داستان خود یکی از خونریزان خونسرد است؛ جلادی که با خونسردی قصه قساوتهایش را بازگو میکند. تفاوت این داستان با داستانهایی در اینگونه، یعنی داستانهایی درباره افغانستان، در استفاده موفق از فانتزی است. شاید انیمههای ژاپنی بهترین مثال برای اشاره به جهان پرهیاهوی «قصابی بلوچی» باشد. «قصابی بلوچی» نوشته مجتبی موسوی کیادهی از سوی انتشارات «نگاه» چاپ شده است.
* سه: یزله در غبار
«یزله در غبار» علی صالحی رمان مهمی است. بسیار مهم. اساسا در گرد و غبار و البته بیانگیزگی این ایام بسیار خوبها دیده نشدهاند، لااقل چنان که سزاوار آن هستند دیده نشدهاند. «یزله در غبار» رمان جنگ است، اما اثری از تیر و تفنگ در آن نیست. رمان بازماندگان جنگ است، اما اثری از جراحت در آن نیست. در «یزله در غبار» نه قهرمانی هست، نه ضد قهرمانی؛ نه شجاعی و نه ترسویی، نه فداکاری و نه نابکاری، نه وصال و نه هجرانی. حق ندارم بگویم در «یزله در غبار» چه هست تا آن را بخوانید و حیرت کنید از مسیر دشواری که نویسنده بنا کرده است از آن بگذرد و البته از آن گذشته است.
وقتی این رمان را میخواندم مدام و مدام غافلگیر میشدم. یک سمفونی دقیق با موومانهای حسابشده که وقتی کل آن را گوش داده باشی دیگر آدم سابق نخواهی بود. البته که «یزله در غبار» رمانی ضد جنگ است. البته که رمانی ضد خشونت است. البته که بنا دارد انسان را به صلح و سخن دعوت کند. اما چیزهای دیگر بسیار دارد. مهمترین چیز را بسیار دارد: «زندگی» را. و غافلگیری این رمان هم درست به همین دلیل است. و میخواهید بدانید چرا؟ من آن را نخواهم گفت. رمان را بخوانید تا خود کاشف آن باشید و حظ کنید از ذره ذره تراشیده شدن رمانی غریب. غریب در روزگار غبار و بیانگیزگی.
* چهار: ماه در استکانت افتاد
نوشتن از رمانی دیده نشده به همان اندازه سخت است که نوشتن از بعضی رمانهای مزخرف دیدهشده. متاسفانه من از موش ادبیات معاصر آن توقع ندارم تا فیل آفریقایی بزاید. زیرا تولید رمان چشمگیر نیازمند شرایطی است که کشور ما فاقد آن است. اما نوشتن رمان خوب پیش از هر چیز محتاج صداقت است. صداقت انسان با خود و هستی. رمانهای ایدئولوژیک پاچهخوارانه، رمانهای فرمایشی، رمانهایی که به منزله کیسه پولاند، رمانهای تهی اما جاهطلبانه همان بچه موشهایی هستند که هیچگاه چشم باز نمیکنند.
اصلا ژرژ باتای میگوید: ادبیات یا همه چیز است یا هیچ چیز. میخواهم بگویم: رمانهای هیچ چیز… من در ادبیات فارسی امروزین در پی صد سال تنهایی و اولیس و مرشد و مارگریتا و الخ نیستم. برای من کمی صداقت، کمی تخیل و دانایی، کمی قصه و ماجرا و کمی انصاف کافیست تا رماننویس سهم خود به هستی و زمان را پرداخته باشد. رمان کوتاه «ماه در استکانت افتاد» نوشته ستاره قرهباغنژاد که توسط نشر مهراندیش در سال ۹۸ منتشر شده یکی از آن داستانهاست که کمی از هر چیز دارد.
قصد لو دادن ماجراهای کتاب را ندارم. همچنین قصد نقد کردن کتاب را ندارم، اما کتاب با راوی اول شخص روایتی دلنشین از کودکی را ارائه میدهد که در خردسالی با جدایی پدر و مادرش تنها میشود. مادربزرگش که بعدها نقش مهمی در زندگیاش بازی میکند، سرپرستی او را بر عهده میگیرد. همبازیهای خیالی مثل اسب تکشاخ، مارکو پولو و لوسین دارد. پدربزرگش مثل ملکیادس جادوگر است که وقتی از سفر بازمیگردد انبانی از هدایای شگفتانگیز میآورد.
رمان به شیوه جریان سیال ذهن نوشته شده. استفاده از زمان غیرکرنومتریک، پرشهای زمانی و استفاده از Direct Interior Monologue (تکگویی درونی مستقیم) با زبانی شاعرانه و توصیفهای آشناییزداییشدهDefamiliarization نه تنها متن را پیچیده نکرده که بر شیرینی کار افزوده است. روایت قرهباغنژاد آنچنان ملموس و شخصی است که به او اجازه میدهد کاراکترهایی باورپذیر و در عین حال ویژه بیافریند. شخصیت راوی در مدرسه مرا به یاد پی پی جوراب بلند استرید لیندگرین میانداخت.
دختربچهای که نه قدرت پی پی را داشت و نه جسارت او را. اما تنهایی و شجاعتش را دیکته میکرد. گاهی نیز مثل جودی بابا لنگ دراز در نکتهبینی و بلاهتش ما را شریک میکند. رمان از فصلهای کوتاه تشکیل شده. از این رو اثری ماکسیمالیستی نیست و برای توصیفها و نشان دادنهای حوصله سربر، جایی ندارد. وقتی رمان «ماه در استکانت افتاد» به پایان رسید با دختر بچهای سی و هفت ساله آشنا شده بودم که میدانستم تا سالها در خاطرهام باقی خواهد ماند.



